+ستاره ها را میبینی اندی؟ تا وقتی حتی یک ستاره در آسمان باشد، تو میتوانی هر کاری را انجام دهی
-شاید حق با تو باشه، اما وقتی من به اسمان نگاه میکنم، یک تاریکی مطلق میبینم، یک بار تمام ستاره ها در مقابل چشمانم سقوط کردند
چطور به او بگویم چشمهایش اشتباه دیده در حالی که به چشم هایش ایمان دارم حتی اگر دروغ بگویند.
هدایت شده از کاستِرا
شب، آرامآرام از دیوارها بالا میرفت. ساعت روی دیوار چیزی را نشان میداد که شبیه زمان بود، اما عقربهها گویی فقط به دور یک زخم قدیمی میچرخیدند. هیچچیز سر جای خودش نبود؛
صدایی از انتهای راهرو میآمد، نه آنقدر واضح که بشود منشأ آن راتشخیص داد، نه آنقدر مبهم که بشود نادیدهاش گرفت. اسمم را کسی صدا نزد، اما مطمئن بودم که باید جواب میدادم. در را که باز کردم، اتاقی آنجا نبود؛ فقط تاریکی بود و تاریکی..
آینهی گوشهی دیوار، چهرهای را نشان میداد که شبیه من بود، اما چشمهایش غریب بود؛ انگار کس دیگری از آنسوی آینه به تماشای من ایستاده بود. لبهایش تکان خورد، شاید چیزی گفت، شاید فقط یادم انداخت که بعضی صداها را نباید شنید. پشت سرم صدای بسته شدن در آمد، ولی وقتی برگشتم، در هنوز باز بود.
نمیدانستم از خانه بیرون رفتهام یا تازه واردش شدهام. پلهها پایین میرفتند و همزمان بالاتر میآمدند. هوا سرد بود، اما عرق از پشت گردنم پایین میلغزید، انگار کسی خیلی نزدیک ایستاده باشد؛ آنقدر نزدیک که نفس نکشد، فقط نگاه کند.
ترس قلبم را میشکافت و به عمقِ جانم رسوخ میکرد.
تاریکی قصد رفتن نداشت.
از طرف: @The_sound_of_paper
تقدیم به: https://eitaa.com/joinchat/443877010Cb47ef2bbda
هدایت شده از ✐کتابخونهِ یه خدای کوچولو✎
و در که باز شد من از هجوم حقیقت به خاک افتادم.
سـهراب سپـهری
هدایت شده از 𝓞𝓻𝓲𝓸𝓷 𝓟𝓪𝔁
این همه زندگی آلفرد نبود
اون هر روز خودشو به خاطر اختراع چنین چیزی سرزنش میکرد
آلفرد یکی از آدمای مورد علاقه امه-