eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
162 دنبال‌کننده
646 عکس
30 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
حیف کلماتی که بعد تو شروع کردن به سرازير شدن از انگشتانم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مورگان‌ از اون اسم هاست که دوست دارم و حالا، همین چند روز پیش بود که دیدم تونی رفت.
تقدیم به ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد پرونده‌ی زمستان اولین چیزی که روی میز دید، یک انار بود؛ نصف‌شده و با چند دانه‌ی جداشده. کنارش کاغذی قرار داشت که با خطی مرتب روی آن نوشته شده بود:«اگر حقیقت را پیدا کردی، در خروجی باز است.» نگاهی به اطراف انداخت. اتاق پنجره نداشت. دیوارها از سنگ سیاه ساخته شده بودند و تنها چراغ روشن، بالای میزی قرار داشت که انگار سال‌ها کسی به آن دست نزده بود. صدایی از پشت سر گفت:« بالاخره رسیدی. فکر کردم باید برای پیدا کردنت یک گروه جست‌وجو تشکیل بدهم.» برگشت. مردی با لباس تیره کنار در ایستاده بود. لبخندش به اندازه‌ای آرام بود که نمی‌شد فهمید دارد شوخی می‌کند یا تهدید. ـ اینجا کجاست؟ مرد صندلی روبه‌رو را نشان داد. ـ جهان زیرین. البته اگر بخواهی می‌توانیم اسمش را عوض کنیم. مثلاً یک اقامتگاه تفریحی با امکانات محدود. ـ و من اینجا چه کار می‌کنم؟ ـ ظاهراً قرار است درباره‌ی یک پرونده تحقیق کنی. مرد به انار اشاره کرد. ـ پرسفونه. نام آشنا بود. دختر دمتر که در روایت اساطیر یونان به جهان زیرین رفت و بخشی از سال را نزد هادس می‌ماند. گفته می‌شد خوردن دانه‌های انار باعث شد پیوندش با آن جهان برقرار بماند؛ و بازگشتش به مادر، با آمدن بهار و رویش دوباره‌ی زمین همراه شد. اما اینجا چیزی درست به نظر نمی‌رسید. پرسفونه ناپدید شده بود و هیچ‌کس حاضر نبود توضیح بدهد چرا. مرد گفت: ـ همه می‌گویند خودش خواسته اینجا بماند. به انار نگاه کرد. ـ و تو باور کردی؟ مرد شانه بالا انداخت. ـ من؟ من فقط میزبانم. آدم‌ها معمولاً وقتی نمی‌خواهند جواب بدهند، مسئولیت را گردن میزبان می‌اندازند. کاغذ را برداشت. چند گزارش کوتاه روی آن نوشته شده بود. یکی از نگهبانان گفته بود پرسفونه را هنگام خروج دیده؛ دیگری قسم می‌خورد که تمام مدت در اتاقش بوده. حتی خود هادس هم ادعا می‌کرد چیزی از ماجرا نمی‌داند. سه روایت متفاوت و یک انار نیمه‌خورده. پرسید: ـ چند دانه خورده؟ مرد لبخند زد. ـ این اولین سوال درست امشب بود. ـ و جوابش؟ ـ شش دانه. سکوت کرد. بعد دوباره به کاغذها نگاه انداخت. در روایت معروف، پرسفونه شش دانه‌ی انار خورده بود و به همین دلیل بخشی از سال را در جهان زیرین می‌ماند. اما این پرونده یک ایراد داشت: هیچ‌کس نمی‌دانست آن شش دانه را چه کسی به او داده است. سرش را بالا آورد. ـ شما گفتی فقط میزبان هستی. پس چرا از تعداد دانه‌ها خبر داری؟ مرد چند ثانیه نگاهش کرد. بعد خندید. ـ باید اعتراف کنم، برای کسی که تازه وارد شده، زیادی سوال می‌پرسی. ـ و برای کسی که بی‌گناه است، زیادی جواب آماده داری. مرد دست‌هایش را بالا برد. ـ بسیار خب. شاید بهتر باشد از این به بعد قبل از هر گفت‌وگو، وکیلم را هم حاضر کنیم. برای نخستین بار لبخند زد. نه به‌خاطر شوخی مرد؛ به‌خاطر اینکه فهمیده بود پرونده از همان ابتدا قرار نبوده درباره‌ی پرسفونه باشد. این جهان پر از کسانی بود که حقیقت را می‌دانستند، اما هرکدام فقط بخشی از آن را تعریف می‌کردند. نگهبان‌ها، سایه‌ها و حتی پادشاه جهان زیرین، همه چیزی برای پنهان کردن داشتند. کاغذ دیگری از میان پرونده بیرون کشید. پشت آن، با جوهری کم‌رنگ نوشته شده بود:«زمستان همیشه از راه نمی‌رسد؛ گاهی کسی آن را نگه می‌دارد.» مرد کنار در دیگر نمی‌خندید. ـ خب، بازپرس، حالا می‌خواهی چه کار کنی؟ کاغذ را تا کرد و در جیب گذاشت. ـ اول از همه، با خود پرسفونه حرف می‌زنم. ـ و اگر نخواهد حرف بزند؟ ـ مجبورش نمی‌کنم. سکوت هم گاهی از جواب‌ها صادق‌تر است. مرد در را باز کرد. پشت آن راهرویی طولانی دیده می‌شد که در انتهایش نور کم‌رنگی می‌تابید. ـ یک توصیه دوستانه؟ ـ گوش می‌کنم. ـ به هیچ‌کس اعتماد نکن. از کنار او گذشت. ـ نگران نباش. هنوز به خودت هم اعتماد نکرده‌ام. صدای خنده‌ی مرد در راهرو پیچید. در انتهای راه، دری نیمه‌باز وجود داشت. پشت آن، دختری کنار پنجره نشسته بود و به شاخه‌های خشک درختی نگاه می‌کرد. وقتی وارد شد، دختر برگشت. ـ تو برای پیدا کردن من اومدی؟ پرونده را روی میز گذاشت. ـ نه. برای فهمیدن این اومدم که چرا همه می‌خوان ما باور کنیم تو خودت اینجا موندی. دختر به انار روی میز نگاه کرد. ـ پس هنوز همه‌ی دانه‌ها رو پیدا نکردی. لبخند کمرنگی زد. ـ نه. ولی وقت دارم. بیرون، برف آرام‌آرام روی زمین می‌نشست. بااین‌حال، در دوردست، جوانه‌ی کوچکی از میان خاک بیرون زده بود. شاید زمستان هنوز تمام نشده بود. اما این بار، کسی قرار نبود بدون پرسیدن سوال‌هایش از آن عبور کند.
از امروز، تو بازپرس خاموشی‌های جهان زیرینی؛ کسی که پیش از باور کردن یک روایت، سراغ جای خالی میان کلمات می‌رود.
در روایت‌های کهن، پرسفونه با خوردن دانه‌های انار به جهان زیرین پیوند پیدا می‌کند و بخشی از سال را آنجا می‌گذراند. اما پرونده‌ی مفقودی، شخصیت بازپرس و گفت‌وگوهای این داستان، اقتباس داستانی هست.
هدایت شده از شماره "۱"
می‌خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم، آرزو داشتم برم، تا به دریا برسم، شب و آتیش بزنم تا یه فردا برسممم
هدایت شده از شماره "۱"
میای رها می‌کنی، بی خیال میشی و می‌گذری. سعی می‌کنی فراموش کنی و بعد یه نور... یه روزنه امید لعنتی میاد و اجازه نمیده دست بکشی. دوباره باعث میشه بخوای به هرچیز و ناچیزی چنگ بزنی تا به دستش بیاری ولی اون موقع دیگه امیدی به کمکت نمیاد. امید فقط میاد تا مطمئن بشه دست نمی‌کشی و فراموش نمی‌کنی، که بیشتر زجر می‌کشی. رهایم کن امید، خسته‌ام. رهایم کن.
هدایت شده از شماره "۱"
این پیام + یه پیام دلخواه رو فوروارد کنید کانال‌های قشنگتون تا منم دوتا پیام متقابلا ازتون فوروارد کنم و بذارم تا آخر شب بمونه. اینجا لینک بدید و حتما عضو باشید.