eitaa logo
- ℜ𝘪𝘭𝘦𝘺'𝘴 ℌ𝘰𝘶𝘦𝘴
124 دنبال‌کننده
211 عکس
7 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
- ℜ𝘪𝘭𝘦𝘺'𝘴 ℌ𝘰𝘶𝘦𝘴
دل نوشته های یک دلقک              بخش اول چند ساعتی میشد که در تخت نرم خود غرق شده بود و با چشمانی
دل نوشته های یک دلقک بخش دوم میخواست با جرعه‌ای آب درد گلویش را تخفیف دهد اما همان لحظه "اگر آن پیرزن بی‌ریخت آب را مسموم کرده باشد چه؟" در آن لحظه نسبت به همه چیز در زندگی بی اطمینان شده بود، آب و همهٔ مواد غذایی را در سطل اشغال پوسیده کنج آشپزخانه خالی کرد. قطرات عرق سرد روی پیشانی اش را با پشت دست پاک میکند بدون ذره ای توجه به لرزش خفیف دستانش، آن را به حساب بی خوابی اش گذاشت که علاوه بر لرزش، بی خوابی حلقه های سیاهی زیر چشمان گود افتاده اش نقاشی کرده بود شانه هایش را با بی خیالی بالا می اندازد و با وجود غرولند های شکمش برای تکه ای غذا، سرش را پایین انداخت و به سمت در خروجی خانه اش رفت تا اینکه جسمی سرد و مرطوب مانع حرکتش شد، نفسش در ریه هایش خشک شد، نمی‌دانست آن جسم لعنتی چیست اما هر چه که بود؛ از سقف آویزان، خیس و تهوع آور بود، سرش را با کندی و تردید بالا آورد تا هویت آن جسم را تشخیص دهد؛ اما با چیزی که دید تمام تنش یخ زد و چند قدم به عقب تلو تلو خورد، تند تند پلک زد امیدوار بود که جسدِ مرد پوسیده و کند بویی که جلویش آویزان بود رویا باشد. دست لرزانش را روی بینی اش گذاشت، بوی گند جسد دار آویخته آنقدری تهوع آور بود که گویا بعد از مرگ روی مردک بیچاره ادرار و استفراغ ریخته باشند. دم و بازدم های آشفته اش را حبس کرد، سرش را پایین انداخت و از کنار مردم رد شد. کف دستانش اونقدر عرق کرده بود که کلید ها از دستش لیز خورد و افتاد. حضور جسد را پشت سرش حس میکرد و مطمئن بود فقط چند سانت فاصله بین آنها بود..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"مهمونی خیلی بی نظیری شده، درست میگم؟" لبخندی روی لبانش مینشیند و با چند ضربه چنگال به لیوان شیشه ای توجه ها ا به خودش جلب میکند، شانه فرد کناری اش را اهرمی میکند تا بلند شود و در مکانی که دید خوبی به تمام میهمانان داشته باشه می‌ایستد. "خیلی خب خیلی خب، گوشتون با منه؟" به آرامی میخندد و ادامه میدهد "به تشکر باید از همهٔ شما بکنم که درخواست و دعوت من رو برای این مهمانی چای خوری قبول کردید، از صمیم قلب خوشحالم که این دفعه مثل قبلا رفتار نکردید و اومدید." لبخندی پهن و شادی مرند و به خانواده اش اشاره میکند " همینطور خیلی از مادر،پدر و خواهرم تشک-...اوه مادر، مگه بهت نگفتم تمام مدت لبخند بزن؟" با خشم و سرم قدم های سریع اش را به سمت مادرش میبرد "باید دوباره لب هات رو بدوزم" با نخ سوزن دوباره جای لبخند را می‌دوزد و کتش را صاف میکند که صدای ناله خواهرش نظرش را جلب میکند "آه خواهر، میلی به چای نداری؟ تو که همیشه از چشم های بابا خوشت میومد!" شقیقه هایش را مالش میدهد و نفس کلافه‌اش را بیرون میدهد، با لگدی خواهرش را زمین میزند "لعنت به شماها، تاحالا شده با میل من کاری رو انجام بدید؟ اهمیتی نداره، به هرحال هنوز عمه به مهمونی نیومده، میرم دنبال اون"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا