•| مَلْجَأ |•
سیدی....
ما شما را نمیبینیم، شما که ما را می بینید...
سیدی.. یابن الحسن...
ما شما را نمی شنویم شما که ما را می شنوید...
سیدی... جانمان را از فرعیات نجات دهید... سیدی... داریم از خودمان دور میشویم... چند وقتی میشود که برای شما ننوشته ایم...
سیدی... چند وقتی می شود که نشسته ایم به تماشای جفا های مرتکب شده مان...
سیدی...
یا ابا...یاریم ده...
سیدی... سیدی... سیدی...
[#سیدی]
اصلا همونجایی که حاج محمود کریمی میگه:
_فریاد میزنم بیا آقا...
داد میزنم آقا...
بیا آقا...
[وی خورده سال که بود، ماه رمضان ها جوری دیگر برایش صفا داشت...
دم افطار بوی حلیم داغ و شله زرد نذری... عطر چای به خانومگل درون سفره پر از میوه های تک بعدی...
چرخش پیچ رادیوی آقاجان و پیچیدن طنین اسماءالحسنی تا حتی حیاط نقلی سرسبز...جهیدن عطر شمعدانی ها در خانه...
دور هم نشستن و بسم الله بلند آقاجان... و دعا برای فرج... همیشه هم اینگونه دعاهایش را شروع میکرد "رب الشهر الرمضان..."
وی خورده سال بود نمیدانست شهر یعنی ماه... فکر میکرد رمضان شهری ست که از دروازه اش که وارد میشوی، نسیمی ملایم در هوای سورمه ای مایل به بنفش، طنین آرام و حزن انگیز قرآن را به گوش همگان می رساند...در هر بلوار حوضی بدون ماهی هست که هندوانه ها و یک دامن سیب های سبز خودی نشان می دهند...دیگ حیلم یک طرف به راه است و شله زرد آن طرف...
هر که رد می شود، با مهر زیاد سنگک به دیگری تعارف می کند...خیابان هایش از نور است و مغازه ها محبت رایگان عرضه می کنند... نسیم ملایم می وزد و صوت قرآن همچنان نوازش میکند دیدگان را...
بچه سال بود نمی دانست شهر الرمضان یعنی ماه رمضان...
حتی وی هنوز هم دلش می خواهد از مادرش بپرسد، "کی میریم شهر رمضآن؟"1: ]
#همینالآننوشت:)
از ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه صبح پنجشنبه هجده نود و نه روی صندلی نشسته زیر نور کم ال ای دی و می نویسد از بدون برنامه و هرچه از هرجایی که به دلش می افتد، تا ساعت نه و بیست و سه دقیقه پنجشنبه هجده نود و نه...
امضاء : منتظرالمنتظر
این حوادت هنگامی رخ می دهد که جنگ در میان شما طولانی گردد و دنیا چنان بر شما تنگ می گردد که ایام بلا را طولانی می پندارید، تا روزی که خداوند پرچم فتح و پیروزی را برای باقیمانده نیکان شما به اهتزاز درآورد.
فتنه ها آنگاه که روی آورند، با حق شباهت دارند و چون پشت کنند، حقیقت چنان که هست، نشان داده می شود.
فتنه ها چون می آیند، شناخته نمی شوند. و چون می گذرند، شناخته می شوند.
فتنه ها چون گردباد ها می چرخند و از همه جا عبور می کنند. در بعضی شهر ها حادثه می آفرینند و از برخی شهر ها می گذرند.
[ نهج البلاغه ]
پرسید
_معنای آن چیست؟
امام انگشتان خود را میان چشم و گوش گذاشت و فرمود
_ باطل آن است که بگویی شنیدم و حق آن است که بگویی دیدم!
[ نهج البلاغه]