eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
155 دنبال‌کننده
626 عکس
25 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از خونـه درختے
روز ششم مهمونی
می‌گویند قدرت ندارم انگار نمیدانند من بودم که برای اولین بار این واژه را به زبان اوردم، فرمانروای تاریکی قدرت را بر همه چیز برتر دانست، شاید داستانش با درد به اتمام رسید اما هیچ‌کس انکار نمی‌کند که ا قدرت مطلق بود.
پرنده ها در آسمان سرخ پرواز می‌کردند و من به این فکر میکردم که چطور خون جاری از چشمانم به آسمان رسیده.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نمیدونم شماهم چنین حسی دارین یا نه ولی من گاهی احساس میکنم بعضی از آدما ذاتا تنهان. یعنی تنها زاده شدن و سرنوشتشون اینه. باوجود اینکه دورشون شلوغه و همیشه یه لبخند رو لبشونه تنهان. و اون تنهاییه که از همچی ترسناک تره و ما هیچوقت نمیبینیمش.
-بزرگترین آرزوت چیه؟ +آرزو؟ -اره، نکنه میخوای بگی نمیدونی آرزو چیه. +شاید بگم، نمیدونم. خندید، منم خندیدم. آرزو، امروز هم باز اسمت آورده شد، باز هم گفتند آرزوی تو چیست، باز هم در چاه افتادم، من از آرزو فراری بودم، فراری بودم از اینکه به خاطر بیاورم که تجسم و مرور کنم، آرزو های من زیر درخت خاطره دفن شدند، درخت خاطره هم خشک شد آن قدر که دنبال خودم گشتم... اره آنقدر که از خودم فرار کردم.
هدایت شده از ˛ 𝟤𝟧:𝟨𝟣 ˺
Arianfar4_5839057744568521349.mp3
زمان: حجم: 22.9M
🎙• پادکست « pause » 💬• گوينده : علیرضا آریانفر 📰• خلاصه پادکست : " گفت بزرگترین آرزوت چیه گفتم نمی‌دونم راجبِ چی حرف می‌زنی . گفت یعنی نمی‌دونی آرزو یعنی چی ‌. گفتم نه ! خندید ، منم خندیدم . خندیدم چون نمی‌خواستم فکر کنم بزرگترین آرزوم چیه ‌. نمیخاستم یادم بیاد چقد قبلاً آرزو داشتم الان همشون دور شدن ، رفتن چسبیدن به درخت خاطره . بهش گفتم درخت خاطره‌های تو زنده است ؟.. "
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
«کارلوس» غم چیست؟ غم یک واژه نیست، امروز یک آدم تبدیل به غم شده، آلفرد. امروز تمام من تبدیل به غم شد
زمان کش می‌آید... مثل اشکِ سردِ چشم‌های او مثل غمی که در گلو خشکیده است و دیگر نمی‌تواند فریاد بزند. من در جیب‌های تهی‌ام، دنیا را به امانت گرفته‌ام، اما حتی یک تکه نان، برای تسکینِ این خاکستر کافی نیست. آلفرد، کتاب‌هایت را ورق نزن... بگذار غبار، روی کلمات بنشیند، همان‌طور که غبار، بر رویاهای من نشست. اگر فردا، خورشید را فراموش کردی، اگر لبخندت در میانِ دستانِ من گم شد، من باز هم در سایه‌ی تو خواهم ماند؛ حتی اگر تو، دیگر «تو» نباشی. کاش غم، در خوابِ تو بماند، و صبح، فقط یک کلمه باشد... نه یک حقیقتِ سیاه.