eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
161 دنبال‌کننده
643 عکس
30 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابی که شاید الان کسی راجبش چیزی ندونه، خودمم چیزی نمیدونم، حقیقت تلخیِ اَلِک ولی اره من به خاطر تو شروع به خوندنش کردم و حالا، حالا این کتاب فقط کتاب نیست. شاید عجیب باشه، اما کاش می‌توانستم تمام کتاب هایی که جا گذاشتی را بخوانم، همان هایی که رنگ صفحاتش از بین می‌رود و شکننده‌ میشوند، کاش بتوانم در تمام کتاب هایت مثل خودت زندگی کنم، کاش تو را در بین کتاب‌هایت پیدا کنم، لا‌به‌لای‌ صفحات، درون کلمات، گو‌شه کنار ورقه‌ها. چطور ادامه دهم وقتی خودت بازی کاش‌ها را با آدم ها‌ بلدی. گفتی چرا کتابت را خراب کردم، چرا سبزش کردم، اما کتابت خودش رویید، شوقم ناگهان جوانه زد، کاش وقتی برای آخرین بار کتاب را می‌خواندی لای صفحات خودت را برایم باقی میگذاشتی، دیدی چه شد دوباره کاش آمد سر جمله‌ام. یادم نمی‌آید، خاک بگیرد این حافظه‌ و بازیش با من را، اما تو به من نوشتن یاد دادی، خواندن، درست زندگی کردن، خوب بودن، اره خوب بودن اَلِک، تو خوب‌ترین ادمی بودی که دیدم، تو بهترین بودی، کاش میتوانستم خاطراتمان را در یک ظرف جمع کنم، تو اولین هایم را دیدی، اولین سعی، شکست، تو صداقت و دروغم را دیدی، من را دیدی، اما ایا واقعا دیدی؟ یا همه چیز در خیالم بود، من برایت اولین نوشته ام را خواندم و تو برای ابد اولین خواهی ماند، اولین من.
"کاری که شد رو دیگه نمیشه درست کرد"
همه چیز از روزی شد که ساعت از حرکت ایستاد، در خانه بسته شد، خانه سیاه شده بود و ویران، او اشک می‌ریخت و خانه تغییر کرده بود، دیگر نمیشناختمش، دیگر یادم نمی‌آمد کجا میتوانم قایم شود تا بدبختی پیدایم نکند، همانطور ایستادم، شوکه، نگران، لرزان، حرف نمیزد، اشک میریخت، نمی‌دانست چه شده، فقط اشک میریخت، خودم هم نمیدانستم، هنوز هم نمیدانم، برگشتم خانه و خانه دیگر خانه نبود، بهشتم جهنم شده بود، خدا از بهشت رفته بود، رفت، گفتند بر میگردد، برنگشت همانند نوری که دیگر از پنجره وارد خانه نشد، همانند ساعتی که عقربه هایش در جایشان ماندند، می‌خواستم دروغ ببافم و بگویم دفعه‌ی بعد که در باز شود او وارد می‌شود اما او دروغ گفتن را یادم نداده بود، میگفت کاری که بشه دیگه شده، راست گفت، چون اتفاق افتاد و کاری نتونستم بکنم، درخت از ریشه کنده شد و من دور بودم، من کنار درختم نبودم، نبودم وقتی که چشم‌هاش دیگه باز نشد، نبودم وقتی دستگاه اهنگ رفتنش رو نواخت، نبودم که دستای سردش رو بگیرم، نبودم که بهش بگم چقدر دوستش دارم، نبودم که بغلش کنم و از گریه نفسم بالا نیاد، نبودم که باهاش داستان بسازم، نبودم که براش بخونم، میدونید اون رفت و من شروع کردم به نوشتن، لعنت بر قلم سیاهم و زمان، لعنت به ساعتی که او را از خانه برد، لعنت به روحی که او را برگرداند، لعنت بر زبانی که نچرخید که او را نجات دهد، لعنت به دری که بسته ماند، لعنت به آن لحظات پر دردش، لعنت به ان سیاهی که چشمان زیبایش را سوزاند، لعنت به من، لعنت به من که دیر امدم، لعنت به من که به دیدنش نرفتم، لعنت به من که امید را باورم کردم، دروغ بافتم وقتی واقعیت جلویم نشسته بود و چشم‌هایم را باز میکرد و قصه‌ی تلخم را برایم میخواند، او می‌گفت و من چشم‌هایم را بیشتر به هم فشار میدادم، با خودم میگفت حالاست که از خواب بیدار شوم، زمان نگذشت در حالی که من را به اینجا رساند و هنوز هم می‌گویم که از خواب بیدار میشوم، خوابم را به آب می‌گویم، دفنش میکنم، او را بغل میکنم و فقط نگاهش میکنم، هر چه حرف درونم دفن کردم به او میگویم، نمی‌گویم رفت، نمی‌گویم چطور زندگانی‌ام پوسید، نمی‌گویم چه شد، آخر خواب بد را به آب می‌گویند که با خودش ببرد اما زندگی‌ بد را چه کار میکنند؟ من هنوز امید دارم، هنوز هم خواب میبینم، آخر مگر می‌شود او برود؟ او قرار نبود برود، آمده بود که تا ابد باشد، که آرزوهایش را برای من به حقیقت برساند، لعنت به خاطره و زمان هجومش، لعنت به فرداهایی که هرگز نیامدند و نمی‌ایند، بگویم که او رفت؟ او رفت و من هنوز هم با آمدن نامش اشک میریزم، سرازير میشوم، بغض گلویم را پر می‌کند و نفسم را میگیرد، من هنوز هم نمی‌توانم بگویم چه شده، نمی‌توانم بگویم اَلِک مقدسم قرار است کی به خانه‌ برگردد.
حیف کلماتی که بعد تو شروع کردن به سرازير شدن از انگشتانم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مورگان‌ از اون اسم هاست که دوست دارم و حالا، همین چند روز پیش بود که دیدم تونی رفت.
تقدیم به ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد پرونده‌ی زمستان اولین چیزی که روی میز دید، یک انار بود؛ نصف‌شده و با چند دانه‌ی جداشده. کنارش کاغذی قرار داشت که با خطی مرتب روی آن نوشته شده بود:«اگر حقیقت را پیدا کردی، در خروجی باز است.» نگاهی به اطراف انداخت. اتاق پنجره نداشت. دیوارها از سنگ سیاه ساخته شده بودند و تنها چراغ روشن، بالای میزی قرار داشت که انگار سال‌ها کسی به آن دست نزده بود. صدایی از پشت سر گفت:« بالاخره رسیدی. فکر کردم باید برای پیدا کردنت یک گروه جست‌وجو تشکیل بدهم.» برگشت. مردی با لباس تیره کنار در ایستاده بود. لبخندش به اندازه‌ای آرام بود که نمی‌شد فهمید دارد شوخی می‌کند یا تهدید. ـ اینجا کجاست؟ مرد صندلی روبه‌رو را نشان داد. ـ جهان زیرین. البته اگر بخواهی می‌توانیم اسمش را عوض کنیم. مثلاً یک اقامتگاه تفریحی با امکانات محدود. ـ و من اینجا چه کار می‌کنم؟ ـ ظاهراً قرار است درباره‌ی یک پرونده تحقیق کنی. مرد به انار اشاره کرد. ـ پرسفونه. نام آشنا بود. دختر دمتر که در روایت اساطیر یونان به جهان زیرین رفت و بخشی از سال را نزد هادس می‌ماند. گفته می‌شد خوردن دانه‌های انار باعث شد پیوندش با آن جهان برقرار بماند؛ و بازگشتش به مادر، با آمدن بهار و رویش دوباره‌ی زمین همراه شد. اما اینجا چیزی درست به نظر نمی‌رسید. پرسفونه ناپدید شده بود و هیچ‌کس حاضر نبود توضیح بدهد چرا. مرد گفت: ـ همه می‌گویند خودش خواسته اینجا بماند. به انار نگاه کرد. ـ و تو باور کردی؟ مرد شانه بالا انداخت. ـ من؟ من فقط میزبانم. آدم‌ها معمولاً وقتی نمی‌خواهند جواب بدهند، مسئولیت را گردن میزبان می‌اندازند. کاغذ را برداشت. چند گزارش کوتاه روی آن نوشته شده بود. یکی از نگهبانان گفته بود پرسفونه را هنگام خروج دیده؛ دیگری قسم می‌خورد که تمام مدت در اتاقش بوده. حتی خود هادس هم ادعا می‌کرد چیزی از ماجرا نمی‌داند. سه روایت متفاوت و یک انار نیمه‌خورده. پرسید: ـ چند دانه خورده؟ مرد لبخند زد. ـ این اولین سوال درست امشب بود. ـ و جوابش؟ ـ شش دانه. سکوت کرد. بعد دوباره به کاغذها نگاه انداخت. در روایت معروف، پرسفونه شش دانه‌ی انار خورده بود و به همین دلیل بخشی از سال را در جهان زیرین می‌ماند. اما این پرونده یک ایراد داشت: هیچ‌کس نمی‌دانست آن شش دانه را چه کسی به او داده است. سرش را بالا آورد. ـ شما گفتی فقط میزبان هستی. پس چرا از تعداد دانه‌ها خبر داری؟ مرد چند ثانیه نگاهش کرد. بعد خندید. ـ باید اعتراف کنم، برای کسی که تازه وارد شده، زیادی سوال می‌پرسی. ـ و برای کسی که بی‌گناه است، زیادی جواب آماده داری. مرد دست‌هایش را بالا برد. ـ بسیار خب. شاید بهتر باشد از این به بعد قبل از هر گفت‌وگو، وکیلم را هم حاضر کنیم. برای نخستین بار لبخند زد. نه به‌خاطر شوخی مرد؛ به‌خاطر اینکه فهمیده بود پرونده از همان ابتدا قرار نبوده درباره‌ی پرسفونه باشد. این جهان پر از کسانی بود که حقیقت را می‌دانستند، اما هرکدام فقط بخشی از آن را تعریف می‌کردند. نگهبان‌ها، سایه‌ها و حتی پادشاه جهان زیرین، همه چیزی برای پنهان کردن داشتند. کاغذ دیگری از میان پرونده بیرون کشید. پشت آن، با جوهری کم‌رنگ نوشته شده بود:«زمستان همیشه از راه نمی‌رسد؛ گاهی کسی آن را نگه می‌دارد.» مرد کنار در دیگر نمی‌خندید. ـ خب، بازپرس، حالا می‌خواهی چه کار کنی؟ کاغذ را تا کرد و در جیب گذاشت. ـ اول از همه، با خود پرسفونه حرف می‌زنم. ـ و اگر نخواهد حرف بزند؟ ـ مجبورش نمی‌کنم. سکوت هم گاهی از جواب‌ها صادق‌تر است. مرد در را باز کرد. پشت آن راهرویی طولانی دیده می‌شد که در انتهایش نور کم‌رنگی می‌تابید. ـ یک توصیه دوستانه؟ ـ گوش می‌کنم. ـ به هیچ‌کس اعتماد نکن. از کنار او گذشت. ـ نگران نباش. هنوز به خودت هم اعتماد نکرده‌ام. صدای خنده‌ی مرد در راهرو پیچید. در انتهای راه، دری نیمه‌باز وجود داشت. پشت آن، دختری کنار پنجره نشسته بود و به شاخه‌های خشک درختی نگاه می‌کرد. وقتی وارد شد، دختر برگشت. ـ تو برای پیدا کردن من اومدی؟ پرونده را روی میز گذاشت. ـ نه. برای فهمیدن این اومدم که چرا همه می‌خوان ما باور کنیم تو خودت اینجا موندی. دختر به انار روی میز نگاه کرد. ـ پس هنوز همه‌ی دانه‌ها رو پیدا نکردی. لبخند کمرنگی زد. ـ نه. ولی وقت دارم. بیرون، برف آرام‌آرام روی زمین می‌نشست. بااین‌حال، در دوردست، جوانه‌ی کوچکی از میان خاک بیرون زده بود. شاید زمستان هنوز تمام نشده بود. اما این بار، کسی قرار نبود بدون پرسیدن سوال‌هایش از آن عبور کند.
از امروز، تو بازپرس خاموشی‌های جهان زیرینی؛ کسی که پیش از باور کردن یک روایت، سراغ جای خالی میان کلمات می‌رود.
در روایت‌های کهن، پرسفونه با خوردن دانه‌های انار به جهان زیرین پیوند پیدا می‌کند و بخشی از سال را آنجا می‌گذراند. اما پرونده‌ی مفقودی، شخصیت بازپرس و گفت‌وگوهای این داستان، اقتباس داستانی هست.
هدایت شده از شماره "۱"
می‌خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم، آرزو داشتم برم، تا به دریا برسم، شب و آتیش بزنم تا یه فردا برسممم
هدایت شده از شماره "۱"
میای رها می‌کنی، بی خیال میشی و می‌گذری. سعی می‌کنی فراموش کنی و بعد یه نور... یه روزنه امید لعنتی میاد و اجازه نمیده دست بکشی. دوباره باعث میشه بخوای به هرچیز و ناچیزی چنگ بزنی تا به دستش بیاری ولی اون موقع دیگه امیدی به کمکت نمیاد. امید فقط میاد تا مطمئن بشه دست نمی‌کشی و فراموش نمی‌کنی، که بیشتر زجر می‌کشی. رهایم کن امید، خسته‌ام. رهایم کن.