eitaa logo
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
543 دنبال‌کننده
3هزار عکس
1.6هزار ویدیو
20 فایل
فضایی برای اندیشیدن درباره‌ی«تحولات سیاسی». میکوشیم در جزئیات گم نشویم و با تحلیل انتزاعی و کلانِ روند تحولات جهانی و کنار هم چیدنِ قطعات پازل، به تصویری کلان برسیم. ارتباط با بنده:🇮🇷Eitaa.com/ahs_tafreshi کانال دیگر: @feqholsiasat #گفتمانسازی
مشاهده در ایتا
دانلود
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با انقلاب سال ۵۷ موافق یا مخالف باشیم باید این واقعیت را ببینیم که ظهور آیت‌الله خمینی در حد یک معجزه برای جلوگیری از نابودی و افغانستانیزه شدن ایران (درست در همان سالی که روند فروپاشی افغانستان آغاز شد) در آن سال بود. -سیاست‌های فرهنگی حکومت ۵۴ ساله پهلوی جامعه ایران را به یک دوقطبی بسیار شدیدی دچار کرده بود. در یک سوی این قطب اکثریت مذهبی و سنتی جامعه ایران قرار داشت که به پهلوی به چشم کافر و ضددین نگاه می‌کرد و در سوی دیگر اقلیت شبه‌‌مدرن منتفعی قرار داشت که به سایرین به چشم تحقیر می‌نگریست. این جامعه چه با امام خمینی و چه بدون ایشان مستعد و آماده انفجار و انقلاب بود و این رویداد به زودی به وقوع می پیوست. حال در نبود آیت‌الله خمینی، ایران می‌ماند و یک عراق آماده تهاجم و یک صدام کینه‌توز. ایران می‌ماند و چریک‌های مسلح و آدمخوارهای مجاهد و فدایی و... ایران می‌ماند و تجزیه‌طلبان خلق ترکمن و کرد و عرب و بلوچ. ایران می‌ماند و نزاع همیشگی گفتمانهایی که هیچکدام توان هژمونیک شدن نداشت. و در نهایت ایران می‌ماند و ترور روزانه و تسویه‌های فرقه‌ای و جنگ داخلی و تانک‌های عراق و حکومت‌های مافیایی محلی و..
اشتباه بزرگی است اگر تصور کنیم که جریان نفوذ (نفوذ در معنای جریان‌سازی برای اشاعه روایت دشمن) فقط در یک جناح سیاسی لانه کرده است و فقط در قالب سوپرانقلایی ظاهر می‌شود. جریان نفوذ در سالهای اخیر با زبان هر دو جریان و جناح اصلی سیاسی سخن گفته است و در هر دو جریان نفوذ فراوانی دارد. جریانی که امروز به هر بهانه‌ای دنبال طعنه و تمسخر آقای قالیباف (در یکی دو روز اخیر هجمه شدید رسانه‌ای خود را علیه سردار قاآنی به کار گرفته‌اند) و فرماندهان نظامی است و آرزوی سقوط سریع‌تر تپه علی‌الطاهر (به خدا اگر یک در صد اینها از قبل اصلا اندک آشنایی با جغرافیای لبنان داشتند) را دارند تا همان را بهانه متلک و تمسخر تفاهم‌نامه ایران و آمریکا بکنند و در هر صورت راوی روایت دشمن درباره بلاهت و نادانی و سبک‌مغزی و بزدلی تصمیم‌گیران ایران باشند، یک بخش پررنگ از نفوذ اسرائیل در فضای رسانه‌ای و سیاسی و فکری کشور است. در سوی دیگر آن طیفی که مدتی است از پستوهای سیاسی خود بیرون آمده و با شعار «پایان جنگ» و «تنگه هرمز تنگه صلح است» و «تنگه اهمیت خود را از دست داد» و «چین پشت ایران را خالی کرد» و «چین مخالف شدید بسته بودن تنگه است» و «لوله‌های جولانی جای تنگه را خواهد گرفت» و امثالهم، مشغول جمله‌سازی است، بخش دیگری از روایت نفوذ دشمن است. هر دو این جریانها با ظاهر به شدت مخالف هم یک هدف مشترک (وزن دادن به روایت دشمن) و چند کارکرد مشترک دارند. اینکه تلاش دارند به جامعه بگویند: ـ باورتان شده که ایران می‌تواند در این جنگ پیروز شود؟ ـ باورتان شده که ایران می‌تواند از تنگه هرمز به عنوان ابزار چانه‌زنی استفاده کند؟ ـ باورتان شده که مسئولان و فرماندهان می‌توانند از آمریکا امتیاز بگیرند؟ - باورتان شده که می‌شود تفاهم‌نامه امضاء کرد و سرتان کلاه نرود؟ بحش مهم و پیچیده این جنگ در عرصه رسانه‌ است و دشمن در این حوزه از تمام ابزارهای خود در داخل و خارج کشور بهره می‌برد.
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر این لحن و صلابت شهید تهرانی‌مقدم را دوست دارم. صدایی برخاسته از ایمان، با صلابتی که پشت آن سال‌ها مجاهدت و مردانگی ایستاده است. مردی نترس و شجاع، با آن ته لهجه‌ لاتی شیرین و صمیمی که بی‌تکلف است و عجیب بر دل می‌نشیند. مردانی از جنس او، به این سادگی‌ها تکرار نمی‌شوند. مردانی که ایمانشان را با عمل معنا کردند و غیرتشان را در میدان به اثبات رساندند. مردانی که در برابر سختی‌ها خم نشدند، از تهدیدها نهراسیدند و ایستادند تا ما امروز سربلند بایستیم. ما به این مردان مدیونیم، مدیون ایمان و غیرتشان، مدیون شجاعت و مردانگی‌شان، و مدیون راهی که تا پای جان بر سر آن ایستادند. خدا می‌داند چه سرمایه‌ای بودند برای این سرزمین... مردانی که جسمشان از میان ما رفت، اما نامشان، آرمانشان و راهشان همیشه زنده است. درود خدا بر آنها.
فرهاد قنبری روحانی، برجام و تلویزیون سه سال آخر دولت حسن روحانی را به خاطر بیاوریم. واقعاً وضعیت‌ِ رقت‌بار و قابل ترحمی بود و از زمین و زمان فحش و ناسزا و طعنه می‌شنید. جواد ظریف را هم به خاطر بیاوریم.. مردی که روزگاری «سردار دیپلماسی» نامیده می‌شد، چطور به چشم بخشی از جامعه به «دلقک درباری» تقلیل پیدا کرده بود.. اما چه شد که کار به اینجا رسید؟ 👈 روحانی و ظریف تمام سرمایه سیاسی و اجتماعی خود را روی برجام گذاشته بودند. برای برجام می‌جنگیدند و حاضر به دادن هر هزینه‌ای برای دفاع از آن بودند. در مقابل برای این ایستادگی به پای برجام، اعتبار و محبوبیت هم گرفتند و نزدیک به ۲۴ میلیون نفر در سال ۹۶ نام روحانی را به صندوق رای انداختند. برجام برای ظریف و روحانی یک قمار تمام عیار بود. قماری که تمام کارنامه سیاسی خود را به آن گره زده بودند. و پس از این اتفاقات بود که ترامپ آمد. ترامپ از همان ابتدا جایی را نشانه گرفت که روحانی و ظریف تمام اعتبارشان را روی آن بنا کرده بودند. او برجام را مقابل چشم جهانیان پاره کرد و عملاً تمام سرمایه سیاسی اصلاح‌طلبان و دولت روحانی را نابود کرد. از آن نقطه به بعد بود که دست روحانی و ظریف خالی شد و هرچه زمان گذشت، فاصله دولت با افکار عمومی بیشتر شد و کم‌کم تصویر یک رئیس‌جمهور امیدوارکننده، جای خود را به تصویر سیاستمداری شکست‌ خورده داد که حتی شعارهای اقتصادی و وعده‌هایش هم دیگر برای مردم جدی گرفته نمی‌شد. (کافی است به ماجرای بورس و خشم اجتماعی پس از آن نگاه کنیم تا عمق این سقوط را بهتر متوجه شویم) ترامپ فقط برجام را از بین نبرد بلکه بخش بزرگی از سرمایه سیاسی و اجتماعی روحانی، ظریف و جناح سیاسی حامی آنها را هم از بین برد. اما عجیب این است که این طیف هنوز به جای آنکه انگشت اتهام را به سمت کسی بگیرند که برجام را پاره کرد و تمام محاسبات سیاسی‌شان را به هم ریخت، پنجه به سمت صداوسیما می‌کشند. (به صداوسیما نقدهای جدی و فراوانی وارد است اما مسئله اینجاست که نقد صداوسیما نباید به پاک کردن صورت‌مسئله تبدیل شود) مسئله این نیست که صداوسیما خوب یا بد است. مسئله این است که صداوسیما نه برجام را پاره کرد، نه تحریم‌های پس از خروج آمریکا را وضع کرد و نه چنین قدرتی داشت. مسئله این است که نمی‌شود تمام شکست یک پروژه کلان سیاسی را گردن صداوسیما انداخت، اما درباره ترامپ که با یک تصمیم، ستون اصلی پروژه سیاسی شما را فرو ریخت، سکوت کنید. طنز ماجرا هم اینجاست که طبیعتاً اگر قرار باشد یک جناح سیاسی بیش از همه از ترامپ کینه داشته باشد، باید همین‌ طیف روحانی و اصلاح‌‌طلبان باشند که همه سرمایه اجتماعی آنها را بر باد داد. اما این جماعت هنوز هم به این فاجر بین‌المللی دلبسته و از تاجر بودن او می‌گویند و هنوز به امضای او دلخوش کرده و دنبال مذاکره با او هستند!
هیلتر برای پیروزی بر انگلیس و شوروی همه چیز داشت جز اینکه استالین و چرچیل، مشاورانی مانند سران جناح اصلاحات ایران نداشتند. مثلا زمانی که هیتلر داشت لندن و سن پطرزبورگ را بمباران می‌کرد، چرچیل و استالین به جای مقاومت باید رفراندوم برگزار می‌کردند که آیا مردم موافق مقاومت هستند یا نه! حقیقتا این روزها بهتر متوجه می‌شوم که آیت‌الله خامنه‌ای چه رنجی از دست این طیف‌های سیاسی مختلف (که بخشی رانت‌خوار و فرصت‌طلب‌اند، برخی بزدل‌ و عافیت طلب‌اند، برخی دگم و متحجر و احمق‌اند، برخی قبیله‌گرا هستند و بخشی هم هیچ درکی از امنیت ملی و منافع ملی و واقعیات حاکم بر عرصه بین‌الملل ندارند) حاکم در عرصه سیاسی کشور می‌کشید. و چه اراده فولادی و عزم راسخی داشتند که با وجود این سیاستمداران توانستند، پروژه دفاعی کشور را پیش ببرند. و این روزها بیشتر از همیشه علت این میزان نفرت جهان امپریالیستی از آیت‌الله خامنه‌ای را متوجه می‌شوم. مردی که بیشتر از هر کسی در جنوب جهانی به پای منافع کشورش ایستاد و تمام طعنه‌ها و توهین‌ها از خودی و غیرخودی را به جان خرید و در این راه به همراه خانواده خود به شهادت رسید.
"هر ملتی باید عقیده داشته باشد. اگر یک ملتی عقیده نداشته باشد آن ملت کارش زار می­شود همه باید سعی کنید که در جامعه یک عقیده و مسلک و مرامی باشد. اگر ملت بی­‌مرام باشد آن ملت از بین می­‌رود. باید مملکت را همیشه اصل اسلامیت حفظ کند، خصوصا حالا که تجددمآبی اصل است و ما نباید با این اصولی که در جامعه است و به عنوان تجددهای دروغی مملکت را خراب کنیم" (نطق‌های تاریخی دکتر مصدق، به نقل از روزنامه محشر، ۲۲ خرداد ۱۳۰۶) پ.ن: این سخنان دکتر مصدق برای یک قرن پیش است. و نکته تاسف‌بار اینکه در تمام سالهای یک قرن اخیر جریان تجددمآب و شبه‌روشنفکر (در قالب استاد دانشگاه و جامعه‌شناس و تحلیل‌گر و هنرمند و شاعر و نویسنده و...) تمام تلاش خود را به کار گرفته‌اند تا دست در دست ییگانگان، ملت ایران را به ملتی «بی‌عقیده» و «فاقد مرام و مسلک» تبدیل کرده و تجددمآبی را به عنوان «اساس» جامعه معرفی کند. در این راستا عده‌ای ایران باستان و شاهنامه را زیر ضرب برده‌اند، عده‌ای بی‌رحمانه به اسلام و به ویژه مذهب تشیع می‌تازند، عده‌ای میراث فرهنگی و تاریخی این سرزمین را به سخره می‌گیرند و عده دیگری هر چیز ایرانی را نفی می‌کنند.
فرهاد قنبری تجددمآبی، ایدئولوژی و توان دفاعی یک جامعه برای بقا علاوه بر نان و قانون به مرام و مسلک و ایدئولوژی‌ای که انسان‌ها حاضر باشند برای حفظ آن هزینه بدهند و حتی جانشان را فدا کنند هم نیاز دارد. روشنفکری که اندکی فهم سیاسی و تاریخی داشته باشد (نه روشنفکری که تمام بضاعت فکری‌اش خلاصه شده در «قال آرنت»، «قال کانت»، «قال فوکو» و مشتی نقل‌قول ترجمه‌شده باشد) باید این حقیقت بدیهی را بفهمد. مگر اینکه آن‌قدر در بازگویی گزاره‌های مطلوب امپریالیسم غرق شده باشد که دیگر نتواند میان «فکر کردن» و «تکرار کردن» تفاوتی ببیند. شاه اسماعیل صفوی یکی از نخستین فرمانروایان ایران پس از اسلام بود که این حقیقت را به‌درستی دریافت. او به فراست فهمید که ایران برای بقا در برابر عثمانی و ازبک، به یک هویت و ایدئولوژی مستقل و یک قدرت نظامی متکی به خود نیاز دارد. و نتیجه این فراست شکل‌گیری حکومتی شد که ایران را یکپارچه کرد و یکی از دیرپاترین و قدرتمندترین دولت‌های تاریخ ایران پس از اسلام را بنیان گذاشت. حالا چند قرن بعد هم، یک نظام سیاسی دیگر دوباره به همین ضرورت رسید و به تجربه فهمید که کشور اگر نتواند از خودش دفاع کند، دیر یا زود دیگران برایش تصمیم می‌گیرند. جمهوری اسلامی، با تمام خطاها و ناکارآمدی‌هایش در عرصه‌های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی، دست‌کم در یک نقطه به درستی مسئله را فهمید، اینکه ایران برای آنکه امنیت‌اش را از دیگران گدایی نکند، باید قدرت دفاعی و امنیتیِ درون‌زا داشته باشد. قدرتی که پشتوانه‌اش صرفاً قرارداد و تضمین خارجی نباشد، بلکه در داخل کشور ساخته شده باشد. و درست همین‌جا بود که بخش مهمی از روشنفکری ایرانی، عملاً در کنار همان قدرت‌هایی ایستاد که با قدرتمند شدن ایران مسئله داشتند. این جماعت از هر فرصتی برای تحقیر قدرت دفاعی کشور، تضعیف توان نظامی و امنیتی و بی‌اعتبار کردن ایده «ایران قدرتمند» استفاده کرد. (گویی بزرگ‌ترین خطر برای این جماعت نه تجاوز خارجی، نه اشغال، نه قحطی و نه تجزیه، بلکه ایرانی بود که بتواند از خودش دفاع کند) این جماعت پرمدعا و پرهیاهو اما کم‌سواد، کافی بود تا یک نگاهی به تاریخ معاصر ایران داشته باشند. کافی بود تا کمی داستان جنگ‌های ایران و روس را بخوانند. کافی بود کمی سرگذشت اشغال ایران در جنگ جهانی اول و دوم را مرور کنند. کافی بود ببینند وقتی ایران فاقد قدرت بازدارندگی و تصمیم‌گیری مستقل بود، چگونه بیگانگان وارد خاک کشور شدند و چگونه قحطی، فقر، تحقیر و مرگ نصیب مردم شد. تاریخ ایران بارها و بارها یک حقیقت تلخ را با خون و جان و مال خود ثابت کرده است و آن اینکه، ایران اگر قدرت دفاع از خود را نداشته باشد (حتی اگر مردم‌ صلح‌طلب‌ترین مردم جهان باشند)، از تجاوز در امان نخواهد ماند. قدرت نظامی تجمل نیست. ماجراجویی نظامیان هم نیست. حتی موضوعی نیست که بتوان آن را به سلیقه سیاسی این جناح یا آن جناح تقلیل داد. قدرت دفاعی، پیش‌شرط استقلال است. همان‌طور که بدون نان نمی‌توان زندگی کرد، بدون امنیت هم نمی‌توان از نان، آزادی، کرامت، جان و سرزمین دفاع کرد. اما روشنفکری که تاریخ را از روی ترجمه‌های دست‌چندم متفکران غربی می‌شناسد و تجربه تاریخی خود ایران را یا نمی‌خواند یا با تحقیر از کنارش عبور می‌کند، چگونه قرار است این حقیقت ساده را بفهمد؟ اینجا مسئله دیگر فقط جمهوری اسلامی نیست. بلکه خود ایران است. اگر تجربه چند دهه اخیر به این نتیجه ختم شود که هر ایرانی‌ای که بخواهد ایران را به کشوری قدرتمند، مستقل و برخوردار از یک قدرت دفاعیِ ملی و درون‌زا تبدیل کند، دیر یا زود باید زیر فشار تحقیر و توهین داخلی و فشار خارجی دفن شود، آن‌گاه بزرگ‌ترین شکست برای ایده «ایران قدرتمند» خواهد بود.
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی ما می‌گوییم در ایران چیزی به نام علوم انسانی و جامعه‌شناسی و علوم سیاسی و روانشناسی و... نداریم، عده‌ای ناراحت می‌شوند. علوم انسانی جدید در ایران از بدو تولد چون شعبه‌ای از متون دست چندم از متفکران دست چندم آمریکایی و اروپایی بود نسبتی با جامعه ایران ندارد. این علوم به این واسطه نه ایران و نه جامعه ایران و نه سیاست ایران و نه تاریخ ایران و نه انسان ایرانی را می‌شناسد. علوم انسانی که دانشگاه‌های ایران تدریس می‌شود در بهترین حالت شعبه جدید استعمار و ابزار توجیه استعمار و پرورش اذهان ضدملی و استعمارزده است. به این هذیانات بی‌سروته این بنده خدا نگاه کنید. ایشان نه راننده تاکسی خط مولوی-راه‌آهن است نه ساقی بساط وافور راننده کامیون‌هاست و نه سخنگوی گروه واتس‌آپی شوهر عمه و شوهرخاله است. ایشان از معروفترین استادان جامعه‌شناسی ایران است:-))
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
هیلتر برای پیروزی بر انگلیس و شوروی همه چیز داشت جز اینکه استالین و چرچیل، مشاورانی مانند سران جناح
وطن‌فروشی در پکیج عقلانیت و اعتدال فرهاد قنبری بزرگ‌ترین خیانت امنیتی به ایران را جریان سیاسی اعتدال‌گرا مرتکب شد. جریانی فرصت‌طلب و فاقد دیسپلین که با سوءاستفاده از دگماتیسم جبهه پایداری و برخی محدودیت‌های اجتماعی موجود در جامعه، عامدانه تصویری رمانتیک، ساده‌انگارانه و غیرواقعی از جهان و روابط بین‌الملل در ذهن بخش‌هایی از طبقه متوسط شهری ایران ساخت. این جریان با شعارهای مخاطب‌پسند و سطحی‌ای چون «نه به دیوارکشی در خیابان»، «نه به دولت با تفنگ»، «بگذارید مردم زندگی کنند» و «نه به فیلترینگ»، و با خرید سلبریتی‌ها و ربنای شجریان و مجموعه‌ای از دوگانه‌های سطحی، سبک و سخیف، مسائل پیچیده سیاسی و امنیتی را به سطح سلیقه، سبک زندگی و هیجان‌های اجتماعی تقلیل داد. از مسئله هسته‌ای گرفته تا موشک و قدرت دفاعی کشور را به کوچه و خیابان کشاند و آنها را در حد همان دوگانه‌های مبتذلِ آزادی در انتخاب موسیقی، نوع پوشش و سبک زندگی فروکاست. این جریان در تمام این سال‌ها، حمایت از غزه، حزب‌الله، یمن و سوریه را مسخره کرد. «مدافع حرم» را «مدافع اسد» نامید؛ از برخی از ضدایرانی‌ترین نیروهای سیاسی در کشورهای منطقه، از عراق گرفته تا بحرین و عربستان، حمایت کرد و تصویری ویران، غیرواقعی و شبه‌کره‌شمالی از ایران به جهان مخابره کرد. کار را به جایی رساند که با تکرار مداوم جمله «عوضش امنیت داریم»، امنیت ملی به سوژه تمسخر تبدیل شد. از استکبارستیزان جهان، از بولیوی و ونزوئلا گرفته تا یمن، تصویری زشت و کاریکاتوری ساخت و در مقابل، بیشترین نقش را در ایجاد تصویری آرمانی، بی‌نقص و غیرواقعی از غرب ایفا کرد. حاصل این رویکرد چه بود؟ بخش قابل‌توجهی از جامعه، به‌خصوص طبقه متوسط شهری، با روایتی مواجه شد که در آن غرب نماد عقلانیت، رفاه و آزادی تصویر می‌شد و هرگونه توجه به تهدیدات امنیتی، منافع ژئوپلیتیک و واقعیت‌های سخت نظام بین‌الملل، عقب‌ماندگی و تحجر تلقی می‌شد. این جریان سیاسی در تمام این سال‌ها هم بر موج محبوبیت عمومی سوار شد، هم به مناصب سیاسی با حقوق و مزایای عالی رسید، هم خانواده و فرزندان خود را راهی تفریح و تحصیل در اروپا کرد و هم، دانسته یا نادانسته، همان نقشی را ایفا کرد که دشمنان ایران با صرف میلیاردها دلار قادر به ایفای آن نبودند. این جریانِ به‌غایت فاسد، ضدملی، منفعت‌طلب و فرصت‌طلب، که از عوامل اصلی استحاله جمهوری اسلامی و شکل‌گیری بدبینی بخش بزرگی از جامعه نسبت به حکومت بوده، اکنون دیگر حتی تعارفات را هم کنار گذاشته و درصدد پذیرش تسلیم‌نامه‌ای است که ترامپ در میدان جنگ موفق به تحمیل آن نشده است. کسی نیست به این جماعت ضدایرانی بگوید، اگر قرار بود در نهایت به نقطه تسلیم برسیم، پس این همه هزینه، خون، خسارت و فشار برای چه بود؟ اگر قرار بود سرانجام کار به پذیرش تسلیم برسد، چرا ایران باید پیش از جنگ، بدون پرداخت این همه هزینه و تحمل این همه خسارت، آن را نمی‌پذیرفت؟
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیض‌الله عرب‌سرخی: «اسرائیل مخالف توسعه ایران است. جریان تندرو داخلی هم مخالف توسعه ایران است» پ.ن: سلطنت‌طلب می‌گوید، اسرائیل رهبران ایران را می‌زند چون دنبال توسعه ایران است و رهبران فعلی کشور مانع آن هستند. این سخن هر چند ابلهانه ولی قابل فهم است. اما اصلاح‌طلب درون قدرت می‌گوید که منافع تندروهای اسرائیلی و تندروهای داخلی هم‌راستاست و آن نابودی ایران است. در این صورت باید پرسید هدف تندروی اسرائیلی اگر نابودی ایران است پس نباید همکار خود در داخل ایران را ترور کند بلکه باید به سراغ کسانی برود که عامل اصلی توسعه ایران هستند. طبق منطق فیض‌الله، اسرائیل به جای ترور آقای خامنه‌ای و فریدون عباسی و امیرعبدالهیان و سلامی و سلیمانی و تنگسیری باید دربه‌در دنبال ترور روحانی و ظریف و جهانگیری و نوبخت و نعمت‌زاده و فرزندان صالح و وطن‌دوستِ رفسنجانی و خود همین فیض‌الله می‌رفت.
مرحوم بنی‌صدر اگر در طول حیات خود یک سخن درست گفته باشد، آن بود که می‌گفت «انترناسیونالیسم» از دو بخش تشکیل شده است: یک بخش ناسیونالیسم‌اش که به شوروی رسیده و بخش دوم هم «اَنترش» که ما هستیم. «جهان‌وطنی» و «دهکده جهانی»، تمدن لیبرال هم دو بخش دارد. علم و پیشرفت و تکنولوژی و نظم و قانون و احترام به سنت و هنر که نصیب غرب شده و تقلید و چاپلوسی و کارگر ارزان و جنگ و ویرانی و فلاکت هم که سهم ما شده است. چه خوشمان بیاید و چه نیاید، واقعیت این است که نگاه بسیاری از قدرت‌های غربی به مردم منطقه ما، نگاهی انسانی و برابر نیست. در این نگاه، منطقه بیشتر منبع انرژی، بازار مصرف و میدان رقابت و منازعه است نه مجموعه‌ای از ملت‌هایی با حق توسعه که قرار است در امنیت و آرامش زندگی کنند. در نگاه جهان لیبرال، جنگ و بی‌ثباتی در خاورمیانه یک فاجعه انسانی نیست بلکه یک فرصت اقتصادی و سیاسی برای پیشبرد اهداف و بقای هژمونی غرب است. در پس تک تک شعارهایی مانند «صدور دموکراسی» و «جهان‌وطنی»، منافع سیاسی و اقتصادی قرار دارد و هدف نه توسعه ملت‌ها، بلکه وابستگی بیشتر آن‌ها به غرب است. با این حال، مسئله فقط سیاست خارجی غرب نیست. «دهکده جهانی» در حوزه فرهنگ نیز معنای خاص خود را پیدا کرده است. از ما خواسته می‌شود در جهانی زندگی کنیم که همه باید مصرف‌کننده یک سبک زندگی، یک صنعت سرگرمی و مجموعه‌ای از برندهای جهانی باشیم. از آیفون و مک‌دونالد گرفته تا هالیوود و مناسبت‌هایی مانند هالووین و ولنتاین را مصرف کنیم و غرق در جهان آزاد و برابر باشیم. استدلال رایج هم این است که ما در دهکده جهانی زندگی می‌کنیم و بنابراین باید در جشن‌ها و مناسبت‌های یکدیگر هم شریک شویم. اما اگر قرار است واقعاً دهکده‌ای جهانی داشته باشیم، چرا این مشارکت فرهنگی تا این اندازه یک‌طرفه بوده و غرب در حال صدور فرهنگ و رسومات خود به جهان است؟ برای مثال چند نفر در غرب تاریخ و مناسبت‌های ایرانی، هندی، چینی، ژاپنی، آفریقایی یا اسلامی را می‌شناسند و در آن‌ها مشارکت می‌کنند؟ جهان‌وطنی و این قبیل شعارها نه از سر رواداری دموکراسی- لیبرال بلکه ابزار نوین استعمار است.
بدون هیچ تعارفی باید پذیرفت که در یکی از حساس‌ترین برهه‌های تاریخ صد سال اخیر ایران، یکی از ناکارآمدترین و پرت‌ترین دولت‌های این صد سال در رأس امور قرار گرفته است. در این دولت، از شخص رئیس‌جمهور و پسران ضدایرانی ایشان تا بسیاری از معاونان، وزرا و سخنگوی دولت، گویی مفهوم حکمرانی را با خاله‌زنک‌بازی و دورهمی‌های آخر هفته با شوهرعمه‌ها اشتباه گرفته‌اند. مسئله این جماعت فقط ضعف مدیریت یا خطای محاسباتی نیست بلکه فقدان درک جایگاه و معنای سخن گفتن از موضع قدرت سیاسی است. بخش قابل‌توجهی از این خاله‌شادونه‌ها و عموپورنگ‌های رنگارنگی که از در و دیوار این دولت بالا می‌روند، ظاهراً نه معنای دقیق سخنان خود را می‌فهمند و نه متوجه‌اند که هر چه می‌گویند دیگر یک حرف شخصی در دورهمی نیست، بلکه موضع جمهوری اسلامی ایران و بخشی از حیثیت و اعتبار کشور در برابر افکار عمومی داخلی و جهان است. 👈 آقاجان، وضعیت جنگی است، مسابقه اظهارفضل نیست. اگر کاری از دست‌تان برنمی‌آید، دست‌کم دهان‌تان را ببندید. در چنین شرایطی، حداقل باید یک قاعده روشن باشد و جز سخنگوی وزارت امور خارجه کسی حق اظهارنظر درباره جنگ و توافق را نداشته باشد.