eitaa logo
الرَّحـیل | میم کریـمے
149 دنبال‌کننده
87 عکس
24 ویدیو
0 فایل
࿐ .«الرَّحیلُ وَشِیکٌ؛ «کوچ کردن نزدیک است ࿐ ● حیرانِ نجــــفِ حضرت ابــــوتراب ﷺ ● روایتــــگرِ ریــــزه‌نقــــش‌های ایــن جــــهان؛ از چــــشــــم‌انــــدازی کــــوچــــک... ● شاگردِ راه؛ در مشقِ طلبگی، دبیری و رسانه. ارتباط با ادمین: @mhkmi110
مشاهده در ایتا
دانلود
آقا تو پیام‌شون اشاره کردن به حفظ وحدت؛ بعد یه عده همونو نقل‌وقول میکنن و به بقیه طعنه و کنایه می‌زنند. مردمان عجیبی هستیم.
دقت کردید آقا هم مثل پدر شهیدشون، با این حجم از مسئولیت، نسبت به ریزترین ابهامات و مسائل روز هم بی‌تفاوت نیستن؟ این چند روز چند نفر از دوستام مدام تماس می‌گرفتن و می‌پرسیدن: «اربعین چیکار کنیم؟ بریم یا باید توی میدان بمونیم؟» با این پیام آقا، تکلیف روشن شد. خدا شما رو برای ما حفظ کنه. ●|@abootorab7
به نظر من، پیام جداگانه‌ی امام خامنه‌ای به ملّت عراق یک نکته‌ی مهم داشت؛ اینکه خواستن تشکر ویژه و بخصوص داشته باشن از مردمی که این روزها برای رهبر شهید، از جون و دل مایه گذاشتن. چرا که ملت عراق نشون دادن هدفشون صرفاََ همدردی با مردم ایران نیست؛ اونا خودشون رو صاحب‌عزا می‌دونستن. ●|@abootorab7
خلاصه که؛ اللهم احفظ قائدنا الإمام خامنه‌ای.
بچه‌ها یه چیزی بگم؟ من خیلی دلم واسه آقا تنگ شده...
یکم پیش از دکتر برمی‌گشتم. یه تعدادی از مردم توی میدون ایستاده بودن؛ پرچم تکون می‌دادن و عکسِ رهبر شهید دستشون بود. رسیدم خونه و از همون لحظه اشکام بند نمیاد... این حالِ منه؛ هر بار که توی خیابون چشمم به عکس شما می‌افته...
امشبی را شَه دین، در بغلم مهمان است... ●|@abootorab7
من بچه نیستم؛ نه توی گرمای سوزان روی ریگ‌های داغ بیابان دویدم، نه کفِ پاهام زخمِ خار شده، نه مصیبت دیدم، نه دست‌هام بسته‌س، نه تازیانه خوردم؛ اما سه روزه که تب امانم رو بریده. خواب به چشمم نمیاد، از خواب می‌پرم، از تبِ بالا کابوس می‌بینم، کلافه‌ام و از زندگی افتادم و مدام یاد یه دختر سه‌ساله می‌افتم. همون که می‌گن خارِ مغیلان، پاهای کوچکش رو زخمی کرد و از اثر همون خار مدام تب داشت... با همون تب، داغِ پدر، اسارت، تشنگی، غربت و همه اون مصیبت‌ها رو یک‌جا به دوش می‌کشید. این چند روز، تبم شده روضه‌خونِ رقیه‌ی ارباب؛ خانومِ سه‌ساله... کاش تب، تنها چیزی بود که باید تحملش می‌کردی... ●|@abootorab7
شادی مردم غزه بعد از قهرمانی اسپانیا رو دیدم و یه دور از اول جیگرم حال اومد.
کنار ضریح جناب حبیب مظاهر ایستاده بودم. یه خانم عرب اومد سلام داد: *«السلام علیک یا حبیبَ الحسین...»*. یک‌مرتبه جنس دعا و نجواهایی که داشتم تغییر کرد... آدم چقدر باید به امامش نزدیک باشه که هویتش توی اسم امامش حل بشه. کاش یه روزی خدا اون کسره‌ی کوچیک رو روزیِ منم کنه؛ همون «ـِ» که اسم آدم رو به اسم مبارک حسین(ع) گره می‌زنه... ●|@abootorab7
الرَّحـیل | میم کریـمے
زنگِ خانه را چند بار پشت سر هم زدند؛ آن‌قدر تند تند زنگ می‌زدند که معلوم بود خبری آورده‌اند... چادر جنوبی‌اش را روی سر کشید. هنوز لباس‌هایش سیاه بود. با دلِ آشوب خودش را به در رساند. ـ جونُم عبِد... خیره! ـ سلام خاله... بچه‌ت پیدا کردیم... زن خشکش زد. ـ بچه‌م؟... بچه‌م که صد و اندی روز پیش خاک کردیم... رختِ سیامو نمی‌بینی؟ نه بچه‌مو، خودمو، آرزوهامو خاک کردم... مو شبیهِ او آدمام که بیاین سرکارُم بذارین؟ جوان سرش را پایین انداخت. ـ نه خاله... دردت به جونُم... نه فقط شما، همه‌ ای شهر عزادارن. نه فقط واس بچه‌ی تو؛ واس همه‌ی بچه‌های او مدرسه... یادُمون نمیره چی سرِ ذوقِ این شهر اومد... ما خو تو خونه‌ی خومون بچه‌ای نداشتیم، اما بعد او روز، اندازه‌ی همه‌ی او مدرسه، بی‌ بچه شدیم... زن با گوشه‌ی چادر، نم اشکِ چشم‌هاش رو گرفت... ـ پَ ای حرفا چیه؟... مو که غیرِ زهرا، بچه‌ای نداشتوم... کدوم بچه‌مو پیدا کردین؟ جوان بغضش ترکید. ـ خاله... همو زهراتو پیدا کردن... یِی تیکه از وجودش... انگار دوباره صدای انفجار توی شهر پیچید. زن دستش را گرفت به چارچوب در؛ پاهاش سست شد. جوان آرام گفت: ـ خاله... کاش هیچ‌وقت پیدا نمی‌شد... داغِ همه‌مونو تازه کردن... از امروز، انگار باید دوباره چل روز عزا بگیریم... باید دوباره براش ختم بگیریم... باید دوباره دخترتو به خاک بسپری...ای جنگ، انگاری هنوز دست از بازی با زهرا و بچه‌های او مدرسه برنداشته... زن بدون حرف در را بست و انگار چیزی جا گذاشته باشد دوباره در را باز کرد. عبد هنوز پشت در وایساده بود و به نقطه‌ای خیره شده بود... - جونوم خاله؟ + عبد بگو ببینم... از ماکانم چیزی پیدا کِردین؟ جوان سرش را پایین انداخت و آرام فقط سری تکان داد... زن از جوابی که گرفته بود، روی زمین کنار در نشست... ـ کاش ای خبر به گوشِ مادرِ ماکان نرسه... ✍م. کریمی ●|@abootorab7