گفت :
_ بهت نمیخوره دهه هشتادی باشی. فکر میکردم هفتادی هستی.
با خنده گفت :
_ من اصلا خودمو دهه شصتی میدونم
[ اندر احوالات ]
پ.ن : میخوام بگم بحث امروز و دیروز نیست.
بحث دهه فلان و بیسار نیست
پای آرمان های الهی که میاد وسط، همهمون اون جوان اول انقلابیم :)
کاش ایتا این قابلیت رو داشت که تو هر کانال چند پوشه گوشه ی صفحه باشه و مطالب سلسله وار رو توی اون پوشه گردآوری کنی. اون وقت خوندنشون هم منسجم تره و مخاطب از این جدیت کار تاثیر میگیره.
#ایده
مردم در این دوره از تاریخ، یخ بستهاند
در این رنج و اسارت . . .
دست و پا را بستهاند
نه بوی خون . . .
نه بوی دود . . .
نه بوی مسلسل . . .
پس من به کجا میروم؟
من کیستم؟
تو باید حماسه بیافرینی ؛
همچنان که حسینیان آفریدهاند ! دستهای کوچکمان ،
صدای دشمنان را
در گلو خفه میکند . . .
به یادم داشته باش ؛
من شهیدم . . .
+ سرودهشهیدھصدیقھرودبارۍ
دوست خوبم !
برای من اشک نریز . . .
و بدان لحظه ای آرام می خوابم
که جای خالی خودم را به وسیلۀ تو پر ببینم
و بانگ اشهدانلاالهالاالله و اشهدانمحمدرسولالله را بشنوم.
«قرآن منو از مادرم می گیری
و همیشه با خودت نگهدار»
قربانت صدیقه
59/4/25
خدایا !
در هنگام شهادت . . .
در هنگام رفتن و از دنیای زشتی ها بریدن . . .
در هنگام دل کندن از این بودنها . . .
یادم باش . . . !
خدایا !
در این شب تنهایی با تو می گویم
با تو که تنهایی هایم را پر . . .
دردم را درمان . . .
و هر نبودنی را با بودنی پر می کنی ؛
با بودنی که بهترین بودن هاست . . .
معبودا !
به دختركِ عزیز از دست داده ،
به مادرانِ در راھ نشسته ،
به پدرانِ رُخ ز غم چروکیده ،
به یاران همسنگر ،
به رفیقان بینهایت همراه ،
به هر چه که میدانی هست
و برای بنده هایت عزیز است ،
بھ قلم که می نویسند ،
بھ شب که می آید ،
و بھ فجر که از دل سیاه امشب تیرھ ،
راه روشنی را طی می کند ،
به خوبی و نیکی ها و . . .
قسَمت می دهم کھ
پاسداران ما را نگه دار . . .
و انقلاب را تداوم
و امام ما را طول عمر
و مردم ما را صبر و شکیبایی
و امت ما را دلاوری و ایمان . . .
و دشمنان ما را روسیاهی و پلیدی
عطا کن . . . !
آمین !
59/5/5 | ساعت12
خدایا !
وقتی به خاکم می سپارند ،
به یادم باش . . .
چرا که در زنده بودنم ،
همیشه با یاد تو همراه بودم :)
پ ن : دستنوشته شهیدھ صدیقھ رودباری در تاریخ : 27 تیر 59
(یک ماه قبل از شهادت )
مادر !
دلم ميخواد همينطور که وايستادم تو سنگر با ضد انقلاب مي جنگم يك تير بياد بخوره به سينه ام . . .
اما من تير رو ببينم بعد خون سينه مو که فوران ميزنه تو مشتم بگيرم و بپاشم هوا و فرياد بزنم :
+ خدايا قبول کن
پ.ن : همین هم شد. شهیده صدیقه رودباری با آن شلیک شهید شد !
من فریاد خشك شده در گلو هستم
من چروك صورت پدرومادرِ داغدیدھای هستم
من گرسنگی ، دربدری را میدانم
بیاد داشته باش !
راهم را ادامه بده . . .
من شهیدم . . .
+ شهیدھ صدیقہرودباری