به صرف چای و صدای ورق خوردن کلمات بریم کنج اتاق فرمانروای سایه ها؟
از چشم هایش خون میچکید، رد خون به پایان صورت دراز وحشتناکش هم رسیده بود و داشت فراتر میرفت، روی زمین رد هایی از خون مثل ردپا نقش بسته بود، نه هر ردپایی، ردپای رقص، ردپایی بود که با شور و اشتیاق روی سنگ های سخت زیر پایم نقش بسته بود.
داشت با نگاه چشم های سراسر سیاهش من را میبلعید، اگر میتوانستم تمام خودم را بالا میاوردم، شاید هم بیشتر، همه چیز را بالا میاوردم، مثلا آبی آسمان خاکستری، بوی زبالههای خیابان های زیبا، خورشید به خاک نشسته، آب گندیدهی سرچشمه های جنگل ابدیت و زمین ترک خوردهی محکم زیرپایم را، دیدید که بیشتر هم هست؟ همیشه هست، میگویید بدتر از این نمیشود، چقدر خوشخیالید شما اهالی رنگ، بدتر فقط یک کلمه است، من دیدم، جهنم را دیدم وقتی از بهشت به سمتش میدویدم تا پناهم شود، مثل همان چادر کودکیم، عروسک های گمشده و فراموش شدهام یا مثلا اتاقم، اتاقم تنها چیزی بود که بر سرم فرونریخت، آخر وقتی یک بار دیوار هایش خراب شود و بر سرم آوار شود مگر میشود همیشه اینطور شود؟
نمیشود که، انصافتان را در کدام نقطهی کودکیتان جا گذاشتید؟ همان نقطه که بزرگ شدید؟ شبی که صبح شد و شما بزرگ شدید یا زیر نور خورشید وقتی اشکهای سیاهتان را پاک میکردید؟
سرش را کج کرد، انگار داشت به چیزی نگاه میکرد که پشت سر من است، شاید کسی که پشتم ایستاده بود، سایهام، سایه وجود آدم را ثابت میکند، مگر نه؟ کسی هم که سایه ندارد روحیست که جسمش جا مانده، جسمش را پیش همان سیاهی جا گذاشته، جسمش را نفروخته او را جا گذاشته، درست مثل همه ی آدم ها با کمی تفاوت، بقیه روحشان را تکهتکه کنار میگذارند و آخر وقتی به آینه نگاه میکنند دیگر مثل سابق نیستند ولی آنها جسمشان را آنجا میگذارند و بعد روحشان هم همانجا میماند، روح به جسم گفته که جا بماند، آخر میدانید جسم که روح نمیخواهد، روح است که جسم میخواهد، شاید همین جا بود که انصاف ناقص ساخته شده، ما ناقص ساخته شدیم، بزرگ شدیم، ما که بزرگ نشدیم، شکستیم؛
دستش آمد بالا، چه اتفاقی افتاده، انگار بازی با کلمات در مغزم شروع شده بود، مرور، فرار، دروغ، هر چیزی که خواستم، نشد، نخواستنم به دروغ، اعداد، ناخدایمن، ناخدا، من را میبینی؟ دریا دارد من را میبلعد و من به آسمان نگاه میکنم و لبخند میزنم، به تو لبخند میزنم و اشکهایم جاری میشود ناخدا، برای تو اشک میریزم، برای خودم، برای روزهایی که گذشت، برای حسرت ها، برای کاغذ های با ارزش، ناخدا، ناخدای من، تو فراتر از منی، غم را میبینی؟ چطور پراکنده شد و خورد کرد.
اشک هایم را پاک کرد، خودم را پاک کرد، آتشم به خاکستر رسید، سیاهیم به هیچ رسید، چشم هایم خالی از غم شد، خودم خالی از خود شدم، لبهی پرتگاه بودم، داشتم با خون چشمهایم با او میرقصیدم، دست در دست او، قدم به قدم با او، خواب یا نفرین؟ من که میگویم دروغ و صداقت، با سیاهی رقصیدم و فردا در نور خورشید روی سنگ های سخت که راه میرفتم انگار روی ابر ها بودم، انگار هیچچیز بودم، نور خورشید بر من میتابید، بر من بی سایه.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
وای گایا، این یه شاهکاره
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سر کلاس ادبیات روی تخته چند تا شعر نوشتن و خود معلم از سعدی چند بیت خوند، کلاس ادبیات یعنی این، شوق شنیدن واژه ها، غرق شدن داخل کلمات.
هدایت شده از سکوتنوشته_
برف سنگینی در حال باریدن بود. دخترک دستانش را در جیبهای پالتو قهوهای رنگش فرو برد. به چکمههای همرنگ پالتویش که تا نصف توی برف فرو رفته بودند نگاه کرد. بعد سرش را بالا آورد و اطرافش را جستوجو کرد. دختر کوچکی _شاید ۵ ساله؟_ دست پدرش را گرفته بود و لبخند زنان برایش از دوستی که دو روز پیش در پارک پیدا کرده بود حرف میزد.
دختر دوباره به چکمههایش نگاه کرد. دستی نداشت که بگیرد. فردی را نداشت که برایش از کتابی که سه روز پیش با اولین حقوق شخصیش خریده بود بگوید. کسی به او لبخند نمیزد!
قدمهایش را آهستهتر کرد. با خود اندیشید: "هیچکس اهمیت نمیدهد. هیچکس اهمیت نخواهد داد."
به برفهایی که سراسر خیابان را پوشانده بودند مینگریست. باز هم اندیشید: "چرا هیچکس اهمیت نمیدهد؟"
"چرا"های داخل سرش آزارش میدادند. رهایش نمیکردند. به صدای قدمهایش هنگام فرو رفتن داخل برف گوش داد. این بار بلند فکر کرد: "شاید با تو موافق باشم جناب داستایفسکی؛ از کسانی که بدبختی دیگران را میبینند و شکر زندگی خویش را به جای میآورند حالم به هم میخورد."
و دیگر تا رسیدن به خانه، دیگر حتی به "چرا" هم فکر نکرد...
_سکوت
هدایت شده از کنج اتاق
تنهایی لطف عجیبی ست که آدمی نمیداند باید متشکر باشد یا گاها شکایت کند