زیـاࢪٺ زیبـاسٺ !'
- کرامات حضرت عباس؏🌒 - < شبی قبل از نماز صبح در اطراف ضریح مطهر حضرت عباس؏ بودم و دیـدم زن عربی، دخ
< نمازِ صبح که تمام شد ، دیدم که آن
دختر بچه در ڪنار ضریح گریه میکند
و ھر چه گشتم، مادرش را پیـدا نکردم
سـراسـر حـرم را گشتم تـا بالاخره او را
دیدم. در گوشهای خوابیده و به سختی
از خواب بیـدار شد. به او گفتم دخترت
دارد گریه میکند که ناگهان سراسیمه از
جا بلند شد و با بغض فریاد میزد زنده
شد؟ زنده شد؟بچه ام سه روز است که
مرده و او را آوردم تا اینجا زنده شود...!
•• نقلازخادم حرمحضرتقمربنےهاشم؏🌿
در عالم مکاشفہ پرسیدھ بود:
این نامہها کہ بۍوقفہ مۍرسد
و شما پای آن چیزی مۍنویسید،
این نامہها کہ بعضیش را مۍبوسید؛
قصّہی این نامہها چیست؟
امامزمان علیهالسلام فرمودھ بود:
«این نامہها حوائج و توسلات مردم
است بہ امامزادھها؛ آنها حاجات
مردم را حوالہ مۍدهند بہ من !
اما آن نامہها کہ مۍبوسم از عمویم
عباس علیهالسلام رسیدھ است(: »
- کتابِ کلید فرج❁
[ ء🌴🖤 ]
یک شب جمعه جایتان خالی خواب دیدم که پر درآوردم دست در دست آسمان رفتم کف العباس سر درآوردم✋🏻 آن طرف سمت نخلها دیدم دسته دسته هر آنچه گنجشک است... خسته از بال وپر زدن، تشنه دور میدان کوچک مشک است تشنه بودم ولی در آن لحظه خواستم تا کمی ثواب کنم خواستم جیک جیک آنها را هم نوا باصدای آب کنم دست بردم به زیر مشک ولی ناگهان باد و خاک و طوفان شد ابرهای سیاه...باران...بعد... مشک بیچاره تیر باران شد- مجید تال ؛ -
چشمم به جلو بود. عراقیها داشـتند
دوباره مهیای یک خیز تـازه میشدند.
هیبت تانكها و ڪثرتشان، انسـان را
میگرفت .هیچ وسیلهای بـرای تزریق
انرژی و روحیه جز کلام قمربنیهاشم
نیافتم. از حضرتابوالفضل(؏) یارۍ
خواسـتم و پـشت خاكریز ایسـتادم و
فریـاد زدم « والله ان قطعتموا یمینے
انی احامی ابـدا عن دینی » اگر دیـن
خدا جزبه کشتن من مستقیم نمیشود،
پس ای گلولهها بر من ببارید . . ☁️<
هدایت شده از KHAMENEI.IR
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 نذر عباس | روایت ویژه مادر شهید مصطفی صدرزاده برای رهبر انقلاب از شهادت فرزندش در ظهر تاسوعا
➕ سخنان حاج قاسم در وصف شهید صدرزاده
💻 Farsi.Khamenei.ir
زیـاࢪٺ زیبـاسٺ !'
چشمم به جلو بود. عراقیها داشـتند دوباره مهیای یک خیز تـازه میشدند. هیبت تانكها و ڪثرتشان، انسـان
خدا شاهد است روی من به دشمن بود
و خطاب به آنها از دل رجز میخواندم.
ناگهان زلزله و غوغایی شد؛ این رجزها
را بیشتر بچهها با گریه و شلیک تیر به
سمت دشمن تکرارکردند؛ اضطراب رفت
و روحیهی مقـاومت جـای آن را گرفـت.
بعدها بچهها گفتند ، خدا میداند وقتی
این رجزها را خواندی احساس میکردیم
در آسمان هستیم .
؛ 🍂
برشی از کتاب هنر اهل بیت
فصل دهم ، «شور حسـینے»