هدایت شده از 𝑀𝑦 𝑚𝑖𝑛𝑑⛧
کوکی میخواد تقدیمی بده🎀
شما این پیامو فور میکنید تو چنل های قشنگتون و میآید پیوی من و لینک چنلاتون رو بهم میدید
اگه هم چنلی ندارید عیبی نداره میآید پیوی مینویسید { من میخوام توی تقدیمی شرکت کنم }
بعد من میام و براتون یه داستان کوتاه همراه یه ویدیو که وایب چنلتون و خودتون رو بده رو تقدیمتون میکنم
ظرفیت: ۲۰ نفر🎀
من | دیلی
هدایت شده از 𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 🇮🇷
قاتل!
صورتش توسط پارچه ای مشکی رنگ پوشیده شده بود و در میان سایه ها، بی صدا، هدفش را زیر نظر داشت.
طعمه اش پوزخند منزجر کننده ای بر لب زده بود و با بی خیالی ورق ها و مهره ها را از روی میز قمار، جمع می کرد.
« این روزا برنده شدن برام مثل آب خوردن میمونه...چه تو بازی و چه توی عملیات... هیچکس به من شک نمیکنه...اون احمقا هیچوقت نمیتونن هویت واقعی منو بفهمن...»
با نگاهی عاری از احساس به مرد نیمه مست خیره شد.
چند لحظه بعد ، تمام خانه در تاریکی فرو رفت.
قاتل وارد خانه شد، مثل همیشه...بدون هیچ سر و صدایی...
در یک چشم بهم زدن کنار تختخواب مرد ایستاده بود.
«تق تق...»
صدای بم و خش دارش گوش های مرد را غلغلک داد. او با وحشت چشمانش را گشود تا صاحب صدا را ببیند اما تنها چیزی که دید یک جفت چشم خسته و درخشان بود...
برای لحظه ای احساس کرد صاحب چشم ها میتواند درونش را بخواند...
«تـ...تو...کی هستی؟ تو خونه ی من...چه غلطی میکنی؟»
غریبه هیچ جوابی نداد...
صحبت های اضافه را بی معنا میدانست.
پس چاقوی تکنیکالش را در دست گرفت و شریان های اصلی مرد را مورد هدف قرار داد.
همه چیز در تمیز ترین و سریع ترین حالت ممکن تمام شده بود.
به ساعت روی دیوار نگاهی انداخت و نفس عمیقی کشید.
او هیچ لذت خاصی از آدم کشتن نمی برد.
« به هرحال...دستور، دستوره...»
برای: - ℜ𝘪𝘭𝘦𝘺'𝘴 ℌ𝘰𝘶𝘦𝘴
- ℜ𝘪𝘭𝘦𝘺'𝘴 ℌ𝘰𝘶𝘦𝘴
قاتل! صورتش توسط پارچه ای مشکی رنگ پوشیده شده بود و در میان سایه ها، بی صدا، هدفش را زیر نظر داشت.
یعنی چی که این سناریو قبلا تو ذهن من بود