eitaa logo
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
533 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.4هزار ویدیو
17 فایل
فضایی برای اندیشیدن درباره‌ی«تحولات سیاسی». میکوشیم در جزئیات گم نشویم و با تحلیل انتزاعی و کلانِ روند تحولات جهانی و کنار هم چیدنِ قطعات پازل، به تصویری کلان برسیم. ارتباط با بنده:🇮🇷Eitaa.com/ahs_tafreshi کانال دیگر: @feqholsiasat #گفتمانسازی
مشاهده در ایتا
دانلود
مهمترین تصویری که در یک سال اخیر در ذهنم تغییر کرده است، است. حزب یک نوع ساختار و تشکل مدنی است که نخبگان جامعه را در مقام اثرگذاری بر سیاست و حکمرانی قرار می دهد و اگر از خودشان عرضه اجرایی نشان بدهند، آنها را به سمت کرسی های اجرایی هدایت می کند. این ساختار می تواند برای امروز ایران دوباره کارکرد جدیدی داشته باشد. بسیاری از تشکل جوانان دغدغه مند که در طول دو دهه اخیر فعالیت فکری و فرهنگی و حل مساله و اندیشگاهی را شروع کرده و به بلوغ رسانده اند، الان وقت تشکیل دادن ساختاری به اسم حزب برای آنهاست و بدون آن، این تشکل ها به فضای غیررسمیِ پستوهای حکمرانی هدایت می شوند تا توسط نهادهای قدرت و ثروت بلعیده شوند. نیاز برای ایجاد احزاب برای ما که با عنوان حزب اللهی و انقلابی و اینجور اسامی شناخته می شویم، از دوران شهید رئیسی کم کم قابل مشاهده بود، اما از لحظه شهادت ایشان و ورود کاندیداهای موسوم به «جبهه» اصلاحات و اصول گرایی به یکباره وضوح پیدا کرد. حزب یک تشکل ارگانیک و یکپارچه و هماهنگ است از صاحبان فکر در موضوع حکمرانی (با همه موضوعات متکثر و گسترده آن) که تشکّلی درست میکنند و میان خودشان و آحاد مردم کانال‌کشی میکنند تا فکر و ایده شان را رواج عمومی دهند تا به خواست مردم بدل شود. تجربه ناچیز من در برخورد با مسئولین سیاسی این است که در کشور ایران که 90 میلیونی جمعیت دارد، فکری که 10 میلیون طرفدار نداشته باشد، امکان این که در اولویت قرار بگیرد را بدست نمی آورد، حتی اگر خیلی هم فکر پخته ای باشد! اما نهادهای سیاسی پس از رسیدن به قدرت، توان تولید طرفدار را ندارند چون از صندلی مطالبه گر به صندلی پاسخگو جابجا می شوند. لذا جایی دیگر باید این فعالیت مدیریت شود که لابی گری و پروپاگاندا بازی، همه سیاست ورزی را نخورد. 🆔 @social_theory
مساله این نیست که ما حزب بزنیم و همه زیر بلیط حزب ما بیایند، مساله این است که همدیگر را بشناسیم و کسانی که ایده مشترک جدی دارند، با هم چنین ساختار مدنی را تاسیس کنیم و سعی کنیم از ایده هایمان برای مردم بگوییم و آنها را به فکر رایج و مطالبه مردمی بدل کنیم تا آدمهای صاحب میز و کرسی، ناگزیر به پاسخگویی به این امواج جمعیتی ایده بشوند و از پاسخگویی به هشتک های فله ای تولید شده توسط ربات‌ها خلاص شوند. گروه هایی که ایده های مشترک و چند بعدی و چند عرصه ای را دنبال می کنند و با تصویر آن ایده ها عقل سیاسی و اجتماعی شان را بالغ می کنند، در مشارکت سیاسی، نظام تصمیم سازی و تصمیم گیری کشور را تکان می دهند! اما این کلیپهای فضای مجازی، چیزی جز رویاهای یکروزه فروخته نمی شود. 🆔 @social_theory
مساله حزب تمدن نوین اسلامی همانطور که خواهید دید، کانال کشی ایده ها به سوی ذهن ها و دیدگان شما خواهد بود. ما باید برای رویاهای آینده ایران بسازیم! اما آنچه خواهیم ساخت، ایده ما و تصویر ساخته شده توسط ماست! بدون این مرحله، حرکت به سمت انتخابات ها و دستیابی به کرسی ها، منفعتی که ندارد، ضرر هم دارد! 🆔 @social_theory
نمی دانم اطلاع دارید یا نه، از این دوره که انتخابات شورای شهر است، انتخابات تهران حزبی می شود که به آن انتخابات تناسبی می گویند. یعنی لیست مجوز دار به درصد رایی که می آورند، به همان اندازه هم از کرسی های شورا و مجلس را تصاحب می کنند. این اتفاق به مرور به کل کشور سرایت داده خواهد شد. بالاخره این تصمیم هم گرفته شده و مثل برجام که تصمیم نظام بود🤦 اینم تصمیم نظام است! فی الحال این تحول تهدید است، اما به جای غر زدن، می توان آن را به فرصت تبدیل کرد. باید هر چه زودتر به فکر داشتن تشکل های معتبر برای کنش گری سیاسی بود. لزومی هم ندارد که فراگیر و ملی باشد. می شود حزب شهری و استانی هم داشت. اما تشکل داشتن برای کنشگری سیاسی و مسئول شدن گروه ها، در ورای نامها، یک ضرورت است. در ایران سه دهه است که کارشناسان برای منتخبین بی نوا، ایده هایی را پخت و پز می کنند و وقتی شکست می خورد، کنار می کشند تا آن منتخب بیچاره با مغز به زمین بخورد! حالا مجبور می شوند از پستوها بیرون بیایند و از دست پختشان دفاع کنند و این می تواند نیمه پر لیوان باشد که به نظر من واقعا برای امروز ایران لازم است. 🆔 @social_theory
*محمد رستم‌پور*، دانش‌آموختهٔ علوم سیاسی، *ایکس*: ‏فکر می‌کنند ایران در طوفان‌الاقصی شرکت نمی‌کرد، اسرائیل کاری به کارش نداشت. نه اسرائیل را شناخته‌اند نه ایران را و نه طوفان‌الاقصی را؛ مقابل یک انحصارگر جنایتکار جهان‌خوار ایستادیم که جز به تجزیهٔ ایران راضی نیست.‌
*علی موجانی*، مشاور وزیر خارجه و پژوهشگر مرکز مطالعات سیاسی و بین‌المللی، *ایکس*: اسرائیل که کوشش داشت حماسۀ حماس را نابود کند، حالا به توافق با همان حماس تن داد. اسرائیل که می‌خواست غزه را ضمیمه کند، حالا پشت مرز غزه ایستاد. اسرائیل که موجودیت سیاسی فلسطين مستقل را نادیده می‌گرفت، حالا با شناسایی دولت فلسطین مواجه شد. حالا بررسی کنیم *کدام جهت پیروز است؟*
ما به این جماعت نهایت یکی دو متلک از باب تمسخر گفته و رد می‌شویم اما واقعیت این است برای بدنه جامعه ما که تحت شدیدترین استعمار رسانه‌ای است و در شناخت واقعیت در مرحله جنینی به سر می‌برد، کارکردی بیشتر از یک کاسب و رمال دارند. این جماعت با فروش اوهام و خیالات و خزعبلات ضمن تطهیر دشمن به جامعه تشنه تغییر، «رویا» می‌فروشند. لب کلام این جماعت این است که هیچکس با ایران و ایرانی نه تنها سر جنگ ندارد بلکه جهان به دنبال آزادی و قدرتمندتر شدن و گسترش مرزهای ایران است. مخاطب چنین خزعبلاتی این دست سخنان را چون مخدری آرام‌بخش مصرف می‌کند و با این خیال که با حمله نظامی دشمن هم اتفاق بدی رخ نداده و کشورش وارد دوران شکوفایی خواهد شد به خواب می‌روند.
⭕️جهان در لحظه فلسطین 🔻دو سال پس از ۷ اکتبر؛ مسیر تاریخ چگونه تغییر کرد؟ 1️⃣اکتبر۱۹۷۳ است؛ صهیونیست‌ها مشغول جشن‌ یوم کیپور هستند غافل از اینکه مصر بزرگ‌ترین غافلگیری را برای آنها کنار گذاشته است و آماده حمله برای بازپس‌گیری صحرای سینا است. مصری‌ها در تدارک حمله‌ای هستند که انتقام ۲ شکست دیگر آنها از رژیم در جنگ۱۹۵۶ کانال سوئز و جنگ شش روزه۱۹۶۷ را هم بگیرند. 2️⃣حمله در ۶ اکتبر با همراهی سوریه حافظ اسد آغاز می‌شود. اسرائیل به شدت غافلگیر شده و مصر پیروزی برق‌آسایی در ابتدا کسب می‌کند. مصری‌ها حتی با شکست «خط بارلو» در صحرای سینا باعث بهت و حیرت سران اسرائیل شده‌اند. چیزی به شکست اسرائیل باقی نمانده اما ورود آمریکا با راه‌اندازی خط تأمین هوایی تسلیحات به اسرائیل مشهور به خط Nickle Grass از یک سو و تصمیمات نظامی اشتباه «محمد انور سادات» روند جنگ را مغلوبه می‌کند. 3️⃣جنگ یوم کیپور، با پیامدهایش تاریخ خاورمیانه را تغییر داد. اعراب به این نتیجه رسیدند که اسرائیل شکست‌ناپذیر است، مصر به عنوان بزرگ‌ترین کشور و ارتش عربی به صلح تحمیلی کمپ دیوید تن داد تا فلسطین تنها حامی قدرتمند خود را هم از دست بدهد. در جبهه اسرائیل هم، پیروزی در یوم کیپور، صهیونیست‌ها را به ادراک رساند که آنها وارد «عصر جاودانگی» در خاورمیانه شده‌اند و پایان تاریخ را رقم می‌زنند. 4️⃣تبدیل پیروزی به شکست عادت اسرائیلی‌هاست. ماهیت آپارتایدی و سادیسم پیروزی مطلق از ۱۹۷۳ رژیم را همواره از چاله به چاه انداخته است، حتی امروز که فکر می‌کند می‌تواند نقشه خاورمیانه را تغییر دهد... و حتی در صبح ۷ اکتبر ۲۰۲۳ که غافلگیری بزرگ‌تری از اکتبر۱۹۷۳ را چشید. حالا این حماس بود که سکان تاریخ را به دست گرفت. 5️⃣ تاریخ منطقه پیش از طلوع صبح ۷ اکتبر قرار بود به سمت دیگری یعنی حذف فلسطین از نقشه هدایت شود. بنیامین نتانیاهو ۲۲سپتامبر۲۰۲۳ درست ۱۵روز قبل از طوفان الاقصی در مجمع عمومی سازمان ملل گفت: ببینید! فلسطینی‌ها تنها ۲ درصد از جهان عرب هستند! وقتی آنها ببینند که ۹۸درصد کشورهای عربی با دولت یهود آشتی کرده‌اند، احتمال بیشتری دارد که راه صلح واقعی را در پیش بگیرند! 6️⃣او این جملات صلح‌طلبانه را همزمان با در دست داشتن نقشه‌ای از خاورمیانه که غزه و کرانه باختری را هم ضمیمه اسرائیل نشان می‌داد، بیان کرد! از نگاه نتانیاهو، صلح واقعی که فلسطینی‌ها می‌توانند از آن بهره‌مند شوند همین است: واگذاری باقیمانده اراضی فلسطین به رژیم صهیونیستی. منظور نتانیاهو واضح بود: آن ۲ درصد فلسطینی بروند پی کارشان! همان طور که در این ۲ سال این حرفش را با نسل‌کشی در غزه امضا کرده است. 7️⃣ ۶ اکتبر، در حالی که محمد الضیف، یحیی السنوار و رزمندگان حماس آخرین هماهنگی‌های طوفان الاقصی را انجام می‌دادند برت مک‌گورک هماهنگ‌کننده کاخ سفید در  خاورمیانه و شمال آفریقا در دفتر خود با مقامات عربستان جلسه گذاشته بود و باور داشت که یک توافق صلح در دسترس است. مک‌گورک داشت با دیپلمات‌های سعودی نقشه‌ راه عادی‌سازی عربستان و اسرائیل را مرور می‌کرد. در ازای تشکیل یک دولت کاریکاتوری فلسطینی، عربستان سعودی روابط دیپلماتیک خود با اسرائیل را عادی‌سازی می‌کرد. 8️⃣بنابراین حماس در هفت اکتبر، کاری را کرد که دلایل و زمینه‌های فلسطینی داشت و خواست فلسطینی را پشتوانه خود می‌دید. صبح ۷ اکتبر، فلسطین نه با یک «انتخاب» که در برابر یک «اضطرار» قرار داشت. موضوع حذف شدن از صحنه روزگار بود: جدال بر سر مرگ و زندگی بود. بعد از ۲ سال منطقه دیگر قبل عملیات طوفان الاقصی نیست. نتانیاهو و کابینه راست افراطی‌اش در این تصور بودند که پنجره‌ای برای حل موضوع فلسطین و مقاومت باز شده است و آنها می‌توانند با جهنم‌سازی از غزه طی مدت کوتاهی اهداف خود را محقق کنند. 9️⃣ ۲ سال بعد از نطق نتانیاهو در سازمان ملل که با خوشحالی از آشتی فرزندان اسماعیل و اسحاق سخن می‌گفت، نطق امسال او به صحنه نفرت از رژیم صهیونیستی تبدیل شد. او اسرائیل را به منزوی‌ترین و منفورترین دولت تاریخ تبدیل کرده است. تمام چیزی که طی ۷۸ سال «روایت اسرائیل» را ساخته بود در عرض ۲ سال از هم گسیخت و کاملاً فرو ریخت. این با هیچ پیروزی کاملی هم تغییر نمی‌کند. شاید دیگر هیچ کسی قادر نباشد با نمایش ۲ دولتی موضوع فلسطین را به پستوی سیاست منتقل کند. 🔟تاریخ نشان داده اسرائیل توان تثبیت پیروزی را ندارد. از یوم کیپور و اسلو گرفته تا امروز، پیروزی برای آنها به تدریج تبدیل به کارما شده است. عبارت دقیق‌تر را ‌هاآرتص نوشته است: «اسرائیل در حال مرگ است. این یک هشدار  است. بقای دولت نشان می‌دهد که اسرائیلی‌ها چقدر به این دروغ عادت کرده‌اند که رهبری فاجعه‌بار نتانیاهو در واقع بهترین گزینه ممکن است.» اکنون جهان و خاورمیانه فقط یک انتخاب دارد: یا اسرائیل یا فلسطین. مسیر تاریخ این گونه عوض می‌شود!
در دو سال گذشته، اسرائیل از غزه تا دمشق، از تهران تا دوحه جنگیده است؛ نه فقط برای امنیت، بلکه برای بازسازی روایت بقا. هیچ نظریه‌ای از رئالیسم تا بازدارندگی، این وسواس را توضیح نمی‌دهد. ریشه در جایی عمیق‌تر است: در فرهنگ راهبردی، جایی که سرزمین نه مرز، که معناست، و جنگ نه انتخاب، که آیینی برای ماندن. در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، اسرائیل با بحرانی روبه‌رو شد که هم نظام امنیتی‌اش را فرو ریخت و هم جهان‌بینی‌اش را دوباره به پیش دیدگان آورد. حمله‌ی حماس از غزه، فروپاشی دیوارهای مرزی و کشته شدن بیش از هزار نفر در خاک اسرائیل، ضربه‌ای بود به قلب رژیمی که خود را از زمان تأسیس در ۱۹۴۸ «دژ بقا» می‌دانست. واکنش اسرائیل، از ویران‌سازی کامل غزه تا عملیات‌های هم‌زمان در لبنان، سوریه، ایران، یمن و حتی قطر، نشان داد که این رژیم به تهدیدها نه با محاسبه‌ی سرد و منطقی و عقلایی قدرت، بلکه با غریزه‌ی بازسازی اقتدار و بقا در قالبی تاریخی پاسخ می‌دهد. اما در همین روند، کشتار گسترده‌ی غیرنظامیان فلسطینی، تخریب کامل زیرساخت‌های شهری و محاصره‌ی انسانی غزه، چهره‌ی دیگری از این فرهنگ امنیتی را آشکار کرد: امنیتی که به بهای فروپاشی حیات انسانی بازسازی می‌شود. در دو سال گذشته، هزاران غیرنظامی کشته شده‌اند، شهرها به خاک تبدیل شده‌اند، و نیمی از جمعیت غزه آواره گشته است. این خشونت بی‌وقفه، نه فقط واکنش نظامی، بلکه بازتابی از ذهنیتی است که امنیت را با کنترل و قدرت را با بقا هم‌معنا می‌داند. هیچ‌یک از جریان‌های واقع‌گرایی در روابط بین‌الملل، نه رئالیسم تدافعیِ کنت والتز که امنیت را در حفظ موازنه می‌بیند، و نه رئالیسم تهاجمیِ جان میر‌شایمر که قدرت‌طلبی را غریزه‌ی طبیعی دولت‌ها می‌داند، به‌تنهایی قادر نیستند رفتار اسرائیل را توضیح دهند. رژیم اسرائیل از نظر مادی در موقعیتی امن است: قدرت نظامی‌اش بی‌رقیب، پشتیبانی‌اش از سوی غرب پایدار، و بازدارندگی‌اش هسته‌ای است. اما همچنان خود را در خطر نابودی می‌بیند، و در هر حمله، بیش از آنکه در پی پیروزی نظامی باشد، در پی بازسازی حسِ موجودیت است. اینجاست که مفهوم فرهنگ راهبردی اهمیت می‌یابد. مفهومی که در دهه‌ی ۱۹۷۰ از سوی جک اسنایدر و پس از او کنت بوث و آلیستر جانستون مطرح شد تا شکاف میان ساختار و معنا را در نظریه‌های روابط بین‌الملل پر کند. فرهنگ راهبردی، آن لایه‌ی پنهان از تاریخ، حافظه و ارزش‌هاست که تعیین می‌کند رژیم‌ها تهدید را چگونه درک می‌کنند و چه واکنشی را ممکن یا مشروع می‌دانند. اگر رئالیسم می‌گوید رژیم‌ها قدرت می‌خواهند، فرهنگ راهبردی توضیح می‌دهد چرا برخی رژیم‌ها قدرت را به شکل خاصی تعریف می‌کنند و چرا در موقعیت‌های مشابه، به تصمیماتی متفاوت می‌رسند. در مورد اسرائیل، این فرهنگ ریشه در سه محور اصلی دارد: کتاب مقدس، صهیونیسم و هولوکاست، و به‌مرور در نهادهای نظامی، آموزشی و رسانه‌ای رسوب کرده است. درک این سه منبع برای فهم واکنش اسرائیل به ۷ اکتبر و همه‌ی آنچه پس از آن آمد، ضروری است. در علوم سیاسی، فرهنگ راهبردی برخلاف رئالیسم، بر معنا تمرکز دارد نه بر ماده؛ بر درک تاریخیِ تهدید، نه فقط بر ظرفیت‌های مادی قدرت. این رویکرد به ما اجازه می‌دهد بفهمیم چرا رژیم‌هایی با منابع و موقعیت‌های مشابه، تصمیم‌هایی کاملاً متفاوت می‌گیرند و چرا برای رژیم اسرائیل، امنیت به مسئله‌ای هستی‌شناختی تبدیل شده است، نه صرفاً راهبردی. منابع فرهنگ راهبردی اسرائیل شامل موارد زیر است: کتاب مقدس که جغرافیای مقدس و سیاست بقا را شکل می‌دهد، جایی که در روایت تورات، قوم اسرائیل دائماً در معرض نابودی است و بقا تنها از رهگذر ایمان و نبرد ممکن می‌شود. دشمن در این متن نه حادثه، بلکه طبیعت جهان است. از همین جا، در حافظه‌ی جمعی یهود، امنیت با «سرزمین» پیوندی قدسی یافته است: خداوند امنیت را می‌دهد، اما فقط تا زمانی که قوم بتواند آن را حفظ کند. ایده‌ی «ارض موعود» نه استعاره‌ی دینی بلکه نقشه‌ی ژئوپلیتیکی ایمان است. سرزمین در این ذهنیت، عرصه‌ی ظهور وعده‌ی الاهی و محل آزمون وفاداری جمعی است. این سرزمین نه تنها جغرافیا، بلکه تقدیر است؛ مرزهایش با خاطره، وحی و رنج تعیین می‌شوند نه با معاهده و پیمان. به همین دلیل، از دید بخشی از جامعه و نخبگان اسرائیلی، از دست دادن کنترل بر سرزمین، نوعی گناه است و بازپس‌گیری آن، عملی مقدس. در همین چارچوب، سیاست امنیتی اسرائیل در لایه‌ای عمیق‌تر، پاسداری از جغرافیای مقدس است: سرزمینی که تقدس آن مشروعیت جنگ را توجیه می‌کند و دفاع از آن را به فریضه‌ی اخلاقی بدل می‌سازد. بن‌گوریون می‌گفت: «کتاب مقدس، نقشه‌ی تاریخی ماست.» این جمله صرفاً استعاره نبود؛ بنیان فکری رژیمی را نشان می‌داد که مرزهای سیاسی‌اش را از حافظه‌ی دینی می‌گیرد. بدین‌سان، مفاهیم الهیاتی به منطق امنیتی ترجمه شده‌اند: بقا همچون نجات، و دشمن همچون شر مطلق.
صهیونیسم، این میراث قرن نوزدهمی، در واقع بازنویسی سکولارِ همان وعده‌ی کتاب مقدس بود. هدف آن بازگرداندن قوم پراکنده به سرزمین و تبدیل ایمان به قدرت بود. صهیونیسم از همان آغاز، پروژه‌ای امنیتی بود، واکنشی به ناتوانی تاریخی یهودیان در برابر تبعید و نسل‌کشی. «دولت یهود» در اندیشه‌ی بنیان‌گذارانش نه فقط پناهگاه، بلکه جبران تاریخ بود، بازسازی حیثیت ازدست‌رفته از رهگذر اقتدار. در نتیجه، صهیونیسمِ سیاسی امنیت را به غایت در خود بدل کرد. قدرت فی‌نفسه مشروع شد و تسلیم یا مصالحه، بازگشت به قرون تبعید تلقی گردید. از همین منبع، دکترین خوداتکایی و ابتکار عمل زاده شد. ارتش اسرائیل، با ترکیب ایدئولوژی صهیونیستی و فناوری مدرن، به نهاد مقدس رژیم بدل شد؛ نه فقط ابزار جنگ، بلکه مظهر اراده‌ی ملی. هم‌چنان‌که زوی ژابوتینسکی می‌نوشت: «دیوار آهنین را باید ساخت تا دشمن ناامید شود و ما بتوانیم زنده بمانیم.» هولوکاست نیز هیچ رویدادی در تاریخ یهود به اندازه‌ی آن ذهن و سیاست اسرائیل را شکل نداده است. شش میلیون کشته، ترس و بی‌دفاعی، در حافظه‌ی اسرائیلی به نماد گناهی تاریخی بدل شده که باید با قدرت جبران شود. شعار «هرگز دوباره» (Never Again) در اسرائیل به معنای دوگانه‌ای تفسیر می‌شود: هرگز اجازه نده که چنین فاجعه‌ای تکرار شود، و هرگز اجازه نده که دیگران درباره‌ی چگونگی دفاع ما تصمیم بگیرند. از این‌رو، پیش‌دستی در منطق امنیتی اسرائیل نه تهاجم، بلکه وظیفه‌ای اخلاقی است. در این روایت، صبر و احتیاط همواره یادآور اردوگاه‌های مرگ است و اقدام فوری نوعی تطهیر تاریخی. این منطق، هرچند بقا را تضمین کرده، اما به نوعی روان‌شناسی محاصره دائمی نیز انجامیده است؛ جامعه‌ای که در اوج قدرت ظاهری، همچنان در ذهن خود در گِتو زندگی می‌کند. رژیم اسرائیل از بدو تأسیس، در وضعیت جنگی زیسته است. این تداوم بحران، در نهادهای سیاسی و نظامی نهادینه شده و سازوکار تصمیم‌گیریِ سریع و واکنشی پدید آورده است. فناوری نظامی، از سپر آهنین تا هوش مصنوعی هدف‌گذاری، به ادامه‌ی همان ذهنیت بدل شده است: جست‌وجوی کنترل مطلق بر محیط. اما این فناوری اضطراب را درمان نکرده؛ فقط آن را در سطحی پیچیده‌تر بازتولید کرده است. ترکیب این چهار منبع، کتاب مقدس، صهیونیسم، هولوکاست و نهادهای بحران‌محور، فرهنگی ساخته که در آن امنیت نه وضعیت، بلکه ایمان است: ایمان به اینکه کنترل می‌تواند جایگزین اعتماد شود. جغرافیای اسرائیل اضطراب‌زا است. دشت ساحلی باریک، نزدیکی به دشمنان متعدد و فقدان موانع طبیعی، وسواسی نسبت به عمق استراتژیک پدید آورده است، نه به‌عنوان تجمل، بلکه تضمین بقا. اشغال، در این معنا، تنها تاکتیکی نظامی نیست، بلکه نوعی درمان روانی است: تبدیلِ ناامنی به کنترل. از سال ۱۹۶۷ به بعد، رژیم اسرائیل آموخت که فضا را جایگزینِ اعتماد کند. کرانه‌ی باختری و غزّه به حائلی بدل شدند نه فقط در برابر راکت‌ها، بلکه در برابر احساسِ بی‌پناهی. اما اشغال، که در آغاز به‌عنوان «حائل امنیتی» توجیه می‌شد، به ساختاری از سلطه‌ی دائمی بدل شده است. شهرک‌سازی، محاصره، دیوارها و نظام مجوزها، به سیاستی تبدیل شده‌اند که همزمان امنیت می‌سازد و بی‌عدالتی تولید می‌کند. برای بسیاری از فلسطینی‌ها، اشغال به معنای زندگی در فضای کنترل است، جایی که زمان، حرکت و حتی بقا به مجوز نظامی وابسته است. در نتیجه، اشغال نه تنها جغرافیای امنیت، بلکه جغرافیای اخلاق را نیز درهم شکسته است. این واکنش فضایی در قرن بیست‌ویکم نیز ادامه یافته است، حتی زمانی که اشغال کلاسیک جای خود را به کنترل از راه دور داده، محاصره‌ها، برتری هوایی، نظارت داده‌ای و جنگ‌افزارهای پهپادی. غزّه پس از ۲۰۲۳، تجسّم نهاییِ این منطق است: سرزمینی که نابود می‌شود تا دیگر غیرقابل‌پیش‌بینی نباشد. هدف، توسعه‌طلبی نیست، بلکه نفی است؛ اطمینان از اینکه مرز، هرگز نتواند شگفت‌زده کند. اشغال در این معنا بیش از آنکه درباره‌ی زمین باشد، درباره‌ی بی‌اثر کردنِ خطر است. اگر اشغال، کنترل فضاست، پیش‌دستی تسلط بر زمان است. نسل بنیان‌گذار اسرائیل با این باور زیست که بقا وابسته به ابتکار است؛ «کسی که صبر کند، نابود می‌شود». از جنگ شش‌روزه‌ی ۱۹۶۷ تا انهدام رآکتور هسته‌ای عراق در ۱۹۸۱ و سوریه در ۲۰۰۷، «ضربه‌ی نخست» به وظیفه‌ای اخلاقی بدل شد. ضربه‌پذیری در جنگ ۱۹۷۳ این غریزه را به دکترین رسمی تبدیل کرد. رویدادهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ جلوه‌ی مدرن همین غریزه‌اند. حمله‌ی آوریل ۲۰۲۴ در دمشق که در آن فرماندهان ارشد سپاه پاسداران در ساختمان دیپلماتیک ایران شهید شدند، تکرار همان باور است: تهدید باید در سرچشمه‌اش نابود شود، حتی اگر هزینه‌ی دیپلماتیکش سنگین باشد.
تلاش برای ترور رهبران حماس در دوحه در هفته های گذشته، آن هم در میانه‌ی گفت‌وگوهای آتش‌بس، گسترش همین منطق به خلیج فارس بود، حرکتی شگفت که عرف نانوشته‌ی میانجی‌گری منطقه را شکست. برای رژیم اسرائیل، هر دو اقدام سازگار بودند: هیچ پناهگاهی برای دشمن، هیچ مکثی برای گفت‌وگو و هیچ تقویمی جز اراده‌ی خویش. در اندیشه‌ی اسرائیلی، پیش‌دستی صرفاً تهاجم نیست؛ نوعی اخلاق بازدارنده است. ظرفیتِ دشمن، نه نیت او، تعیین‌کننده‌ی مشروعیت اقدام است. اما این وسواس برای ضربه‌ی نخست، چرخه‌ای از ناامنیِ خودساخته پدید می‌آورد: هر حمله‌ی پیش‌گیرانه، دشمنی تازه می‌زاید و بهانه‌ی ضربه‌ی بعدی را فراهم می‌کند. وقتی اشغال و پیش‌دستی آرامش نمی‌آورند، رژیم اسرائیل به جنگ پناه می‌برد، نه به‌عنوان شکست راهبرد، بلکه به‌عنوان ادامه‌ی طبیعی آن. جنگ در ذهنیت اسرائیلی، ابزارِ تصفیه‌ی ترس است؛ آیینی برای بازسازی نظم پس از فروپاشی امنیت. پس از شوک ۷ اکتبر، غزه نخستین صحنه‌ی این آیین بود: ویرانی‌ای با مقیاس نمادین برای بازگرداندن حسِ کنترل. هدف نه پیروزی نظامی، بلکه احیای اسطوره‌ی قدرت بود؛ نمایش اینکه آسیب می‌تواند با خشونت شسته شود. اما این منطق به غزه محدود نماند. در دو سال گذشته، دامنه‌ی درگیری از مرزهای جنوبی تا عمق خاورمیانه امتداد یافته است. در لبنان، رژیم اسرائیل با انفجار سامانه‌های ارتباطی حزب‌الله و حملات هوایی سنگین کوشید پیام دهد که هیچ پناهی در امان نیست. در سوریه و عراق، بمباران مستمرِ مواضع نیروهای وابسته به ایران ادامه یافت تا پیوندهای منطقه‌ای تهران در محور مقاومت تضعیف شود. اوج این روند، جنگ ژوئن ۲۰۲۵ با ایران بود؛ نبردی که نه از سر واکنش، بلکه از روی برنامه آغاز شد. عملیات اسرائیل بر پایه‌ی اطلاعات گسترده، نفوذ سایبری و حملات دقیق طراحی شده بود تا ساختار فرماندهی، تصمیم‌گیری و ثبات سیاسی در تهران را هدف بگیرد. هدف نهایی، براندازی از طریق فروپاشی درونی بود: حذف همزمان چهره‌های کلیدی نظامی و سیاسی، و اگر این ناممکن باشد، تضعیف چنان گسترده‌ی زیرساخت‌های راهبردی ایران که کشور برای یک رویارویی اصلی ناتوان گردد. اما این طرح با موفقیت کامل روبه‌رو نشد. علیرغم موفقیت در زدن قاطع اول و برتری نسبی هوایی، واکنش سریع و هماهنگ سامانه‌های دفاعی ایران، همراه با ضدحملات موشکی و پهپادی، معادله را در همان روزهای نخست برهم زد. به علاوه یکی از بزرگ‌ترین کارزارهای سایبری خاورمیانه با شکست نسبی پایان یافت. نتیجه، نه فروپاشی حکومت در ایران بود و نه تثبیت قدرت در اسرائیل، بلکه بازگشت به توازنِ ترس؛ ترسی دوطرفه، که هر دو بازیگر را در آستانه‌ی جنگی تمام‌عیار نگاه داشت. اسرائیل علیرغم موفقیت اولیه و همراهی آمریکا در هدف قرار دادن مراکز هسته‌ای ایران عملا در میان مدت ایران را به ابهام هسته‌ای کشاند. در یمن و دریای سرخ نیز حضور محدود اسرائیل ادامه یافت، گویی رژیم می‌خواست نشان دهد که امنیتش به اندازه‌ی جغرافیای مقدسش گسترده است. اما با وجود نمایش توان فناورانه و برد حمله، جنگِ ژوئن نشان داد که مرزهای قدرت، همان مرزهای معنا هستند: رژیم اسرائیل می‌تواند بجنگد، بکُشد و بترساند، اما نمی‌تواند امنیتی پایدار از دل ویرانی بسازد. در همه‌ی این جبهه‌ها، جنگ بیش از آنکه ابزاری برای پیروزی باشد، تکرار آیینی از ترس است؛ تلاشی برای اثبات موجودیت از راه خشونت. دو سال پس از ۷ اکتبر، اسرائیل از نظر نظامی مسلط اما از نظر راهبردی فرسوده است. دکترین کنترل آن به پنج جبهه گسترش یافته: غزّه، لبنان، سوریه، ایران و دریای سرخ، و حتی به حریم دیپلماتیک قطر رسیده است. اما هیچ‌یک به نتیجه‌ی نهایی نرسیده‌اند. حماس درهم‌شکسته اما نابود نشده؛ حزب‌الله زخمی و آسیب دیده اما پابرجاست؛ ایران اگرچه مراکز غنی‌سازی‌اش آسیب دیده اما جسورتر از سابق است؛ و انزوای اخلاقی اسرائیل ژرف‌تر شده است. جست‌وجوی امنیت از طریق استقلال مطلق، حاکمیت را به اسرائیل بخشیده، اما ثبات را نه. تناقض در اینجاست که بزرگ‌ترین پیروزی‌های اسرائیل، همان ترس‌هایی را بازتولید می‌کنند که زمانی توجیه‌کننده‌شان بود. ملتی که با شعار «هرگز دوباره» زاده شد، اکنون در وضعیت «هرگز کافی نیست» زندگی می‌کند. اشغال، امنیتی می‌آفریند که نمی‌توان از آن گذشت؛ پیش‌دستی، تهدیدی می‌سازد که پایانی ندارد؛ و جنگ، وعده‌ی آرامشی می‌دهد که هرگز فرا نمی‌رسد. آنچه روزی راهبرد بود، به فرهنگ بدل شده است و آنچه روزی دفاع بود، به سرنوشت. در نهایت، فرهنگ راهبردی اسرائیل نشان می‌دهد که قدرت می‌تواند ترس را مهار کند اما نمی‌تواند آن را درمان کند. اسرائیل امروز در امنیتی زندگی می‌کند که دائماً باید از نو ثابت شود؛ در جهانی که پیروزی‌هایش بزرگ‌اند، اما آرامشش همچنان کوچک مانده است.
هدایت شده از خبرگزاری صداوسیما
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎦 سخنگوی حماس: از حمایت‌ها و مواضع شایسته ایران، انصارالله یمن و مقاومت اسلامی لبنان قدردانی می‌کنیم 🔹️کشورهای اسلامی تحریم‌های همه جانبه علیه صهیونیست‌ها انجام دهند. @iribnews