eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
153 دنبال‌کننده
612 عکس
25 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از "توهماتِ یک کلاغ؟
قلمم مرده
هدایت شده از "توهماتِ یک کلاغ؟
انقدر از مرگ نوشت که خودشم مرد
برای منم همینطوره اصلا ساخته نمیشه مدام پاره میشه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از وِی‌گفت:"
گوشهٔ مبلی زوار دررفته نشسته‌ام. به روبه‌رویم خیره‌ام. به باریکهٔ نور ماه که بر روی دیوار تابیده. تلفن خانه زنگ می‌خورد. یک بار. دو بار. سه بار. جواب نمی‌دهم. چرا که در این زمان از شب نمی‌دانم در جواب حتی یک احوال پرسی ساده چه بگویم. فکر می‌کنم مغزم در این ساعت از شب، روابط انسانی را یاری نمی‌کند. تلفن برای بار چهارم زنگ می‌خورد. مَت¹ از گوشهٔ اتاق خرناس می‌کشد. او نیز از تماس های پی‌درپی به ستوه آمده. گربهٔ بیچاره‌ام. چشمانم را روی باریکهٔ نور می‌بندم؛ نمی‌توانم تا وقتی نگاهش می‌کنم، بلند شوم و روی برگردانم. می‌ایستم و به سمت میز می‌روم. به شماره تماس گیرنده نگاه می‌کنم. دستم را برای برداشتن تلفن دراز می‌کنم اما، برای جواب دادن تردید می‌کنم. نمی‌خواهم جواب بدهم. تلفن را برمی‌دارم و نزدیک گوشم قرار می‌دهم. فرد تماس گیرنده با لحجهٔ ایتالیایی می‌پرسد: « آقای بیانکی²؟ » چند ثانیه مکث می‌کنم. کاش می‌توانستم کابل تلفن را آتش بزنم و بقایایش را دفن کنم. با صدایی گرفته جواب می‌دهم: « خودم هستم. » فرد تماس گیرنده، با ناراحتی گفت: « متاسفم. برادرتون رو از دست دادیم. آقای بیانکی... ما تا ابد به یاد سقوط کردگان³ خواهیم بود. » سری تکان می‌دهم؛ با این که می‌دانم مرد تماس گیرنده چیزی نمی‌بیند. آرام می‌گویم: « ممنونم که اطلاع دادید. » و تماس را قطع می‌کنم. کنار میز می‌نشینم. نیم رخِ برادرم را که روی مبل نشسته می‌بینم. به همان باریکهٔ نور خیره شده. سری تکان می‌دهد و لبخند می‌زند. از نور درخواست می‌کند: « مراقب میکائیل باشید. » اتاق تاریک است. برادرم، برادر مرده‌ام، با مهتاب راز و نیاز می‌کند. - میکائیل بیانکی "رِن"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتاب زیستم را بستم و به مسائل فیزیک فردا و ریاضی هفته‌ی بعدم فکر کردم که نور پشت پنجره رشته‌ افکارم را پاره کرد، دستان لرزانم را زیر نور گرفتم و به این فکر کردم که اگر یک رویا بودم چه رویایی میشدم، میتونستم رویایی کودکی غمگین باشم که وقتی بیرون می‌رفت و مغازه ها را میدید فقط به آن ها نگاه میکرد و حسرتش را قورت میداد، میتونستم رویای فروشنده‌ی اسباب بازیی باشم که هرگز اسباب بازی‌ نداشته و حالا احساسات کهنه و نداشته‌اش را دفن میکند، میتونستم رویای دانش آموزی باشم که فردا قرار بود به او جایزه بدهند اما او هرگز فردا به مدرسه نخواهد رفت، میتونستم رویای کسی باشم که فردا دوست صمیمی‌اش را خواهد دید اما نه روی زمین، میتونستم رویای نویسنده کتابی باشم که هیچکس آن را نخوانده، میتونستم رویای گربه‌ی سیاهی باشم که فقط آدم ها را می‌بیند و از آن ها فرار می‌کند، میتونستم رویای جنازه‌‌ای مرده در اقیانوس باشم که به ساحل نرسیده، می‌تونستم رویای ناخدای بزرگترین کشتی باشم که فردا صبح در ساحل بعد از مدت ها بالاخره خانواده‌اش را خواهد دید اما شب گرفتار طوفان می‌شود، میتونستم‌ رویایی پدری باشم که شب با دستان پر به دیدن بچه‌هایش میرود، میتونستم رویای یک نویسنده باشم زمانی که کلمات از قلمش جاری میشود و خیالش مرز واقعیت را میشکافند، میتونستم رویای خودم باشم و او را در کنار خودمان ببینم، اما من از اشک‌ها و رویاهای خودم میترسم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از نوشتارگاه خاله کایرا
درود بر همگی شما باد ، عزیزان دلم ! این پیام رو توی چنل های قشنگتون فور کنید و یک نوشته ای که مورد علاقه اتونِ رو بگید تا من ؛ بهتون از بین برگ هایی که جمع کردم بهتون یکی رو بدم + یک عکس پاییزی بهتون بدم + بگم که میتونید توی پاییزتون جدا از درس خوندن چی کار کنید + یک شعر از کتاب فروغ فرخ‌زاد تقدیمتون کنم . تگ | ظرفیت | نکته ( ممبر های عزیزدوردونه هم میتونن شرکت کنن فقط متن رو با آیدیشون توی ناشناس ارسال کنند )