eitaa logo
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
534 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.4هزار ویدیو
18 فایل
فضایی برای اندیشیدن درباره‌ی«تحولات سیاسی». میکوشیم در جزئیات گم نشویم و با تحلیل انتزاعی و کلانِ روند تحولات جهانی و کنار هم چیدنِ قطعات پازل، به تصویری کلان برسیم. ارتباط با بنده:🇮🇷Eitaa.com/ahs_tafreshi کانال دیگر: @feqholsiasat #گفتمانسازی
مشاهده در ایتا
دانلود
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- شبه‌روشنفکر کوته‌فکر ایرانی دست در دست شبکه‌های فارسی زبان اسرائیلی سالهاست اینگونه به جامعه القاء کرده است که اگر آمریکا ایران را تهدید کرده و یا اسرائیل دست به کشتار مردم لبنان و فلسطین می‌زند همه برای این است که ایران نقش مخربی در سیاست‌های منطقه دارد و این ماجراجویی‌های ایران و نیروهای نیابتی ایران است که آمریکا و اسرائیل را مجبور به واکنش می کند. این روایت آنقدر از سوی تریبون‌های مختلف تکرار شده است که اگر کسی کوچکترین شکی در این روایت وارد کند سریعا از سوی این باند تبهکار (که در ایران خود را دموکراسی‌خواه و روشنفکر معرفی می‌کند) ترور شخصیت شده و با انواع توهین‌ها و تهمت‌ها و تهدیدها مواجه می‌گردد. - به ونزوئلا بنگریم. ونزوئلا نه نیروی نیابتی و برنامه هسته‌ای دارد و نه موشک‌های بالستیک می‌سازد. جرم ونزوئلا (به مانند چند دهه اخیر کوبا و نیکاراگوئه و هر کشور مستقل دیگر در جهان) که این روزها با تهدیدهای وحشیانه حکام آمریکا روبروست این است که می‌خواهد مستقل باشد و منابع و نفت خود را آنگونه که دلخواه خویش است مصرف کرده و به فروش برساند. * لشکرکشی نیروی هوایی و دریایی آمریکا به سواحل ونروئلا
*مهدی محمدی*، مشاور راهبردی رئیس مجلس، *ایکس*: ‌این تلقی که ترامپ صرفا تاجری است که به دنبال کسب سود، پیروزهای فردی یا برتری‌جویی سیاسی است، عمیقا ناقص است. وابستگی به یهودی‌های نیویورک که اسرائیل را درگیر یک «جهاد مقدس» در خاورمیانه و خود را مکلف به فداکاری برای آن می‌دانند. یک سویهٔ ایدئولوژیک به سیاست ترامپ علیه ایران تزریق کرده که تصور می‌کند درگیر جنگی ۳۰۰۰ ساله است. شخصیت سطحی ترامپ تحت تاثیر *«جهادی‌های یهودی»* این موضوع را کاملا جدی گرفته است. ترامپ و مهم‌تر از او کوشنر، فکر می‌کنند با ازمیان‌بردن مقاومت اسلامی بناست در یک نبرد هزاران ساله پیروز شود. از همین جاست که باید فهمید *صلح و توافق فعلا معنا ندارد و باید مهیای دشواری‌ها و شگفتی‌ها بود.* از آن چشم‌اندازی که این فرقه به مسائل نگاه می‌کنند، جنگ وقتی تمام می‌شود که یکی از طرفین تمام شده باشد. ساده‌دلی را باید کنار گذاشت.
*عبدالله خلیفه الشایجی*، استاد علوم سیاسی دانشگاه کویت، *فرارو*: ادعای ترامپ دربارۀ توقف «جنگ اسرائیل و ایران»، نه‌تنها خلاف واقع است، بلکه تناقضی آشکار در خود دارد؛ چرا که ترامپ شخصاً در عملیات موسوم به «چکش نیمه‌شب» شرکت داشت؛ همان عملیات بمباران تأسیسات هسته‌ای ایران که به تشدید تنش‌ها و گسترش دامنه جنگ انجامید. *چگونه ممکن است کسی که خود یکی از طرف‌های درگیر بوده، مدعی برقراری صلح و توقف جنگ شود؟*
*کورش علیانی*، نویسندهٔ کتاب متاستاز اسرائیل، *ایکس*: ‌بالاخره به پایان رسمی کار بانک آینده رسیدیم. امیدوارم دهه‌ها بعد کسی بتواند از خلال خروارها سند، داستان اصلی را بیرون بکشد که این‌ها متحد و عامل اسرائیل بودند که این ضربه را به کشور زدند، یا مزدور ناخودآگاه بی‌جیره و مواجب.
*مرکز پژوهش‌ها و مطالعات سیاسی «العربی»* اندیشکده‌نما: در فرهنگ امنیتی اسرائیل که ترکیبی است از «خطوط قرمز سیّال»، «بازدارندگی فعال»، «برتری کیفی مطلق» و «حملات پیش‌دستانه علیه تهدیدات بالقوه»، رعایت ادب دیپلماتیک و روابط عادی با واشنگتن، لزوماً به‌معنای نبودِ تهدید نیست. از دیدگاه ارتش اسرائیل، *هرگونه زیرساخت نظامی که این قابلیت را داشته باشد که در خلال پنج سال آینده، به تهدیدی علیه تل‌آویو تبدیل شود، یک خطر مستقیم محسوب خواهد شد.* این، دقیقاً همان چیزی است که اکنون در *سوریه* درحال وقوع است. دولت جدید این کشور ممکن است عمل‌گراتر یا متمایل‌تر به سمت دیپلماسی به نظر برسد، اما اگر برای بازسازی پایگاه‌های هوایی‌اش اقدام کند، سیستم‌های راداری خود را احیا کند و به بازسازی شاکلۀ ارتش مبادرت ورزد، از دید اسرائیل، صرف‌نظر از نیتی که داشته است، احتمالاً *تهدیدی جدید* محسوب خواهد شد. بدون شک تل‌آویو می‌داند که سوریه منزوی نیست؛ اما آن را به‌مثابۀ *کریدوری [تهدیدآمیز]* می‌بیند که از بیروت تا بغداد امتداد یافته است.
*مجید صفاتاج*، کارشناس مسائل فلسطین، *ایلنا*: اسرائیل در طول ۷۶ سال حیات خود بارها عهدشکنی کرده و به تعهداتش پایبند نبوده و همواره تلاش کرده طرف مقابل را در ضعیف‌ترین وضعیت ممکن قرار دهد. این رژیم هرگاه احساس کند طرف مقابل ضعیف است، درنگ نمی‌کند و اساساً یا حمله می‌کند، یا مزاحمت ایجاد کرده یا اجازه ارائه کمک‌های انسانی را نمی‌دهد.
*مهدی خراتیان*، رئیس اندیشکدهٔ احیای سیاست، *ایکس*: مجددا هشدار می‌دهم که هرگونه جراحی بزرگ اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و... را در شرایط ملتهب فعلی و در دو ماه پیش رو به مصلحت نمی‌دانم. فضای سیاست بین‌الملل و وضعیت منطقه به‌شدت غبارآلود است و هیچ چیز منتفی نیست. *هرگونه اغتشاش و به‌هم‌ریختگی اجتماعی، سایهٔ جنگ را به کشور نزدیک خواهد کرد.*
حسین قتیب: جواد ظریف و پارادوکس دیپلمات مأموریت در عصر فرسایش نظم لیبرال دستگاه دیپلماسی معمولاً دیپلمات‌های خود را به دو دسته تقسیم می‌کند. دیپلمات‌های ستادی در داخل کشور سیاست را شکل می‌دهند، دستورالعمل می‌نویسند، بوروکراسی را مدیریت می‌کنند و به راهبردهای بلندمدت می‌اندیشند. دیپلمات‌های مأموریت که در خارج مستقرند، چهرهٔ بیرونی دولت‌اند، مذاکره و شبکه‌سازی می‌کنند و سیاست را به زبان بین‌المللی ترجمه می‌کنند. هر نقش نقاط قوت و ضعف ویژه‌ای دارد. محمدجواد ظریف به‌روشنی به دستهٔ دوم تعلق داشت. کارنامهٔ او در نیویورک و در نمایندگی ایران نزد سازمان ملل متحد شکل گرفت، سال‌هایی پیش از آنکه در ۲۰۱۳ وزیر امور خارجه شود. فضای مأموریت او را در نمایندگی، اقناع و زبان حقوق بین‌الملل ورزیده کرد. او خوب می‌دانست چگونه فضای جلسه را بخواند، شبکه‌های شخصی بسازد و مواضع ایران را در قالب حقوقی و مصالحه‌جویانه عرضه کند. تحصیلات او نیز همین گرایش را تقویت کرد. ظریف در ایالات متحده تحصیل کرد و دکتری خود را از دانشگاه دنور گرفت و با نهادگرایی لیبرال خو گرفت؛ باوری که بر توان نهادهای چندجانبه، قواعد و معاهدات برای مهار حتی پرتنش‌ترین روابط تکیه دارد. این نگاه به او تسلط زبانی و حقوقی بخشید، اما همزمان او را مستعدِ بیش‌برآورد کردن قدرت واقعیِ قواعد کرد. کار طولانی ظریف در سازمان ملل نمونه‌های روشنی از این سبک به دست می‌دهد. در سال ۲۰۰۰ که ریاست کمیسیون خلع سلاح سازمان ملل را بر عهده داشت، با مهارت رویه‌ای جلسات نهادی را که معمولاً زیر فشار رقابت قدرت‌های بزرگ فلج می‌شد سر پا نگه داشت. در کنفرانس بن دربارهٔ افغانستان در ۲۰۰۱ از شبکه‌های خود برای میانجی‌گری میان ائتلاف شمال، ایالات متحده و دیگران بهره گرفت و به شکل‌گیری دولت موقت کمک کرد. در مباحث شورای امنیت پیرامون جنگ عراق در سال‌های ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۳ مخالفت ایران را نه با شعار، بلکه با ارجاع به اصول منشور ملل متحد دربارهٔ حاکمیت و منع توسل به زور صورت‌بندی کرد. در میانهٔ دههٔ ۱۳۸۰ و اوج مناقشهٔ هسته‌ای، دفاع او از برنامهٔ ایران بر زبان معاهدهٔ منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای و حق فناوری صلح‌آمیز استوار بود. در همهٔ این سال‌ها نیز با دیپلماسی غیررسمی، رفت‌وآمدهای حاشیه‌ای و ارتباط با دیپلمات‌ها، روزنامه‌نگاران و اندیشکده‌ها، تصویری نرم‌تر از ایران در نیویورک بنا کرد. این تجربه‌ها مستقیماً رویکرد او به برجام را شکل داد. در وین بر روابط شخصی با جان کری و دیگر وزرای خارجه تکیه کرد، به پشتیبانی چندجانبه اعتماد داشت و بر این باور بود که گنجاندن توافق در قطعنامهٔ شورای امنیت، آن را تثبیت می‌کند. طراحی برجام با تعهدات مرحله‌ای و نظارت آژانس بین‌المللی انرژی اتمی دقیق و حقوقی بود و همان عاداتی را بازتاب می‌داد که او در سازمان ملل آموخته بود: مصالحه، مهارت رویه‌ای و به‌کارگیری حقوق بین‌الملل به‌عنوان سپر. اما همین ویژگی‌ها حدّ خود را نشان داد. برجام بر تضمین‌های راهبردیِ غیرقابل‌برگشت استوار نبود، بلکه بر اعتماد و اجماع بین‌المللی تکیه داشت. ظریف نفوذ پایدار لابی‌های حامی اسرائیل در واشنگتن را دست‌کم گرفت و گمان کرد می‌توان سیاست آمریکا را از آن فشارها جدا کرد. بی‌ثباتی سیاست داخلی ایالات متحده را نیز کم‌اهمیت دید و تصور کرد قطعنامهٔ ۲۲۳۱ برای ایران حفاظِ ماندگار ایجاد می‌کند. وقتی دونالد ترامپ در مهٔ ۲۰۱۸ از توافق خارج شد، آشکار شد که چارچوب حقوقیِ ظریف در برابر چرخش سیاسی ناگهانی تاب‌آوری اندکی دارد. مکانیزم اسنپ‌بک در قطعنامهٔ ۲۲۳۱ نمونهٔ روشنِ همین رویکرد بود. ظریف بندی را پذیرفت که به هر یک از طرفهای مقابل اجازه می‌داد به‌طور یک‌جانبه ایران را به «عدم اجرای اساسی» متهم کند. در پی آن، شورای امنیت باید دربارهٔ ادامهٔ تعلیق تحریم‌ها رأی می‌داد و اگر رأی موفق نمی‌شد یا یکی از اعضای دائم آن را وتو می‌کرد، تمام تحریم‌های پیشین پس از ۳۰ روز خودکار بازمی‌گشت. این سازوکار منطق معمول شورای امنیت را وارونه کرد. به‌جای آنکه برای اعمال تحریم‌ها اجماع لازم باشد، برای جلوگیری از بازگشت تحریم‌ها اجماع لازم شد. برای ظریف که به قواعد چندجانبه و طراحی حقوقی می‌اندیشید، این سازوکار متقارن و معقول می‌نمود، اما در عمل مسیری تقریباً وتوناشدنی در اختیار آمریکا گذاشت تا فارغ از داوری‌های فنی آژانس یا میزان پایبندی ایران، توافق را از کار بیندازد. در داخل نیز ظریف با دشواری‌های رایجِ یک دیپلمات مأموریت روبه‌رو بود. او در تهران به‌عنوان چهره‌ای از «گروه نیویورک» و از نظر بخشی از بدنهٔ امنیتی سیاسی، بیگانه با درون تلقی می‌شد. اعتبار بین‌المللیِ دیپلماسی او در بزنگاه اجرا نیز با رخدادهایی که کنترلی بر آنها نداشت آسیب دید. حملهٔ ۲۰۱۶ به سفارت عربستان در تهران هزینهٔ سنگینی برای وجههٔ ایران گذاشت.
مهم‌تر از آن، او نتوانست تندروها در تهران را قانع کند که پیگیری برجام در حالی که خصومت با عربستان و اسرائیل تشدید می‌شود بسیار پرخطر است، زیرا چنین ترکیبی توازن قوا را دقیقاً در زمانی که ایران برای تثبیت دستاورد دیپلماتیک به آرامش منطقه‌ای نیاز داشت به زیان ایران به هم می‌زند. ظریف در توضیح ایران به جهان موفق‌تر از توضیح جهان به ایرانیان بود. وعدهٔ منافع اقتصادی سریع نیز با توجه به ساختار مرحله‌ای و برگشت‌پذیر توافق و وابستگی آن به اعتماد نظام بانکی غرب به‌طور کامل محقق نشد و همین شکاف انتظارات، ناخرسندی عمومی و دستِ بالای منتقدان داخلی را رقم زد. فروپاشی برجام در ۲۰۱۸ ناشی از عدم پایبندی ایران نبود. نتیجهٔ معماری توافقی بود که بر تضمین‌های حقوقی، مهارت رویه‌ای و اعتماد شخصی تکیه داشت اما از پشتوانه‌های سخت و غیرقابل‌واپس‌گیری که بتواند در برابر چرخش سیاست در واشنگتن یا کارشکنی داخلی دوام بیاورد، بی‌بهره بود. قوت‌های ظریف به‌عنوان یک دیپلمات مأموریت یعنی تسلط بر زبان بین‌المللی، قدرت اقناع و کار با چارچوب‌های چندجانبه امکانِ دستیابی به توافق را فراهم کرد، اما ضعف‌هایش یعنی اعتماد بیش از حد به مفروضات نهادگرایی لیبرال، بدخوانی وزن لابی‌های داخلی آمریکا، ناتوانی در مهار همزمانیِ تنش‌های منطقه‌ای با مسیر دیپلماسی و کم‌اعتمادی در داخل، آن توافق را آسیب‌پذیر ساخت. یک عامل ساختاریِ تعیین‌کننده هم باید دیده شود: از ۲۰۱۶ به بعد، نظم لیبرالِ پس از جنگ جهانی دوم و نهادهایش دچار فرسایش شتابان شد؛ ملی‌گرایی اقتصادی و رقابت قدرت‌های بزرگ بر همکاری چندجانبه غلبه کرد، سازوکارهای داوری و اجرای قواعد تضعیف شدند، ابزارهای مالی و دلاری به شکلی بی‌سابقه سلاح‌سازی شد و اعتماد به تعهداتِ دولت‌های غربی در چارچوب‌هایی مانند شورای امنیت، آژانس، صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی کاهش یافت. در چنین محیطی، توافق‌های حقوقیِ پیچیده که بر اعتماد و نهادها تکیه داشتند شکننده‌تر شدند و برجام هم از همین شکاف ضربه خورد. نه ظریف و نه بسیاری از تحلیلگران در آن مقطع برای این چرخش بزرگ آماده نبودند و پیش‌بینی دقیقی از عمق آن نداشتند، بنابراین سرزنش مستقیم او به‌تنهایی منصفانه نیست. ظریف کاری کرد که بسیاری ناممکن می‌دانستند و توافقی تاریخی میان ایران و شش قدرت جهانی را به دست آورد. اما سرنوشت برجام پارادوکس دیپلمات مأموریت را آشکار کرد. او توانست توافق را به دست آورد، اما نتوانست آن را پایدار نگه دارد ‌ظریف آن‌گاه که با قاطعیت گفت «مکانیزم ماشه در قطعنامه و برجام وجود ندارد»، سخنی گفت که اگرچه از نظر لفظی درست بود، اما در عمل گمراه‌کننده و خلاف واقع از آب درآمد. او می‌دانست که واژه‌ی «مکانیزم ماشه» در متن قطعنامه نیامده، اما دقیقاً همان سازوکار، با همه جزئیات و پیامدهایش، در متن درج شده بود. چرا چنین گفت؟ شاید می‌پنداشت هرگز فعال نخواهد شد، شاید می‌خواست افکار عمومی را آرام کند، یا شاید به خیال خود، دروغی مصلحت‌آمیز را بر راستی فتنه‌انگیز ترجیح داد. اما واقعیت این است که النجاة فی الصدق. ‌اما اشتباه بزرگ‌تر ظریف نه در یک جمله، بلکه در بینش او بود. او بر مبنای نگاه نهادگرای لیبرال خود، بیش از اندازه به وزن حقوقی قطعنامه و اعتبار نهادهای بین‌المللی دل بست. تصور کرد که «نظم» و «تعهد» در جهان سیاست، خودبه‌خود ضامن بقا و انصاف‌اند. غافل از آن‌که در دنیای واقعی، قدرت است که به متن جان می‌دهد، نه امضا. ‌آنچه ما را به دردسر انداخت، صرفاً وجود «مکانیزم ماشه» نبود؛ بلکه در نظر نگرفتن سبک وزنی تعهد سیاسی به جای معاهده بود. وقتی شما به سراغ قطعنامه می‌روید و نه معاهده مکانیزم حل اختلاف آن چیز دیگری می‌شود. البته در متن توضیح دادم که چرا کار به اینجا کشید. متاسفانه زمان طولانی اجرا فضا را برای اسپویلرها فراهم کرد. ظریف به‌جای آن‌که بر توازن قدرت تکیه کند، به توازن کلمات دل بست و نتیجه، همان شد که امروز می‌بینیم: ماشه‌ای که او وجودش را انکار می‌کرد، نهایتاً چکید
نامه‌ی مشترک نمایندگی‌های دائم ایران، چین و روسیه در سازمان ملل متحد به تاریخ ۱۸ اکتبر ۲۰۲۵ را می‌توان یکی از اسناد شاخص دوران گذار در نظام بین‌الملل دانست. این نامه که در ظاهر به اختلاف حقوقی با سه کشور اروپایی (E3) بر سر قطعنامه‌ی ۲۲۳۱ مربوط است، در واقع حامل پیامی گسترده‌تر درباره‌ی تغییر در ساختار مشروعیت جهانی و تضعیف انحصار غرب در تعریف نظم بین‌المللی است. در این متن، سه کشور غیرغربی استدلال می‌کنند که اروپا دیگر حقی برای فعال‌سازی «مکانیزم ماشه» ندارد، زیرا خود با ترک تعهدات برجامی‌اش، از موقعیت تعهدی خارج شده است. این استدلال بر اصل «استاپل» در حقوق بین‌الملل تکیه دارد، اما معنای سیاسی آن فراتر است: برای نخستین‌بار، دو عضو شورای امنیت پایان عملی صلاحیت شورا در یک پرونده‌ی حساس را اعلام می‌کنند و می‌گویند که «تمامی مفاد قطعنامه‌ی ۲۲۳۱ پس از ۱۸ اکتبر ۲۰۲۵ خاتمه یافته است.» چنین موضعی به معنای محدود شدن اقتدار نهادی است که از ۱۹۴۵ ستون نظم پساجنگ جهانی محسوب می‌شد. از دیدگاه نظری، این نامه نمود آشکار «واگرایی هنجاری» است؛ نشانه‌ای از گذار از نظم غرب‌محور به مرحله‌ای چندمرکز که در آن مشروعیت از قواعد تدوین‌شده در غرب به اجماع‌های غیرغربی منتقل می‌شود. زبان دیپلماتیک نامه نیز این جابه‌جایی را بازتاب می‌دهد: واژگانی چون «احترام متقابل»، «خودداری از تحریم‌های یک‌جانبه» و «گفت‌وگوی دیپلماتیک» که زمانی در گفتمان غربی برای نصیحت شرق به‌کار می‌رفتند اکنون ابزار نقد غرب شده‌اند. این «بازتصرف زبانی» نشان می‌دهد که شرق در حال بازتعریف ارزش‌های مشروعیت جهانی است. در سطح ساختاری، نظم پساجنگ بر سه پایه استوار بود: تمرکز تصمیم‌گیری امنیتی در شورای امنیت، برتری گفتمان غربی در تعریف تهدید، و سلطه‌ی نهادهای بین‌المللی تحت رهبری غرب. نامه‌ی سه کشور هر سه پایه را به چالش می‌کشد: با تضعیف مرجعیت شورا، با زیر سؤال بردن برتری اخلاقی اروپا، و با تأکید بر چندجانبه‌گرایی متقارن به‌جای سلطه‌ی هنجاری. با این حال، این تحول را نباید پایان کامل نظم پساجنگ دانست. نهادهای اصلی آن همچنان پابرجا هستند، اما اقتدارشان دیگر مطلق نیست. اهمیت نامه‌ی ۱۸ اکتبر در آن است که نقطه‌ای از تغییر را مستند می‌کند: گذار تدریجی از نظم تک‌مرکز به نظمی چندمرکز، که در آن پکن، مسکو و تهران دیگر صرفاً تابع نظم موجود نیستند بلکه به کنشگرانی بدل شده‌اند که در بازتعریف آن سهم دارند. این سند بیش از آنکه نشانه‌ی فروپاشی نظم پیشین باشد، بیانگر .فرسایش اقتدار انحصاری غرب و ظهور نظم پسا‌غربی است؛ نظمی که مشروعیت را نه از قدرت، بلکه از توازن و احترام متقابل اخذ می‌کند
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
نامه‌ی مشترک نمایندگی‌های دائم ایران، چین و روسیه در سازمان ملل متحد به تاریخ ۱۸ اکتبر ۲۰۲۵ را می‌تو
بعدالتحریر: مرزبندی با روایت «پایان هژمونی» و «فروپاشی نظم» عزیزان خواننده احتمالا می‌دانند که با خیال‌پردازی‌هایی که از پایان هژمونی آمریکا و مرگ نظم بین‌الملل سخن می‌گویند مرزبندی می‌کنم. ما با یک گذار سروکار داریم نه با خلأ. اقتدار آمریکا فرسوده شده اما هنوز سه ستون پابرجاست: جایگاه دلار و زیرساخت‌های مالی جهانی، برتری فناورانه و توان بازنمایی عینی قدرت، و شبکه هم‌پیمانی‌ها و نهادهایی که قواعد را شکل می‌دهند. همزمان، واگرایی هنجاری و چندمرکزی‌شدن واقعیت روز است، اما این چندمرکزی‌شدن به معنای بی‌نظمی نیست بلکه بازتوزیع تدریجی ظرفیت‌ها در چارچوب قواعدی در حال بازنویسی است. برای ایران، پیامدهای این گذار خودبه‌خود مثبت یا منفی نمی‌شود. نتیجه ترکیب عاملیت راهبردی، امکان‌های ساختاری و محدودیت‌هاست. فرصت‌ها زمانی به دستاورد تبدیل می‌شوند که سیاست خارجی با محاسبه دقیق هزینه و فایده، انضباط روایی، تنوع‌بخشی به روابط خارجی بدون اتکای یک‌جانبه، ارتقای تاب‌آوری اقتصادی و بهبود ظرفیت حکمرانی همراه شود. اتکا به ادعاهای بزرگ درباره فروپاشی نظم یا پایان آمریکا نه راهبرد است و نه جایگزین کار سخت دیپلماسی، تثبیت کلان‌اقتصاد و ارتقای قدرت چانه‌زنی. این نامه‌های اعتراضی و بازتصرف زبانی، نشانه‌های مهمی از محدود شدن انحصار غرب در تعریف مشروعیت هستند، اما هنوز در زمینی بازی می‌کنیم که قواعد و داورانش یکسره عوض نشده‌اند. سیاست خردمندانه در این مقطع آن است که از شکاف‌های نظم بهره ببریم، نه آنکه کل زمین بازی را روی کاغذ عوض‌شده فرض کنیم.