هدایت شده از 𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 🇮🇷
قاتل!
صورتش توسط پارچه ای مشکی رنگ پوشیده شده بود و در میان سایه ها، بی صدا، هدفش را زیر نظر داشت.
طعمه اش پوزخند منزجر کننده ای بر لب زده بود و با بی خیالی ورق ها و مهره ها را از روی میز قمار، جمع می کرد.
« این روزا برنده شدن برام مثل آب خوردن میمونه...چه تو بازی و چه توی عملیات... هیچکس به من شک نمیکنه...اون احمقا هیچوقت نمیتونن هویت واقعی منو بفهمن...»
با نگاهی عاری از احساس به مرد نیمه مست خیره شد.
چند لحظه بعد ، تمام خانه در تاریکی فرو رفت.
قاتل وارد خانه شد، مثل همیشه...بدون هیچ سر و صدایی...
در یک چشم بهم زدن کنار تختخواب مرد ایستاده بود.
«تق تق...»
صدای بم و خش دارش گوش های مرد را غلغلک داد. او با وحشت چشمانش را گشود تا صاحب صدا را ببیند اما تنها چیزی که دید یک جفت چشم خسته و درخشان بود...
برای لحظه ای احساس کرد صاحب چشم ها میتواند درونش را بخواند...
«تـ...تو...کی هستی؟ تو خونه ی من...چه غلطی میکنی؟»
غریبه هیچ جوابی نداد...
صحبت های اضافه را بی معنا میدانست.
پس چاقوی تکنیکالش را در دست گرفت و شریان های اصلی مرد را مورد هدف قرار داد.
همه چیز در تمیز ترین و سریع ترین حالت ممکن تمام شده بود.
به ساعت روی دیوار نگاهی انداخت و نفس عمیقی کشید.
او هیچ لذت خاصی از آدم کشتن نمی برد.
« به هرحال...دستور، دستوره...»
برای: - ℜ𝘪𝘭𝘦𝘺'𝘴 ℌ𝘰𝘶𝘦𝘴
- ℜ𝘪𝘭𝘦𝘺'𝘴 ℌ𝘰𝘶𝘦𝘴
قاتل! صورتش توسط پارچه ای مشکی رنگ پوشیده شده بود و در میان سایه ها، بی صدا، هدفش را زیر نظر داشت.
یعنی چی که این سناریو قبلا تو ذهن من بود
موضوع : چشم هارا باید شست جور دیگر باید دید
چشم هارا باید شست جور دیگر باید دید، چقدر رقتانگیز است در این دنیای تاریک انسان ها ذره ای اهمیت به منطق نمیدهند، تمام زندگیشان شده است هوش مصنوعی و عملا همگی تبدیل شده اند به تعدادی عروسک خیمه شب بازی که در آینده ای نه چندان دور محل آسایش و آرامش آنها میشود میان اشغال ها در گوشه و کنار خیابان های شهر؛ حتی همین حالا هم جای بسیاری از هم نوعهایمان میان اشغال ها است گویا شما چشم هایتان کور و منطقتان بچهگانه است. چشم هایتان فقط دنبال خوشبختی است و مغزتان آن را درجا میخواهد، گویا جای مغز کاه در سر شما را پر کرده است، چقدر مسخره..حتی ادعا هم دارید که از دیگران برتر هستید و مدام جویای آزادی هستید. نمیگویم آزادیخواه نباشید، نه! میگویم مغز فندقی خود را به کار بیاندازید و منطق را به احساسات بچهگانهتان غالب کنید.
هرچند صحبت کردن با شما مانند کوبیدن آب در هاون است