شخصی در محفل جناب شیخ رجبعلی خیاط، وارد شد . با خود فکر کرد و این نتیجه را گرفت که جناب شیخ، الآن باطن او را می بیند. با خود تصمیم گرفت و چندبار استغفار را بر زبان جاری کرد.
جناب شیخ لبخندی زد و به او فرمود
_ چه کردی؟ چه گفتی که دیگر باطن تو را نمی بینم؟
[حاج آقا راستی پور]
حتی فکرشم نمیشه کرد بدون اربعین...
سالی که اربعین رو کنج خونه موند، فقط تکرار بیست و چهارساعت، بیست و چهار ساعتای مکرره...
خدایا به قول یه شخصی... ما تنبیه شدیم با این ماه رمضون و شب های احیاء عاشورا رو ازمون نگیر... اربعین رو ازمون نگیر😭
دلمون تنگه برای اون روزا....
مثلا پاسپورت آماده و کوله ای که با هزار ذوق و شوق چفیهه و پیکسل بستی بهش...
مثلا صندلی آخر اتوبوس و مسیر طولانی تا مهران و سر روی پنجره گذاشتن و خیره اونهمه سیاهی براق آسمون تو فکر فردا سیر کنی
دم دمای صبح و نماز صبحی که کنار جاده خونده میشه و خنکای اول صبح...
اتوبوسهای مهران...
وقتی عمود بعدی رو یکم نزدیک میبینی و قدم هاتو با وجود خستگی تند تند برمیداری تا برسی عمد بعدی...
یا مثلا وقتی یه جاهاییش خسته میشی و کوله ت از رو شونه سر میخوره رو ساعدت و خودت هم خسته میشینی گوشه جاده و میگی
_ از این به بعد شو با ماشین بریم. خب؟
بعد یکم که خستگیت رفع میشه، کوله تو بندازی رو دوشت و با لبخندی دندون نما و بی توجه به بقیه که انگار نه انگار منتظر تو اند، راتو میگیری و میری
یا مثلا چای های عراقی که اول به خاطر نشکستن دلشون برمیداری و کم کم نمک گیرش میشی...
دیگه حتی تو موکبای ایرانی هم دنبال چای عراقی میگردی(:
یا مثلا یه گوشه جاده وایستادن و با بقیه عمود فلان رو مشخص کردن محض گم شدن احتمالی...
و همون لحظه رد شدن یه گروه پاکستانی و نوحه های سوزناکشون که نمی فهمی چی میگد ولی اشکت سرازیر میشه و ته اون همه کلمه غریب، فقط حسین رو میشنوی و میفهمی...
و اشکت بیشتر میباره...
مثلا گوشه موکب تو اون شلوغی و سروصدا میشینید روبه روی هم و می خونید با ولوم نسبتا پایین
_نصر من الله و فتح الغریب.. خوش اومدی شهید شیب الخزیب...
و یکی هم فقط با صدای زیر بابا بابا های نوحه رو میگه و لبخند میزنید از اینهمه جدیت کار(':
و انقدر می خونید و می خونید تا خوابتون میگیره...
و یا مثلا موکب امام رضا و حس آشناش
مداحی های عربی و موکبای عراقی...
خرماهای ارده ای و پلو لوبیاشون...