eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
297 دنبال‌کننده
945 عکس
125 ویدیو
3 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 https://abzarek.ir/service-p/msg/2453239 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
ترجیحا لیوان آب نصفه نیمه هم از اینجا پرشده باشه... (:
•| مَلْجَأ |•
می گفت _توی یه تونل بودم می رفتم به سمت انتهاش...ولی اینکه ابتدا بودم و به سمت انتها میرفتم همه دری
چند دقیقه که گذشت، با یه مکث طولانی انگار که اینجا نبود کلا گفت _ ته اون تونل، یه دیوار یا حائل نور بود که می دونستم از اون که رد بشم، دیگه برگشتی در کار نیست... برم دیگه رفتم... شروع کردم التماس کردن... که من فقط چند ساعت برگردم! بعد دوباره بیام همینجا...هم میخواستم به عهدم تو دنیا عمل کنم و هم نمیخواستم اون حس خوب رو از دست بدم! شروع کردن به کسایی که صداشون میزدم، گفتن شفاعتم کنند... یهو اونا رو به صورت گوی های نورانی دیدم... حس کردم وجودم داره پخش میشه بین گوی ها...حس کردم داره وجودم پراکنده میشه به سمت گوی ها... و یکدفعه خودمو تو اتاقی دیدم که قبل این اتفاقا یه گوشه ش بیهوش و بی جون افتاده بودم...(: [شفاعتم می کنید؟!]
•| مَلْجَأ |•
چند دقیقه که گذشت، با یه مکث طولانی انگار که اینجا نبود کلا گفت _ ته اون تونل، یه دیوار یا حائل نور
یه کم مکث کرد... شاید داشت صحنه بعدی رو سبک سنگین می‌کرد که چجوری بگه که مخاطب درک کنه... بعد یه مکث کوتاه گفت _ خودمو تو اتاق حس کردم و صدای دو نفر رو شنیدم که به هم میگفتن :"بریم این هنوز نوبتش نرسیده!" و بلافاصله بعد از زدن این حرف رفتند... خیلی سریع... من بودم و جسمی که دوباره برگشتم بهش...
سیدی... بسمان است... لقمه ای از گلویمان پایین نمی رود. غصه سیر مان کرده است... سیدی... []
•| مَلْجَأ |•
سیدی.... ما شما را نمی‌بینیم، شما که ما را می بینید... سیدی.. یابن الحسن... ما شما را نمی شنویم شما که ما را می شنوید... سیدی... جانمان را از فرعیات نجات دهید... سیدی... داریم از خودمان دور می‌شویم... چند وقتی می‌شود که برای شما ننوشته ایم... سیدی... چند وقتی می شود که نشسته ایم به تماشای جفا های مرتکب شده مان... سیدی... یا ابا...یاریم ده... سیدی... سیدی... سیدی... []
اصلا همونجایی که حاج محمود کریمی میگه: _فریاد میزنم بیا آقا... داد میزنم آقا... بیا آقا...
[وی خورده سال که بود، ماه رمضان ها جوری دیگر برایش صفا داشت... دم افطار بوی حلیم داغ و شله زرد نذری... عطر چای به خانومگل درون سفره پر از میوه های تک بعدی... چرخش پیچ رادیوی آقاجان و پیچیدن طنین اسماءالحسنی تا حتی حیاط نقلی سرسبز...جهیدن عطر شمعدانی ها در خانه... دور هم نشستن و بسم الله بلند آقاجان... و دعا برای فرج... همیشه هم اینگونه دعاهایش را شروع می‌کرد "رب الشهر الرمضان..." وی خورده سال بود نمی‌دانست شهر یعنی ماه... فکر می‌کرد رمضان شهری ست که از دروازه اش که وارد میشوی، نسیمی ملایم در هوای سورمه ای مایل به بنفش، طنین آرام و حزن انگیز قرآن را به گوش همگان می رساند...در هر بلوار حوضی بدون ماهی هست که هندوانه ها و یک دامن سیب های سبز خودی نشان می دهند...دیگ حیلم یک طرف به راه است و شله زرد آن طرف... هر که رد می شود، با مهر زیاد سنگک به دیگری تعارف می کند...خیابان هایش از نور است و مغازه ها محبت رایگان عرضه می کنند... نسیم ملایم می وزد و صوت قرآن همچنان نوازش می‌کند دیدگان را... بچه سال بود نمی دانست شهر الرمضان یعنی ماه رمضان... حتی وی هنوز هم دلش می خواهد از مادرش بپرسد، "کی میریم شهر رمضآن؟"1: ] :)
از ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه صبح پنجشنبه هجده نود و نه روی صندلی نشسته زیر نور کم ال ای دی و می نویسد از بدون برنامه و هرچه از هرجایی که به دلش می افتد، تا ساعت نه و بیست و سه دقیقه پنجشنبه هجده نود و نه... امضاء : منتظرالمنتظر
اصلا به قول سردار _ یقینا کله خیر(':