داشت تعریف میکرد از خاطره چند روز قبلش می گفت طرف گفته جهان تصادفی به وجود آمده...شما چرا توهم می زنید؟
گفتم یعنی چون خدا رو نمیبینی باورش نداری؟
گفت خدایی وجود نداره چون نمیبینم...
همون جا خوابوندم تو گوشش... گفت چته؟ دردم گرفت....
حرف خودشو بهش برگردوندم درد وجود نداره چون نمیبینیش...چرا توهم میزنی؟((:
[اندر احوالات]
استاد درس میداد... تیکه کلامش، "خداوکیلی" بود... هر بار که او می گفت خدا، کلاس و درس و کتاب ها را هل می دادم گوشه ذهنم و به او فکر میکردم...
هربار که به او فکر میکردم حاله ای از احساسات مهر و محبت و لبخند هایی دلنشین بر من هجوم می آورد... هر بار که استاد ولومش بالاتر می رفت و من به زمان باز می گشتم به این فکر میکردم که پیامبر (ص) فرمودند..." وقتی کنجکاو شدی حس خدا رو نسبت به خودت بدونی؟ به حس خودت نسبت به خدا فکر کن."
[اندر احوالات]
سر آغاز دین = خداشناسی ست.
و کمال شناخت خدا= باور داشتن او
و کمال باور داشتن خدا= شهادت بر یگانگی اوست.
و کمال توحید = اخلاص
و کمال اخلاص= خدا را از صفات مخلوقات جداکردن است.
[نهج البلاغه]
•| مَلْجَأ |•
سر آغاز دین = خداشناسی ست. و کمال شناخت خدا= باور داشتن او و کمال باور داشتن خدا= شهادت بر یگانگی ا
+چرا خدا را از صفات مخلوقات جدا کردن، زمینه ساز سرآغاز دینه؟
_ادامه همون مبحثی که داشتی میخوندی دلیلشو نوشته، نخوندی؟
+(لبخند زده و چانه بالا می اندازد)
_پس کسی که خدا را با صفات مخلوقات تعریف کند، او را به چیزی نزدیک کرده...
و با نزدیک کردن خدا به چیزی، دو خدا مطرح میشود...
و با طرح شدن دو خدا، اجزائی برای تور می شود...
و با تصور اجزا برای خدا، او را نشناخته است...
و کسی که خدا را نشناسد، به سوی او اشاره میکند....
و هرکس به سوی خدا اشاره کند، او را محدود کرده به شمارش آورد...
و آن کس که بگوید خدا در چیست؟، او را در چیز دیگری پنداشته است.
و کسی که بپرسد، خدا بر روی چیزی قرار دارد؟، به تحقیق جایی را خالی از او در نظر گرفته.
در صورتی که خدا همواره بوده و از چیزی به وجود نیامده.
با همه چیز هست... نه اینکه همنشین آنان باشد.
با همه چیز فرق دارد... نه اینکه از آنان جدا و بیگانه باشد.
انجام دهنده همه کار هاست... بدون حرکت و ابزار و وسیله.
بیناست...حتی در آن هنگام که پدیده ای وجود نداشت.
و تنهاست... زیرا کسی نبوده تا با او انس گیرد و یا از فقدانش وحشت کند...
[نهج البلاغه]
هفت آسمان را پدید آورد.
آسمان پایین را چون موجی رها شده و آسمان های بالا را مانند سقفی استوار و بلند قرار داد... بی آنکه نیازمند به ستونی باشد یا میخ هایی که آنها را استوار کند.
آنگاه فضای آسمان پایین را به وسیله نور ستارگان درخشنده زینت بخشید و در آن چراغی روشنایی بخش(خورشید)، و ماهی درخشان، در مدار فلکی گردان و برقرار و سقفی متحرک و صفحه ای بی قرار به جریان انداخت
[نهج البلاغه]
•| مَلْجَأ |•
هفت آسمان را پدید آورد. آسمان پایین را چون موجی رها شده و آسمان های بالا را مانند سقفی استوار و بلند
+ از وقتی که این خطبه رو خوندم، به هرجا نگاه میکنم یاد خدا می افتم.. شاید قبلا با این جدیت، اینطوری فکر نمیکردم.
_ اینطوری نگاه کردن به طبیعت ثوابه(':
خدا پیامبر اسلام را زمانی فرستاد که مردم در فتنه ها گرفتار شده، رشته های دین پاره شده و ستون های ایمان و یقین ناپایدار بود....... فتنه ها مردم را لگدمال کرده و با سم های محکم خود، نابودشان کرده و پابرجا ایستاده بود. اما مردم حیران و سرگردان، بی خبر و فریبخورده در کنار بهترین خانه (کعبه)، و بدترین همسایگان(بت پرستان) زندگانی میکردند. خواب آنها بیداری، و سرمه چشم آنها اشک بود؛ در سرزمینی که دانشمند آن لب فروبسته و جاهل گرامی بود.
[نهج البلاغه]
خدا به وسيله اهل بیت،
پشت خمیده دین را راست نمود و لرزش و اضطراب آن را از میان برداشت!
[نهج البلاغه]