امروز که داشتم سریال
خداحافظ بچه رو تماشا میکردم،
یادم افتاد به حدود ۱۵ سال پیش...
اون روزها وقتی این سریال پخش میشد، هیچوقت فکر نمیکردم
لحظه به لحظهاش اینقدر برام لمسشدنی و قابل درک بشه.
اون روزها شاید دلشورهها،
بغضها و چشمانتظاریِ زنی که آرزوی پر شدن آغوشش با
صدای یه نوزاد رو داشت،
برام فقط یک قصه بود؛
اما حالا با تمام بندبند وجودم
حسش میکنم.🥺
حالا که خودم ردای میزبانی رو
به تن کردم و قلب و خونم رو
به روی یه فرشتهی کوچولو باز گذاشتم، روزهام پر از عطر حضورشه. مهمونیِ عزیزِ دل من ، کمی طولانی شده و هر روز که بزرگتر شدنش رو میبینم، این روزها برام ترکیبی از قشنگترین شیرینیها و سختترین اضطرابهاست.
با هر نفسش به این فکر میکنم
که سرنوشت این طفل معصوم
چی میشه؟ اما تهِ دلم خوب میدونم که من یک میزبانم؛ مامور شدم
تا امنترین و گرمترین آغوش رو موقتاً براش بسازم تا روزی برسه که بره به سمت خوشبختیِ کاملش،
بره به آغوشِ خانوادهای که سالهاست چشمبهراهشن. 👨👩👦
باید با تمام وجود به اون پدر و مادرهایی که سالهاست در حسرت یه لبخند کودک موندن حق داد...
حق اونهاست که این آغوشها پر بشه و این فرشتهها سهم قلبهای چشمانتظار اونهاست.
اگرچه دل کندن آسون نیست،
اما رسالت یک میزبان، ساختنِ پلی از عشق برای رسیدنِ بچه به آشیونهی اصلی و خوشبختی ابدیشه.💖
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
امشب که شب میلاد پیامبر مهربانیهاست، دلم در میان تمام این دلشورهها به یک حقیقت زیبا در دلِ تاریخ قرص میشود؛ به یاد «حلیمه سعدیه» میافتم. زنی که روزی میزبان و دایهی طفلی شد که قرار بود نورِ تمامِ جهان شود.
حلیمه هم میدانست این آغوش، موقت است و روزی باید این دُرّ گرانبها را برای رسیدن به سرنوشت اصلیاش بدرقه کند.
او با تمامِ جانش عشق ورزید💓
مادری کرد و پلی ساخت تا آن طفل،
بزرگترین موهبتِ عالم شود.
شاید این فرشتههای کوچکی که امروز امانتِ آغوشِ ما میزبانها هستند، همان نورهای امیدی باشند که فردا قرار است دنیایِ خانوادهای را روشن کنند و بهانهی لبخندِ خدا روی زمین باشند؛ درست مثل همان پیامبرِ بینظیری که از آغوشِ پرمهرِ دایهاش بالید تا «رحمة للعالمین» شود.
عید میلاد پیامبرِ رحمت و مهربانی مبارک.
#میلاد_پیامبر_مهربانی 💚
#طرح_میزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🌱معجزههایی که با یک نیت کوچک شروع میشوند… 🕊️✨
راستش دیشب وقتی این پیام و فیش واریزی رو دیدم، دوباره یادم افتاد که درِ رحمت خدا از چه راههای قشنگی باز میشه…
خیلی وقتها توی پیوی پیامهایی میگیرم که دل آدم میلرزه؛
یکی نوشته بود:
((خیلی سال پیش وقتی نه شغلی داشتم و نه پولی، با توکل به خدا حمایت از یک کودک رو قبول کردم و گفتم: «روزی دست خداست.»
مدت کوتاهی بعد، معلم شدم و
مسیر زندگیم عوض شد!
از اون روز تا امروز، راز برکت زندگی من و همسرم همین حمایتهای ماهانه است. وقتی موسسه قبلی جمع شد، گمشدهای داشتم تا اینکه با «بهرویش» آشنا شدم؛ با دیدن فداکاری خانوادههای میزبان و معصومیت بچهها، فهمیدم این همون نوریه که دنبالش بودم.
شاید توان روحی بغل کردن این دردها رو از نزدیک نداشته باشم، اما این کمترین کاریه که از دستم برمیاد.
حالا هر وقت گرهای تو کارمون میافته:
نیت میکنیم...
واریز میکنیم...
و معجزهی باز شدن درهای بسته رو با چشم میبینیم. ✨
دعای این فرشتهها عجیب کارسازه))
🌱امروز به اصرار و درخواست پرتکرار شما، شماره حساب رسمی مؤسسه رو میذارم تا هر کس با هر نیتی که توی دل داره، در این کار خیر شریک بشه:
💳 شماره کارت رسمی مؤسسه:
۵۰۴۱-۷۲۷۰-۱۰۶۴-۸۵۶۴
به نام: غیرانتفاعی غیرتجاری بهرویش کودکان سپهر
🔹 این واریزیها صرف مخارج موسسه بهرویش در بخش های مختلف میشه.
مبلغش اصلاً مهم نیست؛ مهم اون نیت پاک و دل دریایی شماست
الهی به حق دلهای پاک این کودکان، گره از کار همه شما باز بشه و دست پر از درگاه خدا برگردید. 🤲🌸🤍
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
انگار خدا خودش دستم را گرفت و آورد وسط این مسیر 💖
همهچیز از یک پیام شروع شد؛ روزهای جنگ بودوهرموقع تصاویر غزه رومیدیدم دلم برای بچههای بیگناه خون بود. با خودم میگفتم کاش میشد حداقل آغوش و پناه یکی از آنها باشیم... همان بغض و اشکها، چشمم را به بچههای بیپناه و کوچک شهر خودمان باز کرد؛ بچههایی که نزدیکمان بودند و دستمان به آنها میرسید. پیگیریها شروع شد و ما را به «طرح میزبان» بهزیستی رساند.
اولش فقط میخواستم به شکرانه داشتن یک همسر همراه و فرزندان خوب، این کانون گرم را –حتی برای مدتی کوتاه– با این بچهها به اشتراک بگذارم. اما انگار این تازه شروع ماجرا بود!
حالا هر روز که میگذرد، نیتم پختهتر میشود و خدا دلیل تازهای برای این عشق جلوی پایم میگذارد؛ از پرداخت زکات حس مادرانهام و شکرانه زندگی خوب، تا واسطه شدن برای رزقی که دست خداست و به طفل صغیر میدهد...
ما اینجا خانوادگی پای کاریم! پسرانم چنان روی این داداشیهای موقت غیرت دارند و برادری میکنند که نگو. ما هیچوقت اسم این کار را «یتیمنوازی» نگذاشتیم؛ آنها جزیی از خانواده ما میشوند، در آغوش ما عشق و خانواده بودن را یاد میگیرند تا یک روز با قلبی گرم، راهیِ خانه خوشبختیشان شوند. ❤️🏡
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
شماره کارت رسمی مؤسسه:
(روی شماره بزنید کپی میشه)
۵۰۴۱-۷۲۷۰-۱۰۶۴-۸۵۶۴به نام: غیرانتفاعی غیرتجاری بهرویش کودکان سپهر 🔹 این واریزیها صرف مخارج موسسه بهرویش در بخش های مختلف میشه. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
✨╔════════════════════╗
✨ 🌟 چــــالـــــش گــــفــــتوگــــو 🌟 ✨
╚════════════════════╝
امروز حرفهای قشنگی از یک مادرمیزبان شنیدم که باعث شد فکر کنم… همه ما میدانیم ثواب خدمت بزرگی دارد، اما بیایید کمی صمیمی و صادق باشیم! 😉
❓ سوال اصلی اینجاست:
به جز بحث ثواب و پاداش الهی، دلیل اصلی و واقعی شما برای ورود به دنیای میزبانی چی بود؟
🔹 کشف آدمهای جدید؟
🔹 چالشپذیری و هیجان؟
🔹 یا یک هدف شخصی دیگر؟
بدون ترس از قضاوت یا ریا شدن، دلیل واقعیتون رو برامون بنویسید. قول میدم پاسخهای خیلی خفنی ببینیم!
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش
https://eitaa.com/abedshahi/1383
سلام خداقوت
اگه بخوام از اهداف میزبانیم بگم دلایلش مفصله، اما اگر بخواهم در چند کلمه بگم:
اول اینکه موضوع «یتیم» و دستگیری از او، همیشه گوشهای پررنگ از باور و زندگی ما بوده و «میزبانی»، زیباترین و ملموسترین مسیری بود که پیش رویمان قرار گرفت.
دوم اینکه من خودم در ۱۰ سالگی طعم یتیمی را به معنای متداول چشیدم؛ اما آغوش امن و پرمحبت خانوادهام—مادربزرگ و خالههای مهربانم—نگذاشتند حتی یک لحظه سنگینی و غریبیِ یتیمی را حس کنم. این تصمیم، در واقع ادای دینی قلبی به همان مهربانیهاست؛ خواستم سایهای باشم بر سر کودکی دیگر، درست همانطور که روزی بر سر من بالِ پروانهای از مهر گشودند.
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش
https://eitaa.com/abedshahi/1383
سلام شبتون بخیر
جدای از اون ثواب و ......
من خیلی بچه هارودوست دارم و بعدازفرزند سومم خیلی تلاش کردم برای فرزنداوری ولی نتیجه نداد 🥲
و پسرسومم خیلی تنهابود...
پس به خاطر تنهایی پسرم و هم اینکه خودم واقعا دوست داشتم بازم مادری کنم برای یک نوزاد،
وچه بهتر که این نوزاد،یک نوزادِ نیازمند آغوش گرم مادر باشه🥺 دوسه سال قبل برای فرزندخواندگی اقدام کردیم که خب چون بچه داشتیم بهمون نوزاد ندادن و به ماطرح میزبان رو پیشنهاد دادن و وارد این طرح شدیم .
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش
https://eitaa.com/abedshahi/1383
وقتی بچهای را به من میدهند، حس میکنم بند نافم هنوز به یک کودک دیگر وصل است؛ پیوندی که. تا ملاقات در آن دنیا تمام نمیشود. هر بار که کودکی را تحویل میگیرم، قلبم به شدت میتپد و هر بار که از جلوی چشمانم میبرند، انگار پمپاژ خون در قلبم متوقف میشود. با آمدن هر کودک جدید، این تپشها با شدت بیشتری در وجودم میپیچد.
فکر میکنم این بچهها در برزخ هستند و شاید پیش ما، آرامش بیشتری داشته باشند تا به مقصد برسند. اما حقیقت این است که با رفتن آنها، ما هستیم که به برزخ میافتیم؛ در جستجوی دوبارهی آنها.
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش
https://eitaa.com/abedshahi/1383
یادم میآید زمانی که دستبند ۳۶ گرمیام گم شد، کسی با کنایه به من گفت: «تو که میگفتی این بچهها برایت برکت میآورند! پس چه شد؟ نهتنها چیزی به زندگیات اضافه نشد، بلکه ضرر هم کردی!»
همان لحظه به او گفتم: «اتفاقاً این عینِ برکت است. چه بسا اگر مونا و برکتِ حضورش در خانهی ما نبود، شاید خداوند مرا با ابتلایی در میان عزیزانم امتحان میکرد؛ اما حالا، به لطفِ حضورِ این فرشته، خداوند با گرفتنِ مالم، بلایی را که قرار بود بر سرمان بیاید، دفع کرد.
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش
https://eitaa.com/abedshahi/1383
قبلاً هم گفته بودم که چقدر دوست دارم و این کار را برای خودم واجب میدانستم؛ اینکه به امر ولی گوش دهم و اطاعت کنم. اما با وجود سه سال تلاش، دیگه ازیه جایی به بعد موفق نشدم و حتی درمانها هم نتیجه نداد. با خودم فکر کردم حالا که در بحث “کمیت” توانایی لازم را ندارم، حداقل میتوانم “کیفیت” را تغییر دهم. میخواهم به جای اینکه کودکی در بهزیستی بزرگ شود، در دل یک خانواده رشد کند؛ البته اگر خداوند و ایشان راضی باشند. سرپرستی این بچهها، آرزوی قلبی من از دوران کودکی بوده است.
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi