eitaa logo
- ℜ𝘪𝘭𝘦𝘺'𝘴 ℌ𝘰𝘶𝘦𝘴
124 دنبال‌کننده
211 عکس
7 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اناتومی دستمو کشیدم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
موضوع : چشم هارا باید شست جور دیگر باید دید چشم هارا باید شست جور دیگر باید دید، چقدر رقت‌انگیز است در این دنیای تاریک انسان ها ذره ای اهمیت به منطق نمیدهند، تمام زندگی‌شان شده است هوش مصنوعی و عملا همگی تبدیل شده اند به تعدادی عروسک خیمه شب بازی که در آینده ای نه چندان دور محل آسایش و آرامش آنها میشود میان اشغال ها در گوشه و کنار خیابان های شهر؛ حتی همین حالا هم جای بسیاری از هم نوع‌هایمان میان اشغال ها است گویا شما چشم هایتان کور و منطقتان بچه‌گانه است. چشم هایتان فقط دنبال خوشبختی است و مغزتان آن را درجا میخواهد، گویا جای مغز کاه در سر شما را پر کرده است، چقدر مسخره..حتی ادعا هم دارید که از دیگران برتر هستید و مدام جویای آزادی هستید. نمیگویم آزادی‌خواه نباشید، نه! میگویم مغز فندقی خود را به کار بیاندازید و منطق را به احساسات بچه‌گانه‌تان غالب کنید. هرچند صحبت کردن با شما مانند کوبیدن آب در هاون است‌
برای مدرسه
- ℜ𝘪𝘭𝘦𝘺'𝘴 ℌ𝘰𝘶𝘦𝘴
دل نوشته های یک دلقک              بخش اول چند ساعتی میشد که در تخت نرم خود غرق شده بود و با چشمانی
دل نوشته های یک دلقک بخش دوم میخواست با جرعه‌ای آب درد گلویش را تخفیف دهد اما همان لحظه "اگر آن پیرزن بی‌ریخت آب را مسموم کرده باشد چه؟" در آن لحظه نسبت به همه چیز در زندگی بی اطمینان شده بود، آب و همهٔ مواد غذایی را در سطل اشغال پوسیده کنج آشپزخانه خالی کرد. قطرات عرق سرد روی پیشانی اش را با پشت دست پاک میکند بدون ذره ای توجه به لرزش خفیف دستانش، آن را به حساب بی خوابی اش گذاشت که علاوه بر لرزش، بی خوابی حلقه های سیاهی زیر چشمان گود افتاده اش نقاشی کرده بود شانه هایش را با بی خیالی بالا می اندازد و با وجود غرولند های شکمش برای تکه ای غذا، سرش را پایین انداخت و به سمت در خروجی خانه اش رفت تا اینکه جسمی سرد و مرطوب مانع حرکتش شد، نفسش در ریه هایش خشک شد، نمی‌دانست آن جسم لعنتی چیست اما هر چه که بود؛ از سقف آویزان، خیس و تهوع آور بود، سرش را با کندی و تردید بالا آورد تا هویت آن جسم را تشخیص دهد؛ اما با چیزی که دید تمام تنش یخ زد و چند قدم به عقب تلو تلو خورد، تند تند پلک زد امیدوار بود که جسدِ مرد پوسیده و کند بویی که جلویش آویزان بود رویا باشد. دست لرزانش را روی بینی اش گذاشت، بوی گند جسد دار آویخته آنقدری تهوع آور بود که گویا بعد از مرگ روی مردک بیچاره ادرار و استفراغ ریخته باشند. دم و بازدم های آشفته اش را حبس کرد، سرش را پایین انداخت و از کنار مردم رد شد. کف دستانش اونقدر عرق کرده بود که کلید ها از دستش لیز خورد و افتاد. حضور جسد را پشت سرش حس میکرد و مطمئن بود فقط چند سانت فاصله بین آنها بود..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا