eitaa logo
حفظ آثار شهدای دستجرد
589 دنبال‌کننده
20هزار عکس
4.5هزار ویدیو
40 فایل
این کانال برای حفظ آثار و روایات و اطلاع رسانی از مراسمات و برنامه های فرهنگی شهدای دستجرد جرقویه اصفهان ایجاد گردید خادم کانال شهدا @Aalmas_shohada لینک پیج حفظ آثارشهدای دستجرد در روبینو https://rubika.ir/almas1397f
مشاهده در ایتا
دانلود
حفظ آثار شهدای دستجرد
‍ ‍ ما پنج تا برادر و یه خواهر هستیم. با یک خواهر که از همسر اول پدرم می باشد. از مادرم نام فرزندانش به ترتیب: برادر بزرگ و شهیدم محمد تقی ؛ برادر جانبازم احمدعلی ؛ برادرم علی اصغر ؛ برادرم امیرحسین و خودم که دختر خانواده هستم و برادر آخرم شهید مجید؛ مصطفایی کاشانی. اولین و آخرین پسر خانواده شهید شدند. من موقع شهادت محمد تقی برادر بزرگم حدود نوزده سال داشتم. البته چندتا دیگر خواهر و برادر داشتیم که در کوچکی به رحمت خدا رفتند و عمرشان به دنیا نبود. اسامی سه تا از خواهر برادرام که فوت شدند فاطمه وحسن و ناصر بود.  پدرم شیخ مهدی مصطفایی کاشانی اهل کاشان و مادرم خانم آغابیگم طباطبایی اهل محله آسیاب کاچی روستای دستجرد جرقویه اصفهان بودند. زمانی که مادرم حدود ۶ سال داشتند پدربزرگم سیدحسین فرزندسیدمهدی بودند به رحمت خدا می روند و مادر بزرگم پس از مدتی که با یک بچه دختر تنها زندگی می کردند با میرزا محمد میربیگی ازدواج می کنند و با هم به اصفهان می آیند؛ در اصفهان یک گاراژی برای دستجردیها بود میرزامحمد پشت آن گاراژ یه خانه اجاره می کند و آنجا زندگی می کنند. پدرم هم تا از قبل سربازی در کاشان زندگی می کرد و چراغ دار روحانی محله اشان بوده است؛ قدیم چون برق نبود پدرم در تاریکی شب فانوس بدست حاج آقای محله را از درب منزلشان تا مسجد همراهی می کرده است و خادم ایشان بودند. موقع سربازیش که می رسد برای خدمت سربازی وارد ارتش می شود و بعد از سربازی هم تصمیم می گیرد که در ارتش بماند و کارمند ارتش باشد. یک مدتی که در ارتش بود یک بیماری شیوع پیدا می کند که پدرم هم بیمار می شوند و در بیمارستان ارتش بستری می شوند. آنجا با یک خانم پرستاری آشنا شدند و باهم ازدواج می کنند و خدا یک دختر هم به آنها عطا می کند. که الان خواهر بزرگ ما هستند و خیلی عزیز و مهربانند و از آنجایی که خانواده پدرم خیلی مذهبی بودند و پدرم با تربیت اسلامی تربیت شده بود. می بیند که ارتشیا حرف و عملشون یکی نیست از همسرش می خواهد که باهم از ارتش بیرون بیاند ولی همسرش کارش راخیلی دوست داشت و قبول نمی کند و می گوید من می خواهم بمانم و خدمت کنم. و مجبور می شوند از هم جدا شوند. پدرم بعد از اینکه از ارتش بیرون آمد به کاشان بر می گردد و پارچه های مخمل و زری تهیه می کند و برای فروش می برد در روستاهای اطراف اصفهان تا بفروشد. و کم کم در گاراژ دستجردیها رفت و آمد پیدا می کند و با میرزا محمد آشنا می شود و به منزلشان رفت و آمد پیدا می کند و از مادرم که یکی یک دونه و یک دختر بچه ی یازده ؛ دوازده ساله بود خواستگاری می کند و بعدهم باهم ازدواج می کنند.‌ قدیم به دلیل اینکه وسیله ی نقلیه کم بود هر کس از روستای دستجرد به شهر اصفهان می آمد چون غریب بودند و جایی نداشتند که بروند و وسیله هم نداشتند که زود به دستجرد برگردند معمولا به خانه ی مادربزرگم می آمدند و مدتی مهمان بودند تا به روستا برگردند. مادربزرگم خیلی وقتها مهمان داری می کرد. میرزامحمد چون در شهر کار و زندگیش سرو سامان گرفت دیگر ماندگار می شود و بخاطر سختی راه و نبود وسیله نقلیه کم کم رفت و آمدش به روستا کم می شود. و بخاطر اینکه مادرمم از بچگی عروس کاشان می شود زیاد به دستجرد نمی آمد و به این دلایل ما یکم در بین هم ولایتیهای دستجردی کمرتر دیده شدیم و اینکه دستجردیها زیاد برادرای شهیدمو نمی شناسند که بواسطه ی مادرم که دستجردی بوده عضوی از دستجرد بحساب می آیند. پدرم هم دوتا برادر و دوتا خواهر بودند و دوتا از زن برادرام دختر عمه های ما هستند. یکی از آنها همسر برادر شهیدم محمدتقی و دیگری همسر برادر وسطی هستند. من هم عروس دستجرد شدم. و بچه هایم دستجردی هستند. فرزند خواهر بزرگم که از همسر اول پدرم می باشد پسرش بنام اصغر خواجه میدان میری نیز به شهادت رسیده است و ما در خانواده سه شهید تقدیم اسلام نمودیم. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
🌹 ما پنج تا برادر و یه خواهر هستیم. با یک خواهر که از همسر اول پدرم می باشد. از مادرم نام فرزندانش به ترتیب: برادر بزرگ و شهیدم محمد تقی ؛ برادر جانبازم احمدعلی ؛ برادرم علی اصغر ؛ برادرم امیرحسین و خودم که دختر خانواده هستم و برادر آخرم شهید مجید؛ مصطفایی کاشانی. اولین و آخرین پسر خانواده شهید شدند. من موقع شهادت محمد تقی برادر بزرگم حدود نوزده سال داشتم. البته چندتا دیگه خواهر و برادر داشتیم که در کوچکی به رحمت خدا رفتند و عمرشون به دنیا نبود. اسامی سه تا از خواهر برادرام که فوت شدند فاطمه وحسن و ناصر بود. پدرم شیخ مهدی مصطفایی کاشانی اهل کاشان و مادرم خانم آغابیگم طباطبایی اهل محله آسیاب کاچی روستای دستجرد جرقویه اصفهان بودند. زمانی که مادرم حدود ۶ سال داشتند پدربزرگم سیدحسین فرزندسیدمهدی بودند به رحمت خدا میرند و مادر بزرگم پس از مدتی که با یه بچه دختر تنها زندگی می کردند با میرزا محمد میربیگی ازدواج می کنند و با هم به اصفهان میاند؛ در اصفهان یک گاراژی برای دستجردیها بود میرزامحمد پشت اون گاراژ یه خانه اجاره می کنه و اونجا زندگی می کنند. پدرم هم تا از قبل سربازی در کاشان زندگی می کرد و چراغ دار روحانی محلشون بوده؛ قدیما چون برق نبود پدرم در تاریکی شب فانوس بدست حاج آقای محله رو از درب منزلشون تا مسجد همراهی می کرده و خادم ایشون بودند. موقع سربازیش که میرسه برای خدمت سربازی وارد ارتش میشه و بعد از سربازی هم تصمیم می گیره که در ارتش بمونه و کارمند ارتش باشه؛ یه مدتی که در ارتش بود یه بیماری شیوع پیدا می کنه که پدرم هم بیمار میشند و در بیمارستان ارتش بستری میشند. اونجا با یه خانم پرستاری آشنا شدند و باهم ازدواج می کنند و خدا یه دختر هم بهشون عطا می کنه. که الان خواهر بزرگ ما هستند و خیلی عزیز و مهربانند و از اونجایی که خانواده پدرم خیلی مذهبی بودند و پدرم با تربیت اسلامی تربیت شده بود. می بینه که ارتشیا حرف و عملشون یکی نیست از همسرش می خواد که باهم از ارتش بیرون بیاند ولی همسرش کارشو دوست داشت و قبول نمی کنه و میگه من می خوام بمونم و خدمت کنم. و مجبور میشند از هم جدا بشند. پدرم بعد از اینکه از ارتش بیرون میاد بر می گرده کاشان و پارچه های مخمل و زری تهیه می کنه و برای فروش می برده در روستاهای اطراف اصفهان می فروخته. و کم کم در گاراژ دستجردیها رفت و آمد پیدا می کنه و با میرزا محمد آشنا میشه. و به منزلشون رفت و آمد پیدا می کنه و از مادرم که یکی یک دونه و یک دختر بچه ی یازده ؛ دوازده ساله بود خواستگاری می کنه و بعدهم باهم ازدواج می کنند.‌ قدیم به دلیل اینکه وسیله ی نقلیه کم بود هر کس از روستای دستجرد به شهر اصفهان می آمد چون غریب بودند و جایی نداشتند که بروند و وسیله هم نداشتند که زود به دستجرد برگردند معمولا به خانه ی مادربزرگم می آمدند و مدتی مهمان بودند تا به روستا برگردند. مادربزرگم خیلی وقتها مهمان داری می کرد. میرزامحمد چون در شهر کار و زندگیش سرو سامان گرفت دیگه ماندگار میشه و بخاطر سختی راه و نبود وسیله نقلیه کم کم رفت و آمدش به روستا کم میشه. و بخاطر اینکه مادرمم از بچگی عروس کاشان میشه زیاد به دستجرد نمیامد و به این دلایل ما یکم در بین هم ولایتیهای دستجردی کمرتر دیده شدیم و اینکه دستجردیها زیاد برادرای شهیدمو نمی شناسند که بواسطه ی مادرم که دستجردی بوده عضوی از دستجرد بحساب میاند. پدرم دوتا برادر و دوتا خواهر بودند که دوتا از زن برادرام دختر عمه هام هستند. یکیشون همسر برادر شهیدم محمدتقی و دیگری همسر برادر وسطی هستند. من هم عروس دستجرد شدم. و بچه هام دستجردی هستند. 🍃🌼🌺🌼🍃 کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398