ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
خیلی وقت بود که کار چشمهایش به سیاهی رسیده بود، مثلا چند ثانیه، اره فقط چند ثانیه بود که چرخ روزگار
«کارلوس»
آلفرد یک نویسنده است، یعنی دوست داره که باشه، کتاب های زیادی نخونده، اما بنظرم دردهای زیادی رو تحمل کرده، شاید تحمل کلمهی درستی نباشه اما واقعا این اتفاق افتاده و من این واقعیت رو میبینم، حسش میکنم، وقتی به پایین نگاه میکنم و از لبخند به پهنای صورتش دور میشم، کفش هاش رو میبینم، کفش هایی که پارهان، داغونن، به عبارتی دیگه قابل استفاده نیستن، نمیدونم چه فکری با خودش میکنه، چرا رنجش، دردش رو اینطور بروز میده، اون بین این همه کار بازی با کلمات و کنار هم گذاشتن حروف رو انتخاب کرده، اون انتخاب کرده که مثل بچهها جمله بسازه، البته نه در اون سطح، اما هنوزم نمیدونم چرا راجبش اینطور فکر میکنم، راجب نویسندهها، اونا فرق دارن، واقعا دارن، متن ها، کلماتشون، افکارشون، همه چیز متفاوته، درست مثل یک قشر مخصوص از جامعه که مثل تمام قشر های دیگه، وسایل مخصوص دارن، جادوی مخصوص و بیشتر از همه اونا افکار مخصوصی دارن، به اطرافشون طور دیگه ای نگاه میکنن، مثلا اگه جنازهی یک پرنده رو ببینن، به آرزوهای اون پرنده فکر میکنن، به رنج و دردش موقع مرگ یا اینکه اون تا کجای آسمون بیکران پرواز کرده و چه چیزهایی دیده، مسائل رو پیچیده میکنم و با ترفندهایی که بلد هستند چند تا چیز دیگه هم کنارش میارن، اره این قشر مورد علاقهی منه، بهتر بگم اون آدم مورد علاقهی منه؛ خیلی سخته وقتی این جمله رو تو ذهنم میگم و کلمات به سمتم هجوم میارن، هجوم میارن که خراب کنن، تصور من رو خراب کنن، آخه من کلماتم رو بیرون نمیریزم، اونا رو تف نمیکنم رو کاغذ، قورتشون میدم، شاید به خاطر همینه که بعضی وقت ها حس میکنم دارم خفه میشم، دارم میسوزم و خاکستر میشم.
من انتخاب کردم که این بار روی شونه هام باشه و بعد ها همه جای بدنم حسش کردم، بار کلمات، بار افکار، اینا چیزهایی هستن که واقعا آدم ها رو از پا در میارن و میشکنن، شاید همین ها باعث شد که من.... که من متفاوت بشم، اما وقتی کنار آلفردم، فقط وقتی کنار اونم، انگار هیچی متفاوت نیست، انگار مثل همهام، در حالی که اینطور نیست، شاید هم حق با من نباشه، شاید تفاوتی نباشه، اما آنقدر به خودم گفتم و گفتم که آخر دروغ هایی که میگفتم تا آروم بشم، تبدیل شدن به دیوار هایی که رو سرم خراب شدن، که من رو اسیر کردن، اسیر حرف ها، دروغها، حسادتها.
اما آلفرد هست، تا وقتی اون باشه همه چیز خوبه، مهم نیست اگه اتیش خونه رو فرا بگیره، مهم نیست اگه خورشید نفرین بشه، حتی مهم نیست اگه چاقویی تو قلبم فرو بره، هیچ چیز مهم نیست.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
چشمهایش را بست و باز کرد، حس میکرد هربار که اینکار را انجام میدهد، چیزی را فراموش میکند، دوباره چ
زمانی که تاریکی همه جا رو به تصرف خودش در آورده بود، چشم های اُراین هم درست مثل هر چیز دیگری دست از کار کشید و بسته شد. اما خورشید زودتر از پشت کوه درامد، در حالی که اُراین آرزو میکرد، نور راهش را دیرتر پیدا کند.
اما مگر میشود خانه را فراموش کرد؟ شاید پاسخ اینجا منفی شود، اما اره میشود، اُراین روزی خانه را هم فراموش خواهد کرد همانطور که قبل تر ها خودش را از یاد برد.
همهی اتفاقات میافتد، صدا ها، تصاویر، منظره ها، همه چیز درست مثل هر روز است، با این تفاوت که امروز اُراین به سوی درمان میرود، درمان چشم هایش که دیگر مثل قبل شفاف نیست، تیز و برنده، رنگی و زیبا هم نیست.
نگاه کردن به دیوار های چرکی و انتظار کشیدن پشت در اتاق دکتر کار آسونی نیست، در حالت عادی هیچ چیز اسون نیست، لبخند زدن، گریه کردن، راه رفتن، بهتر بگم هر فعلی که شما در نظر دارید انجامش برای اُراین اسون نیست، اما اون حالا اینجاست، منتظر و نگرانه، نگران از واقعیت، اُراین همیشه از واقعیت ها دور میشد، ازشون فرار میکرد، اما حالا قرار این واقعیت ها محکم بخورن تو صورتش.
حالا نوبت اُراین میرسه که بره تو اتاق، اتاقی که ازش واهمه داره پس همهی اون ذرههای شجاعتش رو جمع میکنه، در رو باز میکنه؛ فکر میکنید حالا چه اتفاقی میافته؟ سادهاست، شجاعتی که از گوشه و کنار با هزار تا زحمت جمع و جور کرده بود فرار میکنه، از داخل دستهای اُراین سر میخوره و میفته رو زمین و نابود میشه.
دکتر ها هم عجیب هستند، مثل یک قشر خاص از جامعه، اما باز دوباره خودشون قشر های مختلف دیگه ای هم دارن، اُراین از ارتفاع میترسه، از حرف زدن، از اون ارتباط چشمی که آدم هارو میبلعه هم میترسه، اره اُراین حتی وقتی به آینه هم نگاه میکنه سراسر ترسه.
حالا این بار عقربه ها همسوی خواستهی اُراین میچرخند، میچرخند که زمان بگذره، که حرف ها تموم بشه و همونطور که دکتر گفت، اُراین هم مثل همهی آدم ها دنیا رو ببینه و دیگه عملا کور نباشه.
اُراین نزدیک رو خوب میدید، شایدم عالی، اما دور مهم تره مگه نه؟ مثلا آخر اون راه، مسافت بین آدم ها یا فاصلهاش از تاریکی، از اون هیولای ترسناک زیر تختش.
اُراین عینکش رو گرفت اما می ترسید، همونطور که من ترسیدم و حسش کردم، نه، اینطور نیست، ما از عینک زدن یا خود عینک نمیترسیم یا از تفاوت با بقیه، اینکه اونا با چشم هاشون ببینن اما ما دیگه نتونیم؛ اُراین و من از اون فاکتور میترسیم، از اون اعداد، از قیمت، اره از پولش میترسیم، چون اونقدر پول نداریم؟ نمیدونم شاید فقط چون اون اعداد صفر های زیادی جلوشون دارن و ما همیشه از صفر ها میترسیم، صفر دایره اس، با اینکه هیچیه، اما میتونه به تنهایی یه ارزش بی نهایت به اعداد بده، اون اعداد رو بزرگ و ما رو کوچیک میکنه، ما رو تو خودش زندانی میکنه، باعث میشه مدام دور خودمون بچرخیم.
هدایت شده از ✐کتابخونهِ یه خدای کوچولو✎
من از فردا می آیم
از فصل گرم آفتاب
از آن بهار سراب
از آن چشم های آبی بی قرار
از آن لبخند کاغذی
از آن دریای شادی
من از فردا می آیم
از زمستانی بی برف
و پاییزی بی باران
ارام ارام
من از فردا می آیم
با دستانی پر ز نور
و جنگلی دورِ دور
از آن جادههای خاموش
از آن پنجرههای غبار
از آن خانههای بیچراغ
و کوچههایی پر از انتظار
من از فردا می آیم
گر چه خسته
گر چه دلشکسته
بال و پر شکسته
من از فردا می آیم و دیروز
هنوز در پشت من ایستاده است
_
نیلوفر
هدایت شده از ✐کتابخونهِ یه خدای کوچولو✎
ولی دکتر یبار رفتم گفتم دارم میمیرم میشه فقط برا زنگ ورزشم گواهی بدی گفت نععع😐
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ولی دکتر یبار رفتم گفتم دارم میمیرم میشه فقط برا زنگ ورزشم گواهی بدی گفت نععع😐
رفتم دکتر سرما خورده بودم، بهم قرص معده داد، نمیفهمم حالا من نگفتم گلوم درد میکنه مگه دکتر خودش با چوب بستنی ندید؟