یکی از همکلاسیهام یه خانم چهل ساله ست. با وجود مشغلههای زیادشون مرخصی ساعتی میگرفتند تا به کلاس های درس برسند. یه بار که داشتیم حرف میزدیم میگفتن: من وقتی انتخاب کردم درس بخونم حتی اگه شاغل هم باشم بهانهای نیست که کلاسها رو بپیچونم. من واقعا ناراحت میشم که بعضی دانشجوها نمیاند سر کلاس بشینند، حیفه اینهمه استاد خوب داریم، باید ازشون بهره برد. با وجود اینهمه مشغله ولی من اول دانشجو هستم. نباید از درسم بزنم به کارهای دیگهم برسم. انقدر هم مشغله دارم.. گاهی با خودم میگم کاش تمام دنیا یه روز وایمیستاد تا من فقط کارای عقبموندهم رو انجام بدم.
چرا اینا رو گفتم؟ امروز که نشستم به اینهمه کارهای عقبافتادهم فکر کردم، با خودم گفتم کاش کل دنیا حداقل یه ساعت وایمیستاد تا به کارهای عقبموندهم برسم ...
حانیه خیلی جدی به مامانم گفت : مانو(مامانجون) ماه رو که دیدم یادت افتادم، آخه خیلی شبیه توعه .
محمدحسین بهم میگه : کی جرئت کرد مریضت کنه خالهجونی؟ بهم بگو برم بزنمش...
داشتم فکر میکردم چجوری بگم علت مریض شدنم باد مستقیم کولره و در عین حال انگیزهی قلدری کردن رو از این بچهی شش ساله نگیرم، یه لحظه پرت شدم به شیش سال پیش و تمام این شش سال رو سفر کردم. وقتایی که میوفتاد زمین و زانوش زخم میشد بهش میگفتم کی جرات کرد زانوتو زخمی کنه بهم بگو برم بزنمش. یا مثلا وقتایی که پشه نیشش میزد میگفتم کدوم پشه جرات کرد محمدحسین ما رو نیش بزنه؟! جملهبندیها همون جمله بندیها بود .. امروز عمیقا به این نتیجه رسیدم که بچها آینهی بزرگتراشونند. پس واقعا خیلی باید حواسمون به کلماتمون و رفتارمون باشه، چون خواه ناخواه موثریم :)
کمینه هیچ وقت به مدینه نرفته است، لکن هرگاه به پیامبرِ رحمت [صلواتی عنایت بفرمایید] میاندیشد، خنکای عطرِ شیرینِ کوچهپسکوچه های مدینهی سال های اولِ هجرت را استشمام میکند.
یا ابالزهراء ..
هرگاه به مسلمان بودنم میاندیشم، سراسر غرقِ شوق میشوم. دلم میخواهد تمام تاریخ را بدوم و خود را در مسجدالنبی بیابم، آندم که بر فرازِ منبر آیات وحی را میخوانید.