eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
156 دنبال‌کننده
626 عکس
29 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی وسط درس خوندن خلاقیتت‌ شکوفا میشه:
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
برف سنگینی در حال باریدن بود. دخترک دستانش را در جیب‌های پالتو قهوه‌ای رنگش فرو برد. به چکمه‌های همرنگ پالتویش که تا نصف توی برف فرو رفته بودند نگاه کرد. بعد سرش را بالا آورد و اطرافش را جست‌وجو کرد. دختر کوچکی _شاید ۵ ساله؟_ دست پدرش را گرفته بود و لبخند زنان برایش از دوستی که دو روز پیش در پارک پیدا کرده بود حرف می‌زد. دختر دوباره به چکمه‌هایش نگاه کرد. دستی نداشت که بگیرد. فردی را نداشت که برایش از کتابی که سه روز پیش با اولین حقوق شخصیش خریده بود بگوید. کسی به او لبخند نمی‌زد! قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد. با خود اندیشید: "هیچکس اهمیت نمی‌دهد. هیچکس اهمیت نخواهد داد." به برف‌هایی که سراسر خیابان را پوشانده بودند می‌نگریست. باز هم اندیشید: "چرا هیچکس اهمیت نمی‌دهد؟" "چرا"های داخل سرش آزارش می‌دادند. رهایش نمی‌کردند. به صدای قدم‌هایش هنگام فرو رفتن داخل برف گوش داد. این بار بلند فکر کرد: "شاید با تو موافق باشم جناب داستایفسکی؛ از کسانی که بدبختی دیگران را می‌بینند و شکر زندگی خویش را به جای می‌آورند حالم به هم می‌خورد." و دیگر تا رسیدن به خانه، دیگر حتی به "چرا" هم فکر نکرد... _سکوت
هدایت شده از کنج اتاق
تنهایی لطف عجیبی ست که آدمی نمی‌داند باید متشکر باشد یا گاها شکایت کند
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زنگ تاریخ، شاهکاری مثل ادبیات، بالا و پایین‌ها، حقیقت و دروغ‌ها، جایی که ادم ها روزی زندگی کرده‌اند و خاطراتشان باقی مانده.
ما تاریخ رو رها کردیم یا اون ما رو؟
آدم هایی که در لا‌به‌لای صفحات تاریخ گمشده‌اند، می‌دانستند تاریخ چیست؟
بالاخره‌ این هفته تموم شد.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
«کارلوس» آلفرد یک نویسنده‌ است، یعنی دوست داره که باشه، کتاب های زیادی نخونده، اما بنظرم دردهای زیاد
«کارلوس» غم چیست؟ غم یک واژه نیست، امروز یک آدم تبدیل به غم شده، آلفرد. امروز تمام من تبدیل به غم شده، در چشم هایش غم را میشمارم، قطره های پشت چشمش را می‌بینم، حسرت قلبش را می‌بینم و دستانم بسته است، ناتوانم، من برایش کافی نیستم، دنیا هم برایم کافی نیست، چیزی وجود دارد که کافی باشد و تا ابد کافی باقی بماند؟ غم. امروز دیگر نمی‌نویسند، برایم چیزی نمی‌خواند، کتاب هایش را نگاه نمی‌کند، آنها را ورق نمیزند و بویشان را به جای اکسیژن به درون ریه هایش راه نمیدهد، چیزی هم نمی‌خواند، به کسی لبخند نمیزد، اهنگی گوش نمیدهد، به برگ های خشک شده نگاه نمیکند و فکر نمی‌کند که اگر یک برگ بود چه اتفاقی برایش می افتاد، حتی قیمت کتاب ها را هم نگاه نمیکند یا قیمت چیزهایی که می‌خواهد بخرد، مثل دیروز به مغازه میرود و بیرون میاید و اشک میریزد، چرا اشک میریزد؟ ناخدای من، چرا شمع من دارد اب میشود؟ کاش خودم هم باور داشتم که قیمت ها مشکلی ندارد که مشکلی نیست هرچه که دوست دارد بر دارد، کاش باور داشتم که پولش را دارم، کاش جیب هایم سرشار از تهی نبود. چشم هایش زیبا بود، کاش اشکی از آن جاری نمیشد، حسرتی درونش شعله ور نمیشد، امیدی به خاکستر نمی‌نشت و آغاز به اشتباه در پایان نمی‌آمد. کاش فردا غم نداشته باشد، لبخند بزند، تغییر ایجاد کند، کاش امشب زیر بار سنگین شب نشکند، کاش غم هایش در خواب جا بمانند، اما اگر صبح من را به یاد نیاورد چه؟ اگر فراموشم کند باز هم او را دوست خواهم داشت حتی بیشتر از قبل، از دور به او نگاه، به اویی که حالا درگیر غمی ندارد، دیگر من را ندارد. زمان کش می‌آید مثل غم آلفرد اما از یکجا به بعد زمان پاره می‌شود در حالی که غم آلفرد می‌تواند تا ابد کش بیاید، آنقدر کش بیاید که خودش را هم ببلعند، زمان کش می‌آید مثل اشک های او، اشک های پاک او.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میبینی؟ من میان مترسک های چوبینم مترسک چه میداند گریه چیست؟