eitaa logo
الرَّحـیل | میم کریـمے
150 دنبال‌کننده
87 عکس
24 ویدیو
0 فایل
࿐ .«الرَّحیلُ وَشِیکٌ؛ «کوچ کردن نزدیک است ࿐ ● حیرانِ نجــــفِ حضرت ابــــوتراب ﷺ ● روایتــــگرِ ریــــزه‌نقــــش‌های ایــن جــــهان؛ از چــــشــــم‌انــــدازی کــــوچــــک... ● شاگردِ راه؛ در مشقِ طلبگی، دبیری و رسانه. ارتباط با ادمین: @mhkmi110
مشاهده در ایتا
دانلود
الرَّحـیل | میم کریـمے
به سیطره‌ی نجف رسیدم. هنوز کیسه‌به‌دوشِ عالمی... اما نه برای نانِ فقرا؛ برای دل‌هایی تهیدستِ حضورت شده‌اند. نزدیک‌تر که می‌شوم، کلماتم همه به سمت تلنبار کفش‌های بی‌صاحبِ زُوار می‌گریزند؛ انگار صاحب‌شان از شوقِ چشیدن انگورِ ضریحت، رهاشان کرده‌... حالا در حریمت هستم، دستت آرام روی شانه‌ام می‌نشیند؛ تو می‌مانی و دلِ من و گره‌هایی که سال‌ها در جانم کور شده‌؛ غصه‌های ناگفته، زخم‌زبان‌های ته‌نشین‌شده، حسرت‌های خاک‌خورده و گناهانی که مدت‌هاست زیر آوارشان نفس می‌کشم. خودم را به سمت امانات حرم می‌کشانم، طبق معمول شلوغ است؛ چیزی در‌ گوشم می‌گوید: «برای تحویل غصه‌هایت لازم نیست در صف بمانی»؛ صاحبِ حرم زودتر از من پیش آمده. بارِ دلم را برداشته و آب کردنِ ته‌مانده‌ی اندوهم را به آفتابِ نجف سپرده است. پدر است دیگر؛ پیش از آنکه صدایش بزنم، دست به سویم دراز کرده‌ تا لغزشِ پایم زمینَم نزند. مثل شبی که در شهرِ خودمان پرچمِ حرمتان روی دست‌ها از من دورتر می‌شد؛ دلم را محک زدم: «اگر مولا بخواهد، دستم می‌رسد.» جلو رفتم. دست دراز کردم گوشه‌ای از پرچم را بگیرم... ناگهان آسمانِ بالای سرم از پرچم‌تان پُر شد. نه اینکه من به پرچم رسیده باشم؛ پرچم خودش را به من رساند. باز یادم انداختی که همیشه چند قدم از من جلوتر ایستاده‌ای... و برای رسیدن به شما، لازم نیست تمام راه را من بیایم. شما پناهگاهی هستی که خودت آدم را پیدا می‌کنی. و من... چقدر خوشبختم؛ می‌شد در سرزمینی با قصه‌ای دیگر زندگی کنم، و اصلاً مُحبّ‌تان نباشم... می‌شد ـ زبانم لال ـ شکارِ تیغِ دو دمِ خشمِ ذوالفقارتان شوم... اما جناب‌تان، حضرتِ ابوتراب... اراده‌تان از ازل رقم خورد، انگشتِ مهرتان به سمتم آمد و دلم را جدا کرد؛ تا خاک‌نشینِ محبّت‌تان شوم. همین است که هر بار به پابوسی‌تان می‌رسم، آدابِ زیارت از خاطرم می‌رود؛ اذنِ دخول، دعاهای طولانی، حتی کلماتِ مرتب و حساب‌شده هم. می‌ماند فقط دلِ کودکی که خودش را به آغوشِ پدرش رسانده؛ و مگر کودکِ رسیده به آغوشِ پدر چه می‌گوید؟ جز اینکه سرش را روی سینه‌اش بگذارد و زیر لب زمزمه کند: «قربانت بروم، یـا علــی». ✍م. کریمی از سفر خرداد ۱۴۰۵ ●|@abootorab7
زِ خُمِ نگاه مستت؛ بچکان نمِ شرابے... ●|@abootorab7
منت خدای را که علیﷺ شد امام ما‌‌‌... ●|@abootorab7
من اگر میدونستم معلم بودن و دانش‌آموز داشتن انقدر قشنگه، خیلی زودتر ازین‌ها معلم میشدم. دیروز تو موکب مدرسه‌مون کار میکردیم، این جوجه‌ها خودجوش دونه‌دونه میرفتن از موکبای دیگه برام خوراکی میاوردن. :)))♥️ خداروشکر که تازه پایه هفتم هستن و دو سال دیگه اگر زنده باشم میتونم معلمشون باشم و دلتنگی فعلا به حالت تعلیق درمیاد. ●|@abootorab7
اینجا بودیم و جذاب‌ترین قسمت این خادمی، این بود که منِ قهر کرده از کارِ جهادی، یهو دعوت شدم اینجا برای همکاری... انگار مولا دلش نیومد امسال رو بهش خدمت نکنم. الحمدلله که بین این همه عاشقت، حواست به منِ کمترین هم هست. ●|@abootorab7
و باز هم بخشِ جذابترش؟! ما سه تا مدرسه هستیم، یه هنرستان، یه ابتدایی و یه متوسطه؛ تو جلسه‌ی برنامه‌ریزی که دیشبش دعوت شدم در جریان نبودم باید ایده بدم و آمادگی ذهنی نداشتم. فی‌البداهه سه تا طرح دادم، لطف امیرالمومنین(ع) هر سه تا طرحم تایید شد، دوتاش واسه خودمون(متوسطه) و یکی واسه هنرستان. خواستم بگم ان‌شاءالله به چشم مولا اومده باشیم، دیدم نه... اگر به چشم نیومده بودیم که اصلا دعوت نمیشدیم! همه این حضورها و ایده‌ها رو خود مولا بهمون داده، ما چیکاره‌ایم خانوم؟؟ هیچ. ●|@abootorab7