یاد وقتی افتادم که تو روضه ها میگن:
لحظه های آخر به شمر می فرمود
_ تو برگرد... من شفاعتت می کنم!
یه روز بعد از یه بحث طولانی به عنوان آخرین جمله قابل تامل برگشت گفت
_ زمان ظهور امام زمان، هیچ آدمی خاکستری نمی مونه... یا سفیده... یا سیاه...
همین چند روز پیش بود که میگفت
_ شب قدر شب مهربانی خداست...
خدا گفته استغفار کنید. میدونی چرا؟
چون صفات بد وارد بهشت نمیشه...
حالا اونم می دونی چرا؟
چون اینا میرند بهشت رو هم به گند می کشند؛
آدم باید صفات بدشو از بین ببره. فقط قبول داشتن ولایت بهشتی نیست...
من ولایتو قبول دارم، غرور هم دارم.
آدم باید بدی هاش رو تو این دنیا از بین ببره تا بدون بدی بره بهشت.
یعنی قبلش جزاش رو تو جهنم نبینه یه سره بره بهشت.
شب قدر شب مهربونی خداست(':
[#کلاس]
گفت
_ آدم حسوده چون گذشت نداره... مغرور چون گذشت نداره... کینه توزه چون گذشت نداره.. غیبت میکنه چون گذشت نداره...
[#کلاس]
داشت راجع به شب قدر توضیح میداد
_شب قدر : محبت+ آرزوها+ اعمال +اعتقادات + کینه از دشمنان ائمه = ثواب و نزدیک شدن به آرزوهامون
•| مَلْجَأ |•
داشت راجع به شب قدر توضیح میداد _شب قدر : محبت+ آرزوها+ اعمال +اعتقادات + کینه از دشمنان ائمه = ثواب
میگفت
_ شب قدر، مهره های پازل زندگیمون رو جوری می چینه که منتهی بشه به آرزوهامون... مثلا یار امام زمانه بشه... باید خودشو دو لِوِل ببره بالاتر...
[#کلاس]
گفت
_یه چیزی بگم شما بچه شیعه ها به خودتون ببالید...
روضه حضرت فاطمه سلام الله علیها رو که میگیرید تو خونه هاتون، یه عنایت از امام علی صلوات الله علیهه که در غمش شریک بشیم...
چون امام علی علیه السلام، هرکسی رو تو غمش شریک نمی کند(':
[#کلاس]
"تو به دنیا نیامده بودی که چاه بکنی و درخت بکاری...
آن آهی که در چاه کشیدی، دامن ما را گرفت..."
[گفت پارسال این موقع ها خونده بودم.]
_ ببین یه سری هر چقدر دوست دارند بگن دین از سیاست جداست و بعدش با یه تکون دیپلماتیک خاکستر دین و ایمونشون رو از شونه بتکونند...ولی چجور دینیه که از سیاست جداست؟...یا اینطور بگیم چجور سیاستیه که از دین جداست؟
یاس در دستم را با احتیاط دست به دست کردم و لبه چادرم را جلوتر کشیدم و این بار هم روسری ساتن سرکرده بودم؟ و این بار هم حرف هایت منطقی و استدلال هایت روشن بود مثل هربار؟ این بار هم تا مدت ها می خواستی فکرم را درگیر حرف ها و حقیقت آشکار پیچیده در کلامت کنی؟
_ بعد دقت کنی همین آدما میاند تو روضه حضرت فاطمه سلام الله علیها دستمالشونو با یه حرکت دیپلماتیک از جیب کتشون درمیارند و چهارقطره اشک میریزند و برقا که روشن میشه همچنان بر این باورند که دین از سیاست جداست...چرا؟ چون دین به ضررشونه... حالا ازشون بپرسی تو معنی واژه سیاست رو میدونی چی میگه؟ یه نگاه به چپ و یه ابرو بالا میندازه و تیریپ همه چیزدانی برمیداره و میگه سیاست یعنی چگونگی موضع گیری و تدبیر در هر امری برای رسیدن به هدف...حالا بهش بگو هنوزم سر حرفت هستی؟ پلک جهالت رو میبنده و میگه آره.. این یه سری آدما فکر نمیکنند بعد فکر می کنند که دارند فکر می کنند...
نگاهم خیره یاس در دستم بود و ذهنم لابه لای حرف هایت چرخ می خورد...دو گلبرگ یاسِ در دستم نبود... پرپر شده بود... ولی عجیب رایحه ای داشت...تمام دو ساعت گذشته عطرش را نفس کشیده بودم و روضه را گوش فرا داده بودم... دلم نمی خواست از خودم جدایش کنم... ولی تو همیشه نگهداری ات بهتر از من بوده... یاس را به دستان تو دادم و لبه چپ چادرم را جلو تر کشیدم...
از دو و بیست و هفت دقیقه نیمه شب جمعه بیست و شش اردیبهشت، تا ساعت بیست و دو و بیست و سه دقیقه شنبه بیست و هفت دقیقه...
تکیه زده به کمد به خاطر سیم شارژر و با نگاهی عمیق می نویسد...
امضاء : منتظرالمنتظر