ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
چقدر خوشحال شدم پیام دادی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
آره داری-
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
کتابی که شاید الان کسی راجبش چیزی ندونه، خودمم چیزی نمیدونم، حقیقت تلخیِ اَلِک ولی اره من به خاطر تو شروع به خوندنش کردم و حالا، حالا این کتاب فقط کتاب نیست.
شاید عجیب باشه، اما کاش میتوانستم تمام کتاب هایی که جا گذاشتی را بخوانم، همان هایی که رنگ صفحاتش از بین میرود و شکننده میشوند، کاش بتوانم در تمام کتاب هایت مثل خودت زندگی کنم، کاش تو را در بین کتابهایت پیدا کنم، لابهلای صفحات، درون کلمات، گوشه کنار ورقهها. چطور ادامه دهم وقتی خودت بازی کاشها را با آدم ها بلدی.
گفتی چرا کتابت را خراب کردم، چرا سبزش کردم، اما کتابت خودش رویید، شوقم ناگهان جوانه زد، کاش وقتی برای آخرین بار کتاب را میخواندی لای صفحات خودت را برایم باقی میگذاشتی، دیدی چه شد دوباره کاش آمد سر جملهام.
یادم نمیآید، خاک بگیرد این حافظه و بازیش با من را، اما تو به من نوشتن یاد دادی، خواندن، درست زندگی کردن، خوب بودن، اره خوب بودن اَلِک، تو خوبترین ادمی بودی که دیدم، تو بهترین بودی، کاش میتوانستم خاطراتمان را در یک ظرف جمع کنم، تو اولین هایم را دیدی، اولین سعی، شکست، تو صداقت و دروغم را دیدی، من را دیدی، اما ایا واقعا دیدی؟ یا همه چیز در خیالم بود، من برایت اولین نوشته ام را خواندم و تو برای ابد اولین خواهی ماند، اولین من.
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
"کاری که شد رو دیگه نمیشه درست کرد"
همه چیز از روزی شد که ساعت از حرکت ایستاد، در خانه بسته شد، خانه سیاه شده بود و ویران، او اشک میریخت و خانه تغییر کرده بود، دیگر نمیشناختمش، دیگر یادم نمیآمد کجا میتوانم قایم شود تا بدبختی پیدایم نکند، همانطور ایستادم، شوکه، نگران، لرزان، حرف نمیزد، اشک میریخت، نمیدانست چه شده، فقط اشک میریخت، خودم هم نمیدانستم، هنوز هم نمیدانم، برگشتم خانه و خانه دیگر خانه نبود، بهشتم جهنم شده بود، خدا از بهشت رفته بود، رفت، گفتند بر میگردد، برنگشت همانند نوری که دیگر از پنجره وارد خانه نشد، همانند ساعتی که عقربه هایش در جایشان ماندند، میخواستم دروغ ببافم و بگویم دفعهی بعد که در باز شود او وارد میشود اما او دروغ گفتن را یادم نداده بود، میگفت کاری که بشه دیگه شده، راست گفت، چون اتفاق افتاد و کاری نتونستم بکنم، درخت از ریشه کنده شد و من دور بودم، من کنار درختم نبودم، نبودم وقتی که چشمهاش دیگه باز نشد، نبودم وقتی دستگاه اهنگ رفتنش رو نواخت، نبودم که دستای سردش رو بگیرم، نبودم که بهش بگم چقدر دوستش دارم، نبودم که بغلش کنم و از گریه نفسم بالا نیاد، نبودم که باهاش داستان بسازم، نبودم که براش بخونم، میدونید اون رفت و من شروع کردم به نوشتن، لعنت بر قلم سیاهم و زمان، لعنت به ساعتی که او را از خانه برد، لعنت به روحی که او را برگرداند، لعنت بر زبانی که نچرخید که او را نجات دهد، لعنت به دری که بسته ماند، لعنت به آن لحظات پر دردش، لعنت به ان سیاهی که چشمان زیبایش را سوزاند، لعنت به من، لعنت به من که دیر امدم، لعنت به من که به دیدنش نرفتم، لعنت به من که امید را باورم کردم، دروغ بافتم وقتی واقعیت جلویم نشسته بود و چشمهایم را باز میکرد و قصهی تلخم را برایم میخواند، او میگفت و من چشمهایم را بیشتر به هم فشار میدادم، با خودم میگفت حالاست که از خواب بیدار شوم، زمان نگذشت در حالی که من را به اینجا رساند و هنوز هم میگویم که از خواب بیدار میشوم، خوابم را به آب میگویم، دفنش میکنم، او را بغل میکنم و فقط نگاهش میکنم، هر چه حرف درونم دفن کردم به او میگویم، نمیگویم رفت، نمیگویم چطور زندگانیام پوسید، نمیگویم چه شد، آخر خواب بد را به آب میگویند که با خودش ببرد اما زندگی بد را چه کار میکنند؟
من هنوز امید دارم، هنوز هم خواب میبینم، آخر مگر میشود او برود؟ او قرار نبود برود، آمده بود که تا ابد باشد، که آرزوهایش را برای من به حقیقت برساند، لعنت به خاطره و زمان هجومش، لعنت به فرداهایی که هرگز نیامدند و نمیایند، بگویم که او رفت؟ او رفت و من هنوز هم با آمدن نامش اشک میریزم، سرازير میشوم، بغض گلویم را پر میکند و نفسم را میگیرد، من هنوز هم نمیتوانم بگویم چه شده، نمیتوانم بگویم اَلِک مقدسم قرار است کی به خانه برگردد.