حداقل از حال بدیای مکرر یاد گرفتم غر نزنم و عادت کنم تو سکوت و خیلی آروم ادامه بدم حتی اگه اندازهی گریه کردنِ بیصدا سخت باشه
واقعیت اینه که هر چی کمتر سعی کنم وضعیتو کنترل کنم آزادتر و راحت ترم ولی مشکل اینجاست که نمیتونم واقعا نمیتونم بیخیال باشم و بزارم همه چی روند خودش رو پیش ببره همیشه عجول و زیادی هیجانی و کم طاقتم. همیشه خودمو موظف و مسئول درست کردن و نگران بودن درباره وضعیت پیش اومده میدونم و مدام خودخوری میکنم و به کسی جز خودم آسیبی نمیرسه:)