eitaa logo
حفظ آثار شهدای دستجرد
589 دنبال‌کننده
20هزار عکس
4.5هزار ویدیو
40 فایل
این کانال برای حفظ آثار و روایات و اطلاع رسانی از مراسمات و برنامه های فرهنگی شهدای دستجرد جرقویه اصفهان ایجاد گردید خادم کانال شهدا @Aalmas_shohada لینک پیج حفظ آثارشهدای دستجرد در روبینو https://rubika.ir/almas1397f
مشاهده در ایتا
دانلود
حفظ آثار شهدای دستجرد
#انتظار_مادر #شهید_جاویدالاثر #محسن_فصیحی دو سال قبل هنوز مادر محسن زنده بود که خادمین گروه حفظ آثا
وقتی به جبهه اعزام شدم توی دسته ای بودم که فرماندش شهید حسین خرازی بود ، وقتی به من رسید ومتوجه شد تازه واردم پرسید از کجا اومدی ، گفتم از دستجرد یکی از روستاهای اصفهان ، فرمانده خندید و گفت مورچه چیه که کله پاچش باشه ، روزها می گذشت و ما بافرمانده گرمتر میشدیم ، تا اونجا که گاهی اوقات موتور فرمانده رو سوار می شدیم و از تپه های اطراف بالا میرفتیم ، فرمانده هم به ما می گفت : اون طرفها نروید که خیلی تو دید دشمن باشید ، ولی ما ویراژ میدادیم و از تپه ها بالا و پائین میرفتیم وموقع تحویل موتور فرمانده میگفت : شماها آخرش شهید میشید. شهیداصغرفصیحی مدت پنج سال در عملیاتها و جبهه های مختلف حضور پیدا کرد. ایشان یک انسان فوق العاده شجاع و نترسی بود و خیلی پرانرژی و فعال بود که یک لحظه آروم و قرار نداشت‌ و در قسمت تدارکات جبهه خدمت می کرد و همیشه دوست داشت کنار دست فرمانده عالیقدرشون شهید حاج حسین خرازی و یا دیگر فرماندهان باشد. حاج حسین خرازی یک موتور پرشی داشت که گاهی اصغر می رفت و موتور حاج حسین را می گرفت و با سرعت روی تپه ها بالا و پائین می رفت و باهمین موتور در خط مقدم جبهه رفت و آمد و می کرد. حاج حسین که این جسور بودن اصغر را موقع رانندگی می بیند می گوید: اصغرجان تو با این کارها شهید که نمی شوی هیچ؛ فقط خودت را به کشتن میدهی؛ اصغر هم جواب می دهد: حاجی نگران نباش من شهید می شوم و خودم هم می دانم کی و کجا شهید می شوم. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
حسین آقا برادر بزرگترما بود. و بارزترین خصوصیت اخلاقی ایشان خیلی با انصاف و دلسوز و مهربان بود که زبانزد خاص و عام بود. طوری محبت می کرد که مثلا من فکر می کردم فقط مرا دوست دارد و فقط به من محبت می کند و یا همین فکر را نفر دومی و سومی می کردند؛ همه فکر می کردند فقط محبت برادرم برای او بوده است. خیلی زیبا محبت می کرد که مهرش در دل همه نشسته بود. خدایی محبت می کرد و از انسانیت را با درست محبت کردن به معنی واقعی اش نشان می داد. در کارهای منزل چه قبل از ازدواج و چه بعد از ازدواج کمک حال پدر و مادرمان بود. و شغلش بنایی بود و گاهی هم در کارهای کشاورزی به پدرمان کمک می کرد. و با اینکه چند تا بچه ی کوچک داشت همیشه از اول جنگ تا آخر جنگ درجبهه حق علیه باطل بود و حتی برای دفاع از اسلام و ارزشهای آن به لبنان و سوریه رفت. و هیچ گاه پشت به راه حق نکرد و یک مجاهد و رزمنده ی پر تلاش و با ایمان بود. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
محمدعلی وقتی در عملیات بدر به شهادت رسید چون شرایط منطقه جوری نبوده است که پیکرش را به عقب جبهه انتقال دهند همانجا می ماند و ما ده سال منتظر بودیم تا برگردد و باور نمی کردیم که به شهادت رسیده است. و پس از ده سال انتظار بالاخره پاره های استخوانش همراه با پلاکش به وطن بازگشت. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
حفظ آثار شهدای دستجرد
انقلاب که پیروز شده بود یک خلبان افغانی بود که یه سری آدم تو افغانستان دنبالش بودند که قصد کشتنشو داشتند. و این خلبانه از افغانستان اومده ایران و پناه آورده بود به ما و خونه ی ما بود. بعد اینجا که بود بیمار شد وقتی برادرم محمدتقی بردش بیمارستان کاشانی اصفهان دکتر گفت: یک تومور تو سرش در آورده ؛ باید عمل بشه. و تو بیمارستان کاشانی عملش می کنند. و کاسه ی سرشو بر میدارند میزارند تو یخچال و پوست سرشو بهم می دوزند و حدود شش ماه خونه ی ما بود و محمدتقی ازش مراقبت می کرد. خدا می دونه چقدر محمدتقی به این خلبانه رسیدگی کرد تا یکم حالش بهتر شد. و این خلبانه بخاطر اینکه تحت تعقیب بود هیچ کس از اقوامش و نمی تونست خبردار کنه کجاست که بیاند کمکش کنند. ماهم اصلا نمیزاشتیم کسی بفهمه این بنده خدا کیه و از کجا اومده ؛ قیافشم زیادا به افغانیا نمی خورد و اهل سنت بود. این خلبان افغانی رو محمدتقی هم درست نمی شناختش فقط توسط گروه  نهصت آزادی بخش به برادرام پناه آورده بود و یه مدت خونه ی ما بود بعد برادرم آمد بردش خونه ی خودشون وبرادرام باهم مراقبش بودند. محمدتقی تا سومین بچه اش منزل پدرم زندگی می کردند بعدا تو سبزه میدون نزدیک مسجد جامع یه خونه کوچیک خریدند رفتند اونجا زندگی کنند. افغانی رو هم بردش اون خونه جدیده که از خودشون بود. خلبان افغانی هم عمل دومش که پیوند کاسه ی سرش بود رو انجام داد و حالش که خوب شد رفت که رفت و هنوز هنوزه هیچ خبری ازش نداریم که کجا رفت و چی شد. معلوم نیست عاقبت کشتندش یا هنوز زنده است فقط خدا خبر بنده هاشو داره. محمد تقی هم کلا یکسال تو منزل تازه با زن و بچه اش زندگی کرد و سال بعدش به شهادت رسید. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
مامانجون می گفت: شب ها ساعت ۳ و ۴ نصف شب میدیدم حسن شدیدا گریه می کند و بی قرار است بهش گفتم مامان آخه چته؟ گفت: امام حسین علیه السلام خیلی سختی کشیده داشتم زندگینامه امام حسین علیه السلام رو می خوندم و سختیهایی را که کشیده می بینم و آرزو دارم که چهل بار در راه خدا کشته شوم و باز زنده شوم و هر بار جانم را فدای امام حسین علیه السلام کنم. مامانجون بعد از اون گفت: من چهل بار خبر شهادت و پیدا شدن جنازه ی حسن رو شنیدم ولی حسن نبود. و همچنان چشم راهش مانده ایم. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
حفظ آثار شهدای دستجرد
‍ ‍ ما پنج تا برادر و یه خواهر هستیم. با یک خواهر که از همسر اول پدرم می باشد. از مادرم نام فرزندانش به ترتیب: برادر بزرگ و شهیدم محمد تقی ؛ برادر جانبازم احمدعلی ؛ برادرم علی اصغر ؛ برادرم امیرحسین و خودم که دختر خانواده هستم و برادر آخرم شهید مجید؛ مصطفایی کاشانی. اولین و آخرین پسر خانواده شهید شدند. من موقع شهادت محمد تقی برادر بزرگم حدود نوزده سال داشتم. البته چندتا دیگر خواهر و برادر داشتیم که در کوچکی به رحمت خدا رفتند و عمرشان به دنیا نبود. اسامی سه تا از خواهر برادرام که فوت شدند فاطمه وحسن و ناصر بود.  پدرم شیخ مهدی مصطفایی کاشانی اهل کاشان و مادرم خانم آغابیگم طباطبایی اهل محله آسیاب کاچی روستای دستجرد جرقویه اصفهان بودند. زمانی که مادرم حدود ۶ سال داشتند پدربزرگم سیدحسین فرزندسیدمهدی بودند به رحمت خدا می روند و مادر بزرگم پس از مدتی که با یک بچه دختر تنها زندگی می کردند با میرزا محمد میربیگی ازدواج می کنند و با هم به اصفهان می آیند؛ در اصفهان یک گاراژی برای دستجردیها بود میرزامحمد پشت آن گاراژ یه خانه اجاره می کند و آنجا زندگی می کنند. پدرم هم تا از قبل سربازی در کاشان زندگی می کرد و چراغ دار روحانی محله اشان بوده است؛ قدیم چون برق نبود پدرم در تاریکی شب فانوس بدست حاج آقای محله را از درب منزلشان تا مسجد همراهی می کرده است و خادم ایشان بودند. موقع سربازیش که می رسد برای خدمت سربازی وارد ارتش می شود و بعد از سربازی هم تصمیم می گیرد که در ارتش بماند و کارمند ارتش باشد. یک مدتی که در ارتش بود یک بیماری شیوع پیدا می کند که پدرم هم بیمار می شوند و در بیمارستان ارتش بستری می شوند. آنجا با یک خانم پرستاری آشنا شدند و باهم ازدواج می کنند و خدا یک دختر هم به آنها عطا می کند. که الان خواهر بزرگ ما هستند و خیلی عزیز و مهربانند و از آنجایی که خانواده پدرم خیلی مذهبی بودند و پدرم با تربیت اسلامی تربیت شده بود. می بیند که ارتشیا حرف و عملشون یکی نیست از همسرش می خواهد که باهم از ارتش بیرون بیاند ولی همسرش کارش راخیلی دوست داشت و قبول نمی کند و می گوید من می خواهم بمانم و خدمت کنم. و مجبور می شوند از هم جدا شوند. پدرم بعد از اینکه از ارتش بیرون آمد به کاشان بر می گردد و پارچه های مخمل و زری تهیه می کند و برای فروش می برد در روستاهای اطراف اصفهان تا بفروشد. و کم کم در گاراژ دستجردیها رفت و آمد پیدا می کند و با میرزا محمد آشنا می شود و به منزلشان رفت و آمد پیدا می کند و از مادرم که یکی یک دونه و یک دختر بچه ی یازده ؛ دوازده ساله بود خواستگاری می کند و بعدهم باهم ازدواج می کنند.‌ قدیم به دلیل اینکه وسیله ی نقلیه کم بود هر کس از روستای دستجرد به شهر اصفهان می آمد چون غریب بودند و جایی نداشتند که بروند و وسیله هم نداشتند که زود به دستجرد برگردند معمولا به خانه ی مادربزرگم می آمدند و مدتی مهمان بودند تا به روستا برگردند. مادربزرگم خیلی وقتها مهمان داری می کرد. میرزامحمد چون در شهر کار و زندگیش سرو سامان گرفت دیگر ماندگار می شود و بخاطر سختی راه و نبود وسیله نقلیه کم کم رفت و آمدش به روستا کم می شود. و بخاطر اینکه مادرمم از بچگی عروس کاشان می شود زیاد به دستجرد نمی آمد و به این دلایل ما یکم در بین هم ولایتیهای دستجردی کمرتر دیده شدیم و اینکه دستجردیها زیاد برادرای شهیدمو نمی شناسند که بواسطه ی مادرم که دستجردی بوده عضوی از دستجرد بحساب می آیند. پدرم هم دوتا برادر و دوتا خواهر بودند و دوتا از زن برادرام دختر عمه های ما هستند. یکی از آنها همسر برادر شهیدم محمدتقی و دیگری همسر برادر وسطی هستند. من هم عروس دستجرد شدم. و بچه هایم دستجردی هستند. فرزند خواهر بزرگم که از همسر اول پدرم می باشد پسرش بنام اصغر خواجه میدان میری نیز به شهادت رسیده است و ما در خانواده سه شهید تقدیم اسلام نمودیم. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
برادرم در جبهه دقیق یادم نیست فرمانده دسته یا گروهان بود و تعریف می کرد: بچه های دستجرد از من زیاد حساب نمی برند و به شوخی و خنده حرف گوش نمی دهند. البته همگی باهم رفیق بودند و خیلی برادرمو دوستش داشتند چون برادرم آدم مهربان و با اخلاقی بود بچه های دستجرد که در جبهه با برادرم بودند شوخی داشتند. برادرم می گفت: نیروهایی که غریبه هستند بیشتر حرف من و گوش می دهند. یک شب سرد زمستان که برف هم آمده بود مادرم آمده بود لب ایوان نشسته بود. می گفت: خواب بودم یک دفعه یاد سه تا پسرام افتادم که الان اونا تو جبهه تو این هوای سرد زمستان کجا هستند و چه می کنند. و من اینجا زیر کرسی و جای گرم و نرم خوابیدم و نمی دونم بچه هام الان کجا هستند. و همیشه نصفه های شب می آمد در حیاط منزل و دعا می کرد که خدایا بچه هام نه اسیر و نه شهید شوند. بخاطر همین برادرم همیشه می گفت: مادر شما دعا می کنید ما شهید نشویم چون من خودم تو جبهه می بینم که تیرهایی که بسمت من می آید اما از کنار من رد می شود و به من نمی خورد. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
وقتی به جبهه اعزام شدم توی دسته ای بودم که فرماندش شهید حسین خرازی بود ، وقتی به من رسید ومتوجه شد تازه واردم پرسید از کجا اومدی ، گفتم از دستجرد یکی از روستاهای اصفهان ، فرمانده خندید و گفت مورچه چیه که کله پاچش باشه ، روزها می گذشت و ما بافرمانده گرمتر میشدیم ، تا اونجا که گاهی اوقات موتور فرمانده رو سوار می شدیم و از تپه های اطراف بالا میرفتیم ، فرمانده هم به ما می گفت : اون طرفها نروید که خیلی تو دید دشمن باشید ، ولی ما ویراژ میدادیم و از تپه ها بالا و پائین میرفتیم وموقع تحویل موتور فرمانده میگفت : شماها آخرش شهید میشید. شهیداصغرفصیحی مدت پنج سال در عملیاتها و جبهه های مختلف حضور پیدا کرد. ایشان یک انسان فوق العاده شجاع و نترسی بود و خیلی پرانرژی و فعال بود که یک لحظه آروم و قرار نداشت‌ و در قسمت تدارکات جبهه خدمت می کرد و همیشه دوست داشت کنار دست فرمانده عالیقدرشون شهید حاج حسین خرازی و یا دیگر فرماندهان باشد. حاج حسین خرازی یک موتور پرشی داشت که گاهی اصغر می رفت و موتور حاج حسین را می گرفت و با سرعت روی تپه ها بالا و پائین می رفت و باهمین موتور در خط مقدم جبهه رفت و آمد و می کرد. حاج حسین که این جسور بودن اصغر را موقع رانندگی می بیند می گوید: اصغرجان تو با این کارها شهید که نمی شوی هیچ؛ فقط خودت را به کشتن میدهی؛ اصغر هم جواب می دهد: حاجی نگران نباش من شهید می شوم و خودم هم می دانم کی و کجا شهید می شوم. 🌷🌷🌷 کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
حفظ آثار شهدای دستجرد
انقلاب که پیروز شده بود یک خلبان افغانی بود که یه سری آدم تو افغانستان دنبالش بودند که قصد کشتنشو داشتند. و این خلبانه از افغانستان اومده ایران و پناه آورده بود به ما و خونه ی ما بود. بعد اینجا که بود بیمار شد وقتی برادرم محمدتقی بردش بیمارستان کاشانی اصفهان دکتر گفت: یک تومور تو سرش در آورده ؛ باید عمل بشه. و تو بیمارستان کاشانی عملش می کنند. و کاسه ی سرشو بر میدارند میزارند تو یخچال و پوست سرشو بهم می دوزند و حدود شش ماه خونه ی ما بود و محمدتقی ازش مراقبت می کرد. خدا می دونه چقدر محمدتقی به این خلبانه رسیدگی کرد تا یکم حالش بهتر شد. و این خلبانه بخاطر اینکه تحت تعقیب بود هیچ کس از اقوامش و نمی تونست خبردار کنه کجاست که بیاند کمکش کنند. ماهم اصلا نمیزاشتیم کسی بفهمه این بنده خدا کیه و از کجا اومده ؛ قیافشم زیادا به افغانیا نمی خورد و اهل سنت بود. این خلبان افغانی رو محمدتقی هم درست نمی شناختش فقط توسط گروه نهصت آزادی بخش به برادرام پناه آورده بود و یه مدت خونه ی ما بود بعد برادرم آمد بردش خونه ی خودشون وبرادرام باهم مراقبش بودند. محمدتقی تا سومین بچه اش منزل پدرم زندگی می کردند بعدا تو سبزه میدون نزدیک مسجد جامع یه خونه کوچیک خریدند رفتند اونجا زندگی کنند. افغانی رو هم بردش اون خونه جدیده که از خودشون بود. خلبان افغانی هم عمل دومش که پیوند کاسه ی سرش بود رو انجام داد و حالش که خوب شد رفت که رفت و هنوز هنوزه هیچ خبری ازش نداریم که کجا رفت و چی شد. معلوم نیست عاقبت کشتندش یا هنوز زنده است فقط خدا خبر بنده هاشو داره. محمد تقی هم کلا یکسال تو منزل تازه با زن و بچه اش زندگی کرد و سال بعدش به شهادت رسید. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
من تقریبا شش سال داشتم که با خانواده همگی رفتیم کاشان و اونجا پدرو مادرم دختر عمه ام رو برای محمدتقی خواستگاری کردند. و باهم ازدواج کردند. سال بعدش پدرم به بیماری سرطان معده مبتلا شد. و محمد تقی اونسال بچه اولش به دنیا اومده بود. پدرم روزای آخر عمرش که هنوز زمان شاهنشاهی بود گفت: من و ببرید کاشان تا اگر اتفاقی برام افتاد همونجا خاکم کنید؛ دوست ندارم اصفهان خاکم بشم اینجا خانمهای بی حجاب زیادند و دلم نمی خواد که این بدحجابا سر مزارم بیاند. پدرم خیلی آدم مومن و مذهبی و با غیرتی بود. بخاطر همینم شیخ مهدی صداشون میزدند و چون در جوانیشم در خدمت حاج آقا امامت کاشانی بوده و پای مکتب علم و دانش ایشون بودند خیلی با اعتقاد و با ایمان بود. من هشت ساله بودم که پدرم بر اثر همین بیماری سرطان معده به رحمت خدا رفتند. پدرم دامادی محمدتقی رو دید و نوه ی اولش که فرزند اول محمدتقی بود راهم دید بعد از دنیا رفت. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
مامانجون می گفت: شب ها ساعت ۳ و ۴ نصف شب میدیدم حسن شدیدا گریه می کند و بی قرار است بهش گفتم مامان آخه چته؟ گفت: امام حسین علیه السلام خیلی سختی کشیده داشتم زندگینامه امام حسین علیه السلام رو می خوندم و سختیهایی را که کشیده می بینم و آرزو دارم که چهل بار در راه خدا کشته شوم و باز زنده شوم و هر بار جانم را فدای امام حسین علیه السلام کنم. مامانجون بعد از اون گفت: من چهل بار خبر شهادت و پیدا شدن جنازه ی حسن رو شنیدم ولی حسن نبود. و همچنان چشم راهش مانده ایم. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
🌹 ما پنج تا برادر و یه خواهر هستیم. با یک خواهر که از همسر اول پدرم می باشد. از مادرم نام فرزندانش به ترتیب: برادر بزرگ و شهیدم محمد تقی ؛ برادر جانبازم احمدعلی ؛ برادرم علی اصغر ؛ برادرم امیرحسین و خودم که دختر خانواده هستم و برادر آخرم شهید مجید؛ مصطفایی کاشانی. اولین و آخرین پسر خانواده شهید شدند. من موقع شهادت محمد تقی برادر بزرگم حدود نوزده سال داشتم. البته چندتا دیگه خواهر و برادر داشتیم که در کوچکی به رحمت خدا رفتند و عمرشون به دنیا نبود. اسامی سه تا از خواهر برادرام که فوت شدند فاطمه وحسن و ناصر بود. پدرم شیخ مهدی مصطفایی کاشانی اهل کاشان و مادرم خانم آغابیگم طباطبایی اهل محله آسیاب کاچی روستای دستجرد جرقویه اصفهان بودند. زمانی که مادرم حدود ۶ سال داشتند پدربزرگم سیدحسین فرزندسیدمهدی بودند به رحمت خدا میرند و مادر بزرگم پس از مدتی که با یه بچه دختر تنها زندگی می کردند با میرزا محمد میربیگی ازدواج می کنند و با هم به اصفهان میاند؛ در اصفهان یک گاراژی برای دستجردیها بود میرزامحمد پشت اون گاراژ یه خانه اجاره می کنه و اونجا زندگی می کنند. پدرم هم تا از قبل سربازی در کاشان زندگی می کرد و چراغ دار روحانی محلشون بوده؛ قدیما چون برق نبود پدرم در تاریکی شب فانوس بدست حاج آقای محله رو از درب منزلشون تا مسجد همراهی می کرده و خادم ایشون بودند. موقع سربازیش که میرسه برای خدمت سربازی وارد ارتش میشه و بعد از سربازی هم تصمیم می گیره که در ارتش بمونه و کارمند ارتش باشه؛ یه مدتی که در ارتش بود یه بیماری شیوع پیدا می کنه که پدرم هم بیمار میشند و در بیمارستان ارتش بستری میشند. اونجا با یه خانم پرستاری آشنا شدند و باهم ازدواج می کنند و خدا یه دختر هم بهشون عطا می کنه. که الان خواهر بزرگ ما هستند و خیلی عزیز و مهربانند و از اونجایی که خانواده پدرم خیلی مذهبی بودند و پدرم با تربیت اسلامی تربیت شده بود. می بینه که ارتشیا حرف و عملشون یکی نیست از همسرش می خواد که باهم از ارتش بیرون بیاند ولی همسرش کارشو دوست داشت و قبول نمی کنه و میگه من می خوام بمونم و خدمت کنم. و مجبور میشند از هم جدا بشند. پدرم بعد از اینکه از ارتش بیرون میاد بر می گرده کاشان و پارچه های مخمل و زری تهیه می کنه و برای فروش می برده در روستاهای اطراف اصفهان می فروخته. و کم کم در گاراژ دستجردیها رفت و آمد پیدا می کنه و با میرزا محمد آشنا میشه. و به منزلشون رفت و آمد پیدا می کنه و از مادرم که یکی یک دونه و یک دختر بچه ی یازده ؛ دوازده ساله بود خواستگاری می کنه و بعدهم باهم ازدواج می کنند.‌ قدیم به دلیل اینکه وسیله ی نقلیه کم بود هر کس از روستای دستجرد به شهر اصفهان می آمد چون غریب بودند و جایی نداشتند که بروند و وسیله هم نداشتند که زود به دستجرد برگردند معمولا به خانه ی مادربزرگم می آمدند و مدتی مهمان بودند تا به روستا برگردند. مادربزرگم خیلی وقتها مهمان داری می کرد. میرزامحمد چون در شهر کار و زندگیش سرو سامان گرفت دیگه ماندگار میشه و بخاطر سختی راه و نبود وسیله نقلیه کم کم رفت و آمدش به روستا کم میشه. و بخاطر اینکه مادرمم از بچگی عروس کاشان میشه زیاد به دستجرد نمیامد و به این دلایل ما یکم در بین هم ولایتیهای دستجردی کمرتر دیده شدیم و اینکه دستجردیها زیاد برادرای شهیدمو نمی شناسند که بواسطه ی مادرم که دستجردی بوده عضوی از دستجرد بحساب میاند. پدرم دوتا برادر و دوتا خواهر بودند که دوتا از زن برادرام دختر عمه هام هستند. یکیشون همسر برادر شهیدم محمدتقی و دیگری همسر برادر وسطی هستند. من هم عروس دستجرد شدم. و بچه هام دستجردی هستند. 🍃🌼🌺🌼🍃 کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398