eitaa logo
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
534 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.4هزار ویدیو
17 فایل
فضایی برای اندیشیدن درباره‌ی«تحولات سیاسی». میکوشیم در جزئیات گم نشویم و با تحلیل انتزاعی و کلانِ روند تحولات جهانی و کنار هم چیدنِ قطعات پازل، به تصویری کلان برسیم. ارتباط با بنده:🇮🇷Eitaa.com/ahs_tafreshi کانال دیگر: @feqholsiasat #گفتمانسازی
مشاهده در ایتا
دانلود
*مهدی خراتیان*، رئیس اندیشکدهٔ احیای سیاست، *ایکس*: مجددا هشدار می‌دهم که هرگونه جراحی بزرگ اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و... را در شرایط ملتهب فعلی و در دو ماه پیش رو به مصلحت نمی‌دانم. فضای سیاست بین‌الملل و وضعیت منطقه به‌شدت غبارآلود است و هیچ چیز منتفی نیست. *هرگونه اغتشاش و به‌هم‌ریختگی اجتماعی، سایهٔ جنگ را به کشور نزدیک خواهد کرد.*
حسین قتیب: جواد ظریف و پارادوکس دیپلمات مأموریت در عصر فرسایش نظم لیبرال دستگاه دیپلماسی معمولاً دیپلمات‌های خود را به دو دسته تقسیم می‌کند. دیپلمات‌های ستادی در داخل کشور سیاست را شکل می‌دهند، دستورالعمل می‌نویسند، بوروکراسی را مدیریت می‌کنند و به راهبردهای بلندمدت می‌اندیشند. دیپلمات‌های مأموریت که در خارج مستقرند، چهرهٔ بیرونی دولت‌اند، مذاکره و شبکه‌سازی می‌کنند و سیاست را به زبان بین‌المللی ترجمه می‌کنند. هر نقش نقاط قوت و ضعف ویژه‌ای دارد. محمدجواد ظریف به‌روشنی به دستهٔ دوم تعلق داشت. کارنامهٔ او در نیویورک و در نمایندگی ایران نزد سازمان ملل متحد شکل گرفت، سال‌هایی پیش از آنکه در ۲۰۱۳ وزیر امور خارجه شود. فضای مأموریت او را در نمایندگی، اقناع و زبان حقوق بین‌الملل ورزیده کرد. او خوب می‌دانست چگونه فضای جلسه را بخواند، شبکه‌های شخصی بسازد و مواضع ایران را در قالب حقوقی و مصالحه‌جویانه عرضه کند. تحصیلات او نیز همین گرایش را تقویت کرد. ظریف در ایالات متحده تحصیل کرد و دکتری خود را از دانشگاه دنور گرفت و با نهادگرایی لیبرال خو گرفت؛ باوری که بر توان نهادهای چندجانبه، قواعد و معاهدات برای مهار حتی پرتنش‌ترین روابط تکیه دارد. این نگاه به او تسلط زبانی و حقوقی بخشید، اما همزمان او را مستعدِ بیش‌برآورد کردن قدرت واقعیِ قواعد کرد. کار طولانی ظریف در سازمان ملل نمونه‌های روشنی از این سبک به دست می‌دهد. در سال ۲۰۰۰ که ریاست کمیسیون خلع سلاح سازمان ملل را بر عهده داشت، با مهارت رویه‌ای جلسات نهادی را که معمولاً زیر فشار رقابت قدرت‌های بزرگ فلج می‌شد سر پا نگه داشت. در کنفرانس بن دربارهٔ افغانستان در ۲۰۰۱ از شبکه‌های خود برای میانجی‌گری میان ائتلاف شمال، ایالات متحده و دیگران بهره گرفت و به شکل‌گیری دولت موقت کمک کرد. در مباحث شورای امنیت پیرامون جنگ عراق در سال‌های ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۳ مخالفت ایران را نه با شعار، بلکه با ارجاع به اصول منشور ملل متحد دربارهٔ حاکمیت و منع توسل به زور صورت‌بندی کرد. در میانهٔ دههٔ ۱۳۸۰ و اوج مناقشهٔ هسته‌ای، دفاع او از برنامهٔ ایران بر زبان معاهدهٔ منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای و حق فناوری صلح‌آمیز استوار بود. در همهٔ این سال‌ها نیز با دیپلماسی غیررسمی، رفت‌وآمدهای حاشیه‌ای و ارتباط با دیپلمات‌ها، روزنامه‌نگاران و اندیشکده‌ها، تصویری نرم‌تر از ایران در نیویورک بنا کرد. این تجربه‌ها مستقیماً رویکرد او به برجام را شکل داد. در وین بر روابط شخصی با جان کری و دیگر وزرای خارجه تکیه کرد، به پشتیبانی چندجانبه اعتماد داشت و بر این باور بود که گنجاندن توافق در قطعنامهٔ شورای امنیت، آن را تثبیت می‌کند. طراحی برجام با تعهدات مرحله‌ای و نظارت آژانس بین‌المللی انرژی اتمی دقیق و حقوقی بود و همان عاداتی را بازتاب می‌داد که او در سازمان ملل آموخته بود: مصالحه، مهارت رویه‌ای و به‌کارگیری حقوق بین‌الملل به‌عنوان سپر. اما همین ویژگی‌ها حدّ خود را نشان داد. برجام بر تضمین‌های راهبردیِ غیرقابل‌برگشت استوار نبود، بلکه بر اعتماد و اجماع بین‌المللی تکیه داشت. ظریف نفوذ پایدار لابی‌های حامی اسرائیل در واشنگتن را دست‌کم گرفت و گمان کرد می‌توان سیاست آمریکا را از آن فشارها جدا کرد. بی‌ثباتی سیاست داخلی ایالات متحده را نیز کم‌اهمیت دید و تصور کرد قطعنامهٔ ۲۲۳۱ برای ایران حفاظِ ماندگار ایجاد می‌کند. وقتی دونالد ترامپ در مهٔ ۲۰۱۸ از توافق خارج شد، آشکار شد که چارچوب حقوقیِ ظریف در برابر چرخش سیاسی ناگهانی تاب‌آوری اندکی دارد. مکانیزم اسنپ‌بک در قطعنامهٔ ۲۲۳۱ نمونهٔ روشنِ همین رویکرد بود. ظریف بندی را پذیرفت که به هر یک از طرفهای مقابل اجازه می‌داد به‌طور یک‌جانبه ایران را به «عدم اجرای اساسی» متهم کند. در پی آن، شورای امنیت باید دربارهٔ ادامهٔ تعلیق تحریم‌ها رأی می‌داد و اگر رأی موفق نمی‌شد یا یکی از اعضای دائم آن را وتو می‌کرد، تمام تحریم‌های پیشین پس از ۳۰ روز خودکار بازمی‌گشت. این سازوکار منطق معمول شورای امنیت را وارونه کرد. به‌جای آنکه برای اعمال تحریم‌ها اجماع لازم باشد، برای جلوگیری از بازگشت تحریم‌ها اجماع لازم شد. برای ظریف که به قواعد چندجانبه و طراحی حقوقی می‌اندیشید، این سازوکار متقارن و معقول می‌نمود، اما در عمل مسیری تقریباً وتوناشدنی در اختیار آمریکا گذاشت تا فارغ از داوری‌های فنی آژانس یا میزان پایبندی ایران، توافق را از کار بیندازد. در داخل نیز ظریف با دشواری‌های رایجِ یک دیپلمات مأموریت روبه‌رو بود. او در تهران به‌عنوان چهره‌ای از «گروه نیویورک» و از نظر بخشی از بدنهٔ امنیتی سیاسی، بیگانه با درون تلقی می‌شد. اعتبار بین‌المللیِ دیپلماسی او در بزنگاه اجرا نیز با رخدادهایی که کنترلی بر آنها نداشت آسیب دید. حملهٔ ۲۰۱۶ به سفارت عربستان در تهران هزینهٔ سنگینی برای وجههٔ ایران گذاشت.
مهم‌تر از آن، او نتوانست تندروها در تهران را قانع کند که پیگیری برجام در حالی که خصومت با عربستان و اسرائیل تشدید می‌شود بسیار پرخطر است، زیرا چنین ترکیبی توازن قوا را دقیقاً در زمانی که ایران برای تثبیت دستاورد دیپلماتیک به آرامش منطقه‌ای نیاز داشت به زیان ایران به هم می‌زند. ظریف در توضیح ایران به جهان موفق‌تر از توضیح جهان به ایرانیان بود. وعدهٔ منافع اقتصادی سریع نیز با توجه به ساختار مرحله‌ای و برگشت‌پذیر توافق و وابستگی آن به اعتماد نظام بانکی غرب به‌طور کامل محقق نشد و همین شکاف انتظارات، ناخرسندی عمومی و دستِ بالای منتقدان داخلی را رقم زد. فروپاشی برجام در ۲۰۱۸ ناشی از عدم پایبندی ایران نبود. نتیجهٔ معماری توافقی بود که بر تضمین‌های حقوقی، مهارت رویه‌ای و اعتماد شخصی تکیه داشت اما از پشتوانه‌های سخت و غیرقابل‌واپس‌گیری که بتواند در برابر چرخش سیاست در واشنگتن یا کارشکنی داخلی دوام بیاورد، بی‌بهره بود. قوت‌های ظریف به‌عنوان یک دیپلمات مأموریت یعنی تسلط بر زبان بین‌المللی، قدرت اقناع و کار با چارچوب‌های چندجانبه امکانِ دستیابی به توافق را فراهم کرد، اما ضعف‌هایش یعنی اعتماد بیش از حد به مفروضات نهادگرایی لیبرال، بدخوانی وزن لابی‌های داخلی آمریکا، ناتوانی در مهار همزمانیِ تنش‌های منطقه‌ای با مسیر دیپلماسی و کم‌اعتمادی در داخل، آن توافق را آسیب‌پذیر ساخت. یک عامل ساختاریِ تعیین‌کننده هم باید دیده شود: از ۲۰۱۶ به بعد، نظم لیبرالِ پس از جنگ جهانی دوم و نهادهایش دچار فرسایش شتابان شد؛ ملی‌گرایی اقتصادی و رقابت قدرت‌های بزرگ بر همکاری چندجانبه غلبه کرد، سازوکارهای داوری و اجرای قواعد تضعیف شدند، ابزارهای مالی و دلاری به شکلی بی‌سابقه سلاح‌سازی شد و اعتماد به تعهداتِ دولت‌های غربی در چارچوب‌هایی مانند شورای امنیت، آژانس، صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی کاهش یافت. در چنین محیطی، توافق‌های حقوقیِ پیچیده که بر اعتماد و نهادها تکیه داشتند شکننده‌تر شدند و برجام هم از همین شکاف ضربه خورد. نه ظریف و نه بسیاری از تحلیلگران در آن مقطع برای این چرخش بزرگ آماده نبودند و پیش‌بینی دقیقی از عمق آن نداشتند، بنابراین سرزنش مستقیم او به‌تنهایی منصفانه نیست. ظریف کاری کرد که بسیاری ناممکن می‌دانستند و توافقی تاریخی میان ایران و شش قدرت جهانی را به دست آورد. اما سرنوشت برجام پارادوکس دیپلمات مأموریت را آشکار کرد. او توانست توافق را به دست آورد، اما نتوانست آن را پایدار نگه دارد ‌ظریف آن‌گاه که با قاطعیت گفت «مکانیزم ماشه در قطعنامه و برجام وجود ندارد»، سخنی گفت که اگرچه از نظر لفظی درست بود، اما در عمل گمراه‌کننده و خلاف واقع از آب درآمد. او می‌دانست که واژه‌ی «مکانیزم ماشه» در متن قطعنامه نیامده، اما دقیقاً همان سازوکار، با همه جزئیات و پیامدهایش، در متن درج شده بود. چرا چنین گفت؟ شاید می‌پنداشت هرگز فعال نخواهد شد، شاید می‌خواست افکار عمومی را آرام کند، یا شاید به خیال خود، دروغی مصلحت‌آمیز را بر راستی فتنه‌انگیز ترجیح داد. اما واقعیت این است که النجاة فی الصدق. ‌اما اشتباه بزرگ‌تر ظریف نه در یک جمله، بلکه در بینش او بود. او بر مبنای نگاه نهادگرای لیبرال خود، بیش از اندازه به وزن حقوقی قطعنامه و اعتبار نهادهای بین‌المللی دل بست. تصور کرد که «نظم» و «تعهد» در جهان سیاست، خودبه‌خود ضامن بقا و انصاف‌اند. غافل از آن‌که در دنیای واقعی، قدرت است که به متن جان می‌دهد، نه امضا. ‌آنچه ما را به دردسر انداخت، صرفاً وجود «مکانیزم ماشه» نبود؛ بلکه در نظر نگرفتن سبک وزنی تعهد سیاسی به جای معاهده بود. وقتی شما به سراغ قطعنامه می‌روید و نه معاهده مکانیزم حل اختلاف آن چیز دیگری می‌شود. البته در متن توضیح دادم که چرا کار به اینجا کشید. متاسفانه زمان طولانی اجرا فضا را برای اسپویلرها فراهم کرد. ظریف به‌جای آن‌که بر توازن قدرت تکیه کند، به توازن کلمات دل بست و نتیجه، همان شد که امروز می‌بینیم: ماشه‌ای که او وجودش را انکار می‌کرد، نهایتاً چکید
نامه‌ی مشترک نمایندگی‌های دائم ایران، چین و روسیه در سازمان ملل متحد به تاریخ ۱۸ اکتبر ۲۰۲۵ را می‌توان یکی از اسناد شاخص دوران گذار در نظام بین‌الملل دانست. این نامه که در ظاهر به اختلاف حقوقی با سه کشور اروپایی (E3) بر سر قطعنامه‌ی ۲۲۳۱ مربوط است، در واقع حامل پیامی گسترده‌تر درباره‌ی تغییر در ساختار مشروعیت جهانی و تضعیف انحصار غرب در تعریف نظم بین‌المللی است. در این متن، سه کشور غیرغربی استدلال می‌کنند که اروپا دیگر حقی برای فعال‌سازی «مکانیزم ماشه» ندارد، زیرا خود با ترک تعهدات برجامی‌اش، از موقعیت تعهدی خارج شده است. این استدلال بر اصل «استاپل» در حقوق بین‌الملل تکیه دارد، اما معنای سیاسی آن فراتر است: برای نخستین‌بار، دو عضو شورای امنیت پایان عملی صلاحیت شورا در یک پرونده‌ی حساس را اعلام می‌کنند و می‌گویند که «تمامی مفاد قطعنامه‌ی ۲۲۳۱ پس از ۱۸ اکتبر ۲۰۲۵ خاتمه یافته است.» چنین موضعی به معنای محدود شدن اقتدار نهادی است که از ۱۹۴۵ ستون نظم پساجنگ جهانی محسوب می‌شد. از دیدگاه نظری، این نامه نمود آشکار «واگرایی هنجاری» است؛ نشانه‌ای از گذار از نظم غرب‌محور به مرحله‌ای چندمرکز که در آن مشروعیت از قواعد تدوین‌شده در غرب به اجماع‌های غیرغربی منتقل می‌شود. زبان دیپلماتیک نامه نیز این جابه‌جایی را بازتاب می‌دهد: واژگانی چون «احترام متقابل»، «خودداری از تحریم‌های یک‌جانبه» و «گفت‌وگوی دیپلماتیک» که زمانی در گفتمان غربی برای نصیحت شرق به‌کار می‌رفتند اکنون ابزار نقد غرب شده‌اند. این «بازتصرف زبانی» نشان می‌دهد که شرق در حال بازتعریف ارزش‌های مشروعیت جهانی است. در سطح ساختاری، نظم پساجنگ بر سه پایه استوار بود: تمرکز تصمیم‌گیری امنیتی در شورای امنیت، برتری گفتمان غربی در تعریف تهدید، و سلطه‌ی نهادهای بین‌المللی تحت رهبری غرب. نامه‌ی سه کشور هر سه پایه را به چالش می‌کشد: با تضعیف مرجعیت شورا، با زیر سؤال بردن برتری اخلاقی اروپا، و با تأکید بر چندجانبه‌گرایی متقارن به‌جای سلطه‌ی هنجاری. با این حال، این تحول را نباید پایان کامل نظم پساجنگ دانست. نهادهای اصلی آن همچنان پابرجا هستند، اما اقتدارشان دیگر مطلق نیست. اهمیت نامه‌ی ۱۸ اکتبر در آن است که نقطه‌ای از تغییر را مستند می‌کند: گذار تدریجی از نظم تک‌مرکز به نظمی چندمرکز، که در آن پکن، مسکو و تهران دیگر صرفاً تابع نظم موجود نیستند بلکه به کنشگرانی بدل شده‌اند که در بازتعریف آن سهم دارند. این سند بیش از آنکه نشانه‌ی فروپاشی نظم پیشین باشد، بیانگر .فرسایش اقتدار انحصاری غرب و ظهور نظم پسا‌غربی است؛ نظمی که مشروعیت را نه از قدرت، بلکه از توازن و احترام متقابل اخذ می‌کند
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
نامه‌ی مشترک نمایندگی‌های دائم ایران، چین و روسیه در سازمان ملل متحد به تاریخ ۱۸ اکتبر ۲۰۲۵ را می‌تو
بعدالتحریر: مرزبندی با روایت «پایان هژمونی» و «فروپاشی نظم» عزیزان خواننده احتمالا می‌دانند که با خیال‌پردازی‌هایی که از پایان هژمونی آمریکا و مرگ نظم بین‌الملل سخن می‌گویند مرزبندی می‌کنم. ما با یک گذار سروکار داریم نه با خلأ. اقتدار آمریکا فرسوده شده اما هنوز سه ستون پابرجاست: جایگاه دلار و زیرساخت‌های مالی جهانی، برتری فناورانه و توان بازنمایی عینی قدرت، و شبکه هم‌پیمانی‌ها و نهادهایی که قواعد را شکل می‌دهند. همزمان، واگرایی هنجاری و چندمرکزی‌شدن واقعیت روز است، اما این چندمرکزی‌شدن به معنای بی‌نظمی نیست بلکه بازتوزیع تدریجی ظرفیت‌ها در چارچوب قواعدی در حال بازنویسی است. برای ایران، پیامدهای این گذار خودبه‌خود مثبت یا منفی نمی‌شود. نتیجه ترکیب عاملیت راهبردی، امکان‌های ساختاری و محدودیت‌هاست. فرصت‌ها زمانی به دستاورد تبدیل می‌شوند که سیاست خارجی با محاسبه دقیق هزینه و فایده، انضباط روایی، تنوع‌بخشی به روابط خارجی بدون اتکای یک‌جانبه، ارتقای تاب‌آوری اقتصادی و بهبود ظرفیت حکمرانی همراه شود. اتکا به ادعاهای بزرگ درباره فروپاشی نظم یا پایان آمریکا نه راهبرد است و نه جایگزین کار سخت دیپلماسی، تثبیت کلان‌اقتصاد و ارتقای قدرت چانه‌زنی. این نامه‌های اعتراضی و بازتصرف زبانی، نشانه‌های مهمی از محدود شدن انحصار غرب در تعریف مشروعیت هستند، اما هنوز در زمینی بازی می‌کنیم که قواعد و داورانش یکسره عوض نشده‌اند. سیاست خردمندانه در این مقطع آن است که از شکاف‌های نظم بهره ببریم، نه آنکه کل زمین بازی را روی کاغذ عوض‌شده فرض کنیم.
در سال‌های اخیر، ورود قرارگاه‌ها و موسسه‌های سایبری به دعواهای داخلی و جناحی، یکی از جدی‌ترین آسیب‌ها را به فضای مجازی کشور وارد کرده است. این نهادها در ابتدا با هدف دفاع از منافع ملی و مقابله با جنگ رسانه‌ای دشمن شکل گرفتند، اما به‌تدریج از مأموریت اصلی خود فاصله گرفتند و به بازیگران فعال در نزاع‌های درون‌قدرت تبدیل شدند. نتیجه این تغییر مسیر، از بین رفتن مرز میان «عملیات رسانه‌ای ملی» و «رقابت سیاسی داخلی» بوده است. وقتی ابزارهایی که باید برای امنیت اطلاعاتی و قدرت نرم کشور به‌کار روند، در خدمت تسویه‌حساب جناحی قرار می‌گیرند، کل نظام پیام‌رسانی کشور دچار اختلال می‌شود. اکانت‌ها و صفحات متعدد به جای اقناع و اطلاع‌رسانی، به سلاحی برای حمله، تحقیر و حذف منتقدان تبدیل می‌شوند. در چنین فضایی، مخاطب دیگر نمی‌تواند تشخیص دهد کدام صدا از موضع ملی سخن می‌گوید و کدام صرفاً بازتاب یک نزاع داخلی است. این ابهام دقیقاً همان نقطه‌ای است که دشمنان خارجی از آن بهره‌برداری می‌کنند. در مرحله بعد، شبکه‌های خارجی با استفاده از اکانت‌های شبیه‌خودی وارد میدان می‌شوند؛ اکانت‌هایی که از نظر نام، عکس، زبان و حتی لحن دقیقاً مانند کاربران ایرانی یا حامیان نهادهای داخلی عمل می‌کنند. این حساب‌ها با بازنشر محتوا، جعل خبر و انتشار نیمه‌حقیقت‌ها، روایت‌هایی را شکل می‌دهند که در ظاهر از داخل کشور می‌آیند اما در واقع در خدمت منافع دشمن هستند. گاهی حتی عملیات موسوم به «پرچم دروغین» انجام می‌شود؛ یعنی پیام‌ها طوری طراحی می‌شوند که گویی از سوی یک جریان رسمی یا جناح خاص منتشر شده‌اند تا اختلاف و بی‌اعتمادی را در میان نیروهای خودی تشدید کنند. هدف اصلی این عملیات‌ها، فعال‌سازی گسل‌های اجتماعی است. با تحلیل داده‌ها و رفتار کاربران، نقاط حساس جامعه مانند نارضایتی اقتصادی، شکاف‌های قومی و مذهبی، یا تضادهای سیاسی شناسایی می‌شود. سپس پیام‌هایی منتشر می‌گردد که دقیقاً احساسات این گروه‌ها را تحریک می‌کند؛ مثلاً روایت‌هایی از «تبعیض»، «فساد»، یا «خیانت نخبگان». این پیام‌ها در ابتدا در قالب پست‌های محلی و عادی منتشر می‌شوند، اما با کمک شبکه‌های سازمان‌یافته و روبات‌های بازنشر، به سرعت به موج عمومی تبدیل می‌شوند و فضای افکار عمومی را ملتهب می‌کنند. از منظر تحلیل عملیات روانی، لحن این پیام‌ها ترکیبی از دو مؤلفه است: ابهام و احساس. در سطح معنا، پیام‌ها معمولاً حاوی گزاره‌های نیمه‌درست یا پرسش‌برانگیز هستند تا اعتماد مخاطب به منابع رسمی را تضعیف کنند. در سطح عاطفی، بر خشم، ترس و تحقیر تکیه دارند تا واکنش سریع و احساسی ایجاد کنند. زبان پیام‌ها ساده و محلی است تا حس «اصالت» القا شود، اما در پس آن طراحی حرفه‌ای و هدفمند نهفته است. در چنین شرایطی، مردم میان روایت واقعی و ساختگی سردرگم می‌شوند و جامعه به تدریج از حالت گفت‌وگو به حالت تقابل می‌لغزد. پیامد این روند روشن است: مشروعیت نهادهای رسمی تضعیف می‌شود، سیاست‌گذاران دچار خطای واکنشی می‌شوند، و افکار عمومی به‌جای تحلیل، با احساس هدایت می‌شود. دشمن در واقع با حداقل هزینه و بدون شلیک حتی یک گلوله، از درون افکار عمومی علیه خود جامعه استفاده می‌کند. برای خروج از این وضعیت، نخست باید مرز میان فعالیت ملی و جناحی در فضای مجازی به‌روشنی تعریف شود. هیچ قرارگاه یا نهادی نباید از ابزار رسانه‌ای ملی برای نزاع داخلی بهره ببرد. دوم، لازم است سازوکاری فنی و حقوقی برای شناسایی اکانت‌های شبیه‌خودی و عملیات‌های جعلی ایجاد شود. و در نهایت، سیاست‌گذاران باید از منطق «کنترل و حذف» به منطق «اعتماد و اقناع» بازگردند؛ زیرا در میدان جنگ روایت‌ها، قدرت از آنِ کسی است که مردم روایتش را باور کنند، نه آن‌که صدای دیگران را خاموش کند.
📌آقای ناطق! با استدلالهای سابقتان چه کنیم؟ 📖امین فرج اللهی نوشت: آقای ناطق نوری اخیرا در مصاحبه‌ای گفته‌اند «از نظر من، تصرف سفارت آمریکا به‌عنوان «لانه جاسوسی» اشتباه بزرگی بود؛ به‌نظر می‌رسد بسیاری از گرفتاری‌ها از همان نقطه آغاز شد. وقتی بخواهیم راهکار پیشنهاد کنیم باید بدانیم مشکل چیست. مگر در سایر سفارت‌خانه‌ها در دنیا قسمتی برای امور اطلاعاتی و جاسوسی وجود ندارد؟ آنجا را اشغال کردند و آمریکا هم در یک عمل متقابل سفارت خانه ما را گرفت و پول‌های ما را بلوکه کرد. از آن زمان، مجموعه‌ای از مشکلات و واکنش‌ها ادامه پیدا کرد که به نظر من ناشی از همان تصمیمات اولیه بود.» 🔹فارغ از دو سه اشتباه تاریخی که در این جملات وجود دارد و خلاف واقعیت است، چیزی که به نظرم مهم‌تر است، تغییر بلوک‌بندی سیاسی رجال مملکتی است. آقای ناطق سالها جزو چهره‌های اصلی جریان راست کشور بود که یکی از مهمترین مشخصاتشان «حمایت از آمریکاستیزی تاریخی انقلاب اسلامی» بود. یعنی منطبق با نگاه امام، آمریکا را دشمن بزرگ انقلاب و ایران می‌دانستند، مدافع تسخیر سفارت آمریکا به عنوان یک اقدام مهم، درست و قابل افتخار بودند؛ و مذاکره و تعامل با آمریکا را به ضرر ایران می‌دانستند. این طیف بر اساس نگاه امام معتقد بود رابطه ایران و آمریکا به خاطر سرشت استکباری آمریکا، اصلاح‌ناپذیر است و مدافعان بهبود رابطه با آمریکا را هم غیرواقع‌بین می‌دانست. این طیف برای هرکدام از این مراحل و مقاطع هم استدلاهای تاریخی و سیاسی اقامه می‌کرد. 🔹موضع اخیر آقای ناطق نوری دو ساحت دارد: سیاسی و تاریخی. ساحت سیاسی که من خیلی به آن کاری ندارم نشان می‌دهد ایشان از بلوک سابق خود به بلوک حامیان تعامل و مذاکره پیوسته است. دامنه‌ی این تجدیدنظر طلبی در آمریکاستیزیِ آقای ناطق، به مسائل اخیر و یک دهه گذشته هم منحصر نمانده و تا تسخیر سفارت آمریکا در سال ۵۸ پیش رفته است. آنچه بیشتر با آن کار دارم ساحت تاریخی است. آقای ناطق نوری چنددهه جزو مدافعان تسخیر سفارت آمریکا بوده و این «دفاع» نه از جنس هواداری‌های هوراکشِ استادیومیِ استقلال پرسپولیسی، بلکه از جنس هواداری عقیدتی و متکی به استدلال بوده است. تکلیف مستمعین موضع امروز آقای ناطق با آن استدلال‌ها چه باید باشد؟ تکلیف خودِ آقای ناطق با استدلال‌های پیشینش چیست؟ چه چیزی تغییر کرده؟ رخدادهای سال ۵۸ و ۵۹ یا منظومه تحلیلی آقای ناطق؟ مثلا ایشان در سخنرانی سالگرد تسخیر لانه جاسوسی در سال ۱۳۷۲ این اقدام را  باعث "درهم شکستن اسطوره شکست ناپذیری آمریکا" و یکی از اثرات آن را "حذف لیبرال‌ها و محافطه‌کارها از پستهای حکومتی" دانسته است. در بخش دیگر صحبتهایشان هم بحثهای تئوریکی درباره استکبار و لزوم مبارزه با آن داشته‌ و گفته‌اند "مبارزه ما با آمریکا، یک مبارزه تاکتیکی و شعاری نیست، بلکه ریشه ایدئولوژیکی دارد و این دستور قرآن است که باید با ظالمان و ستمگران مبارزه کنیم." در بخش دیگر این سخنرانی گفته‌‌اند "ارتباط ما با آمریکا، رابطه گرگ و میش است که خوی گرگ، درندگی است. و تا زمانی که خوی تجاوز و درندگی دارد، شعار ملت ما مرگ بر آمریکااست." خب حالا ۳۲ سال پس از این سخنرانی، آقای ناطق تسخیر سفارت آمریکا را اشتباه دانسته‌اند! این یعنی دیگر تسخیر، اسطوره شکست‌ناپذیری آمریکا را درهم نشکسته است؟! یا کنار رفتن لیبرال‌ها از حکومت، از اثرات تسخیر لانه نبوده است؟ یا به این نتیجه رسیده‌اند مبارزه ما با آمریکا ایدئولوژیکی نیست؟ یا رابطه ما با آمریکا گرگ و میش نبوده است؟؟ 🔹واقعا قصد توهین و تشبیه ندارم و برای رساندن بهتر مطلبم می‌گویم. فرض کنید کسی سال‌ها در دوقطبی امیرالمومنین(ع) با اهل سقیفه، حامی امیرالمومنین بوده و استدلال‌هایی داشته باشد. پس از دو دهه یک دفعه بگوید در اتفاقات آن سال‌ها حق با علی(ع) نبود، با اهل سقیفه بود. اینجا چه باید کرد؟ به صرف چرخش و تغییر امروزینِ او، واقعیات تاریخی که او رویشان تکیه می‌کرده هم تغییر می‌کنند؟ استدلال‌هایی هم که او در این سال‌ها در حقانیت یک طرف اقامه کرده، باطل می‌شود؟ این حق هر فردی است که مواضع سیاسی‌‌اش را تغییر بدهد، ولی به نظرم تلاش برای تغییر واقعیات تاریخی برای توجیه مواضع امروزمان، جفا در حق تاریخ است. کاش آقای ناطق هم با خودشان و هم با تاریخ، صادق باشند.
صفحه اول مجله دموکرات فایننشال تایمز: "چگونه دونالد ترامپ در حال ساختن یک نظم جهانی جدید است." 🔗ادمین: تلاش آمریکا برای تولید نظم آمریکایی جدید بر ویرانه‌های نظم پیشین.
🔹رژیم صهیونیستی پس شکست در کمپین خلع سلاح حزب الله با مدیریت تام باراک، در حال طراحی جنگی علیه حزب الله است. تاکنون دوبار عملیات تمرین شده و خاص حزب الله در الجلیل با اتفاقاتی محقق نشده است. در آخرین بار پس از فاجعه پیجرها؛ شب عملیات اتاق فرماندهی مورد حمله قرار گرفت که اگر طراحی عملیاتی می شد امروز چهره منطقه متفاوت بود. 🔹حزب الله در روزهای پس از پیجرها و شهادت سیدحسن نصرالله و فرماندهان با اینکه از جهت روحی تضعیف شده بود اما در نبرد زمینی اجازه پیشروی خاصی به رژیم نداد تا ثابت کند حزب الله نه تنها زنده است که اجازه پیشروی هم به دسمن صهیونی نمیدهد. در پروژه سیاسی امنیتی خلع سلاح هم که حزب الله ایستاد و پروژه ناکام ماند. 🔹تئوری "تصعید تدریجی" در نبرد قبلی خسارت های جبران ناپذیری به حزب الله وارد کرد. طی یکسال اخیر حزب درس های زیادی گرفت و بازسازی وسیعی کرد و طراحی هایی دارد... 🔺نبرد بعدی، جنگ نه برای تضعیف که برای حذف حزب الله است. اگر جنگ را وجودی دیدیم، جنگ خودمان فرض کردیم و متناسب با آن طراحی کردیم، ترمز رژیم مانند ۲۰۰۶ کشیده خواهد شد وگرنه طراحی رژیم برای نظم جدید منطقه ای سرعت خواهد گرفت.
🔹‌بارها مستند گفته شد حق شرط در پالرمو و CFT از طرف FATF پذیرفته نخواهد شد. اما آقایان مانند برجام و ده ها مساله دیگر خودشان را به خواب زدند بی حساب فقط امتیاز دادند. 🔹حالابا تصویب پالرمو، FATF رسما به دلیل حق شرط ها ایران را از لیست سیاه خارج نکرد و روسیاهی ماند برای ذغال های بیسواد.