رافائل برخواهی گشت، روزی که کسی در خانه برایت چای دم کرده باشد و ثانیه ها را تا وقتی به خانه برمیگردی بشمارد.
بهشت؟ کدام بهشت؟ کدام سرزمین و فرد؟
من تا ابد حرف های خودم رو زیر سوال میبرم، چون چیزی نمیدونم و شاید به خاطر اینه که من هنوز هم میتونم با چشم هام ببینم، میتونم درک کنم،
پس اره شاید با همهی سختی هایی که تحمل کردیم، بعد همهی غروب ها، منتظر یک طلوع باشیم، منتظر یک پایان خوب، اما من گفتم شاید، شاید مثل این میمونه که روی لبهی یک شمشیر راه بری، همه چیز به یک مو بنده، همه چیز.
اما اگر بهشتی باشد، آیا فکر میکنید شما لایق آن هستید؟ لایق سرزمینی فراتر، در حالی که رویایتان را خاک کردید.
خاکستری من، میخواهم پرواز کنم، اما به یاد ندارم بالهایم کجا هستند.
شاید نخست باید سقوط را دوست داشته باشی، تا بعد بتوانی پرواز کردن را بیاموزی.