هیچگاه به فلسطین نرفتهام، چه برسد به دانشگاه اسلامی غزه. اما وقتی تیترِ خبر امروز را خواندم که "حمله اسرائیل به ساختمانِ مجاور دانشگاهِ اسلامی غزه" گویی پر کشیدم به صفحات میانیِ کتابِ خار و میخک. آنجا که دانشجویان دست به دست هم دادند و خشت در خشت و آجر به آجر دیوار ساختند و کلاسبندی کردند و در و پنجره نصب کردند تا دانشگاهی برای خود بسازند، اساتیدی آوردند تا تاریخ را زنده نگه دارند. درس خواندند تا شیمیدانهایشان یحییعیاشهایی شوند و فعالین دانشجوییشان ابراهیمها و حسنها که اقتدار نگاهِ با ایمانشان سربازان صهیونیستی را متزلزل کند. گویی آنجا بودم، زیر درختهای زیتونش نماز میخواندم و کتاب به دست میرفتم تا به همایش مقاومت برسم.
زنی اهل غزه در یکی از پستهایش نوشته بود: بارها امروز و فردا میکردیم تا خانهمان را ترک نکنیم و مدام با تلفن همراهم تماس میگرفتند و تهدید میکردند که رفح را تخلیه کنید اما آخرین نفری بودیم که از آن محل رفتیم، دلمبرای گلدانها، تابلوها، اتاقم و آجر به آجر خانهمان تنگ شده. اکنون از رفح چیزی جز تلی از خاک و آوار باقی نمانده. یاربّ انصر غزه واحفظ اهلها.(ترجمهی نه چندان دقیق)