دیوارها نم کشیده بود و از هر درزی ، لانه ای معلوم بود که حشره ای خود را چلانده زندگی میکرد.
ما فهمیده بودیم حال خانه خوب نیست، فهمیده بودیم ، این همه پوست کندن طبیعی نیست، فهمیده بودیم ، جای یک قاب هایی بر دیوارها خالیست، چند باری دزد آمده بود و رفته بود،فهمیده بودیم!
لوله اصلی نشتی دارد... باغچه را علف هرز برداشته بود.
از راست ده خانه و از چپ ده خانه ترک کرده و رفته بودند.
کلاغ روی گلخانه تخم گذاشته بود و رفته بود.
نشستیم روی پله های حیاط
انگار هزار نفرین کاشته بودند.
آنجا خاطره داشتیم، آنجا روزهای سختمان را با هم ساخته بودیم، آنقدر صبح ها بلند شدیم و دیدیم یک رویای دیگر برای همیشه از بین رفت ...
غمش،جنگش،رفیق داده بودیم
...
ما واقعا واقعی بودیم ، برای همین هم دلمان به از دست دادن راضی نمیشد.
و نشد.
#حرفهایاو