ضحـیٰ²¹³
چه میگویی با مولایت ؟
فاطمه صدایت نزنند تا مبادا فرزندانِ حضرت صدیقه نگاهشان بارانی شود و دلشان اندوهگین ؟ . .
چه بانوی ِ ارجمندی هستی . . !
مولا هم گفتندت : اُم البنین ! مادر ِ پسران . . آن چهار یل ِ نام آور . .
ام البنین !کاروان آمده انگار . . زینب را میبینی؟ نکند تو هم نشناختی اش ؟! قامت ِخم شدهاشرا دیدی ؟ خبر از عباست گرفتی یا نه ؟
ضحـیٰ²¹³
ام البنین !کاروان آمده انگار . . زینب را میبینی؟ نکند تو هم نشناختی اش ؟! قامت ِخم شدهاشرا دیدی ؟
نه ؛ گویی جویای ِ حال ِ حسین هستی . . آه از غربت حسین . . عباست هم بود . . تمام ِ پشت وپناه ِحسین . . مگر میشد دمی تنهایش بگذارد ! نه ام البنین ؛
دشمن نامردی کرد و بینشان فاصله انداخت . . . آری ! وگرنه کیست که بتواند در وفا وادب به گرد ِپای ِ عباسِ تو برسد . .
بانو الهی بمیرم برایتان که در پیری عصای ِ دست ندارید . . دل ِ اهل مدینه را خون کردید با روضهخوانیهایتان در بقیع بر مزار شهدا . .
بانو ! صدایم را میشنوی . . بانوجان ! بانو ام البنین ! صدای ِآشنایی میشنوید؟ چه صدایی ؟ بانو شما را به خدا چشمانتان را نبندید . . صدا ؟ صدای ِ علی ؟
سلام ِ ما فرزندانتان را هم برسانید بهمولایمان . .
حالِ دلم تو روضه های حضرتمادر آروم گرفت.
بعد از شب شهادت امالبنین هم بُعد کثیری از حاجتم روا شد((:
مادری کردن برام واقعا((:♥️
جوانیام را برای ایران میخواهم.
اما روزی که پیر میشوم و دیگر توانی ندارم که برای ایران خرج کنم، حتما به نجف هجرت میکنم تا عمری را که برای ایران هزینه کردهام در نجف تمام کنم!
آری در این عمرِ کم هرچه به زیارتِ مولای نجف رَوم باز هم جان در نجف کنجِ صحن حضرتزهرا میماند،
آری من برای ادامه به زندگی نجف را بهانه میکنم .(: