او نگفت دوستم ندارد، فقط در میانهی طوفانها رهایم کرد. درحالیکه تمام روزهای آفتابی زندگیام را به فدای روزهای طوفانی زندگیاش کرده بودم.
آبید
کاش میشد معاشرت با گلهارو به جای معاشرت با انسانها جایگزین کنیم. زنده، مهربون، خوشبو، بیآزار و
اینو هم امروز پی بردم
کاش میشد گربه باشم؛ زیبا، دوست داشتنی، نه درسی داشتم، همه هم بهم غذا میدادن و نازم میکردن...
انقدر از مغزم کار کشیدم که قبل امتحان که بچه ها ازم ی سوال میپرسن باید یک ساعت نگاهشون کنم فکر کنم بعد جوابشون رو بدم😂 مغزم یاری نمیکنه...