روی پلاکاردهای کفِ خیابان راوی قدرت ایران باشیم. میدانم که خیلیها در خارج از ایران چشمشان به این تصاویر است. روایت قدرت کنیم. تصویری از انسجام ملت در اوجِ هرگونه دشمنیِ دشمن ارائه دهیم.
گردو میشکستم و ذهنم به روزهای اول هجرت پر میکشید. به کوچه پس کوچه های مدینه و آن لحظهای که پیامبر رحمت گردو در دست کودکان میگذاشت . نمیدانم همه اینگونه اند یا نه ولی من وقتی به این فکر میکنم که این گردوها روزی در دست پیامبر بوده، از این آب روان روزی پیامبر وضو میگرفته، بر خاکِ زمین روزی پیامبر قدم میزده، حس شعف میکنم. در وصف این حس باید اذعان کنم که زمان ابدا مهم نیست ؛ و این را کوه هایی که از روز اول خلقت تا کنون برجای خود مانده اند تصدیق میکنند.
گفت : میان ذکرهایت وقتی آن دو مهرهی متفاوت تسبیحت را لمس کردی، یاد من بیوفت و با یاد من ذکر بگو.
و او پاسخ داد : ذکرم هرچه باشد آن دانهها را قطعا باید بگویم "الحمدلله".
این صفر و صدی بودن را نمیپسندم. اینکه سه هفته کتاب نمیخوانم و در یک روز سه کتاب میخوانم را! استمرار داشتن واقعا نعمت است؛ اگر دارید، شُکر کنید.
عاشق وقتاییام که نه تو دلم بلکه بلند بلند با خدا صحبت میکنم.. جوری با وسواس کلمات رو انتخاب میکنم که قشنگترین و مناسبترین واژهرو توی جملههام بیارم
ما ایرانیا هرجا عروس و دوماد میبینیم با شادی براشون دعای عاقبت بخیری و زندگی پر خیر و برکت میکنیم. همین چند روز پیش تو حرم یه عروس و داماد دیدم که پیرترها بهشون هدیه میدادند و با دعای عاقبت بخیری راهیشون میکردند، غریبه بودند آ ولی لبخند از چهرهشون پاک نمیشد. برای ما ایرانیا که روحیهی خانوادگی داریم، خیلی سخته شنیدن این خبر که جشنِ عروسی به عزا تبدیل شد.