حالا شدهای بانوی ِخانه ی ِعلی ! اما نه ؛
با خودت چه میاندیشی بانو جان ؟
ببین این تو و این خانهی علی !
صبرکن ! چرا روی زمین افتادی ؟ . .
زینب و حسن و حسین به استقبالت آمدهاند . .
بانو جان ! ببین بچههای علی به گریه افتادهاند که تو اینچنین جلوی آنها تواضع کردهای و روی خاک انداختی خودت را به احترامشان . . بانو بلند شو ؛ آخر آنها خاطرهی خوشی از روی خاک افتادن ندارند . .
ضحـیٰ²¹³
بلند شو و مادری کن برایشان . . (:
میدانی آخر زینب چندسالی ست دست نوازشی مادرانه ، بر سرش کشیده نشده . . ؟
ببین حسن چگونه بغضش را فرو میخورد . .
رحمی به دل ِ حسین کن بانو !
ضحـیٰ²¹³
چه میگویی با مولایت ؟
فاطمه صدایت نزنند تا مبادا فرزندانِ حضرت صدیقه نگاهشان بارانی شود و دلشان اندوهگین ؟ . .
چه بانوی ِ ارجمندی هستی . . !
مولا هم گفتندت : اُم البنین ! مادر ِ پسران . . آن چهار یل ِ نام آور . .
ام البنین !کاروان آمده انگار . . زینب را میبینی؟ نکند تو هم نشناختی اش ؟! قامت ِخم شدهاشرا دیدی ؟ خبر از عباست گرفتی یا نه ؟
ضحـیٰ²¹³
ام البنین !کاروان آمده انگار . . زینب را میبینی؟ نکند تو هم نشناختی اش ؟! قامت ِخم شدهاشرا دیدی ؟
نه ؛ گویی جویای ِ حال ِ حسین هستی . . آه از غربت حسین . . عباست هم بود . . تمام ِ پشت وپناه ِحسین . . مگر میشد دمی تنهایش بگذارد ! نه ام البنین ؛
دشمن نامردی کرد و بینشان فاصله انداخت . . . آری ! وگرنه کیست که بتواند در وفا وادب به گرد ِپای ِ عباسِ تو برسد . .
بانو الهی بمیرم برایتان که در پیری عصای ِ دست ندارید . . دل ِ اهل مدینه را خون کردید با روضهخوانیهایتان در بقیع بر مزار شهدا . .
بانو ! صدایم را میشنوی . . بانوجان ! بانو ام البنین ! صدای ِآشنایی میشنوید؟ چه صدایی ؟ بانو شما را به خدا چشمانتان را نبندید . . صدا ؟ صدای ِ علی ؟
سلام ِ ما فرزندانتان را هم برسانید بهمولایمان . .