گاهی آدم تو موقعیتی قرار میگیره که زمان خیلی اهمیت پیدا میکنه طوری که یک ثانیه هم، یک ثانیه است! در اون لحظه اگه به خودش اعتماد کنه و کار رو پیش ببره بُرد کرده. اما اگر به خودش هم اعتماد کرد و نشد، لابد به خدا توکل نکرده. حقیقتا درس امروز من این بود: تلاشِ بدون توکل ثمری نداره، حداقل برای من.
ولی من هروقت نگران شدم، ناامید شدم، آشفته شدم؛ خدا صدای اذان رو برای قلبِ پریشانم فرستاد :)
السَّلامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیِّینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ
گفت : فردا کلاس نداری؟
جواب داد : نه چطور؟
پرسید : تا ظهر چیکار میکنی؟ استراحت؟
گفت : استقامت...
و من شاهدِ مکالمهی روزمرهشون بودم و به فکر فرو رفتم.
اولین دیالوگِ امروز رو از استادمون شنیدم وقتی که در فلاسکمو میبستم و در همون حال به ایشون سلام دادم و گفتند : شما به دوران قدیم متعهدید. نه؟ صبحِ زود میرید دنبال درس و دانشگاه ..
با این احتساب باید گفت امروز هفت صبح، نهایت ده نفر به دوران قدیم متعهد بودند و خلوتی دانشکده تو ذوق میزد.