من بچه نیستم؛ نه توی گرمای سوزان روی ریگهای داغ بیابان دویدم، نه کفِ پاهام زخمِ خار شده، نه مصیبت دیدم، نه دستهام بستهس، نه تازیانه خوردم؛ اما سه روزه که تب امانم رو بریده. خواب به چشمم نمیاد، از خواب میپرم، از تبِ بالا کابوس میبینم، کلافهام و از زندگی افتادم و مدام یاد یه دختر سهساله میافتم. همون که میگن خارِ مغیلان، پاهای کوچکش رو زخمی کرد و از اثر همون خار مدام تب داشت... با همون تب، داغِ پدر، اسارت، تشنگی، غربت و همه اون مصیبتها رو یکجا به دوش میکشید.
این چند روز، تبم شده روضهخونِ رقیهی ارباب؛
خانومِ سهساله... کاش تب، تنها چیزی بود که باید تحملش میکردی...
●|@abootorab7
شادی مردم غزه بعد از قهرمانی اسپانیا رو دیدم و یه دور از اول جیگرم حال اومد.
کنار ضریح جناب حبیب مظاهر ایستاده بودم. یه خانم عرب اومد سلام داد: *«السلام علیک یا حبیبَ الحسین...»*. یکمرتبه جنس دعا و نجواهایی که داشتم تغییر کرد... آدم چقدر باید به امامش نزدیک باشه که هویتش توی اسم امامش حل بشه. کاش یه روزی خدا اون کسرهی کوچیک رو روزیِ منم کنه؛ همون «ـِ» که اسم آدم رو به اسم مبارک حسین(ع) گره میزنه...
●|@abootorab7
الرَّحـیل | میم کریـمے
زنگِ خانه را چند بار پشت سر هم زدند؛ آنقدر تند تند زنگ میزدند که معلوم بود خبری آوردهاند...
چادر جنوبیاش را روی سر کشید. هنوز لباسهایش سیاه بود. با دلِ آشوب خودش را به در رساند.
ـ جونُم عبِد... خیره!
ـ سلام خاله... بچهت پیدا کردیم...
زن خشکش زد.
ـ بچهم؟... بچهم که صد و اندی روز پیش خاک کردیم... رختِ سیامو نمیبینی؟ نه بچهمو، خودمو، آرزوهامو خاک کردم... مو شبیهِ او آدمام که بیاین سرکارُم بذارین؟
جوان سرش را پایین انداخت.
ـ نه خاله... دردت به جونُم... نه فقط شما، همه ای شهر عزادارن. نه فقط واس بچهی تو؛ واس همهی بچههای او مدرسه... یادُمون نمیره چی سرِ ذوقِ این شهر اومد... ما خو تو خونهی خومون بچهای نداشتیم، اما بعد او روز، اندازهی همهی او مدرسه، بی بچه شدیم...
زن با گوشهی چادر، نم اشکِ چشمهاش رو گرفت...
ـ پَ ای حرفا چیه؟... مو که غیرِ زهرا، بچهای نداشتوم... کدوم بچهمو پیدا کردین؟
جوان بغضش ترکید.
ـ خاله... همو زهراتو پیدا کردن... یِی تیکه از وجودش...
انگار دوباره صدای انفجار توی شهر پیچید. زن دستش را گرفت به چارچوب در؛ پاهاش سست شد.
جوان آرام گفت:
ـ خاله... کاش هیچوقت پیدا نمیشد... داغِ همهمونو تازه کردن... از امروز، انگار باید دوباره چل روز عزا بگیریم... باید دوباره براش ختم بگیریم... باید دوباره دخترتو به خاک بسپری...ای جنگ، انگاری هنوز دست از بازی با زهرا و بچههای او مدرسه برنداشته...
زن بدون حرف در را بست و انگار چیزی جا گذاشته باشد دوباره در را باز کرد.
عبد هنوز پشت در وایساده بود و به نقطهای خیره شده بود...
- جونوم خاله؟
+ عبد بگو ببینم... از ماکانم چیزی پیدا کِردین؟
جوان سرش را پایین انداخت و آرام فقط سری تکان داد...
زن از جوابی که گرفته بود، روی زمین کنار در نشست...
ـ کاش ای خبر به گوشِ مادرِ ماکان نرسه...
#میناب
✍م. کریمی
●|@abootorab7
حمله دشمن به مرز شلمچه؟
آن هم درست وقتی زائرهای اربعین دارن راهی سفر میشن؟! احتمالاً فکر کرده میتونه ترس بندازه تو دل مردم؛ اما کدوم مردم؟!
همون مردمی که بیشتر از صد روزه «حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست» از زبونشون نیفتاده؟!
ترس بندازه تو دلِ کسایی که «وَ یا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم» براشون فقط یه جمله نیست، سبک زندگیه؟!
این دشمن یه چیزو نفهمیده؛ که ما ملّت شهادتیم، ملّتِ امام حسین(ع). با تهدید از این راه دست نمیکشیم.
●|@abootorab7
دنیا مدام در تلاش است که تو را متوجه این کند که مالکِ هیچچیز نیستی...
✍م. کریمی
●|@abootorab7
پایداری در راه مقاومت، نصرت الهی را در پی دارد.
- آیتالله خامنهای
●|@abootorab7
اگر اربعین کربلا نمیری و از رفتنِ خیلیها دلت گرفته، رفتنِ یکی مثل منو به حساب خوب بودنم نذار...
مَثَلِ من، مَثَلِ اون مریضیه که بدون نوبت میفرستنش پیش دکتر؛ نه چون عزیزتره، چون حالش از بقیه خرابتره.
✍م. کریمی
●|@abootorab7
خرید طلا و جاسوییچی تو ۱۳ صفر برای پولدار شدن؛ تنها سند معتبرش «قال بلاگر»ه! خرافهای برای کاسبی از جیب و اعتقادات مردم!!!
●|@abootorab7
یادداشتهای اربعین ۱۴۰۵ | السابقون
تازه به مرز خسروی رسیده بودیم. کنار یکی از موکبها ایستادم تا بطری آب بردارم. همانجا چشمم به بنری افتاد که عکس شهدای مرزبان رویش نقش بسته بود؛ پیر و جوان، کنار هم.
به چهرههایشان نگاه میکردم و ذهنم، میرفت سمت خانههایشان. با خودم گفتم اگر تقدیر طور دیگری رقم خورده بود، شاید امسال آنها هم از همین مرز عبور میکردند؛ کولهای روی دوش، چفیهای دور گردن، کنار همسر و بچههایشان، مثل همین زائرهایی که از کنارم رد میشدند.
خودشان که زودتر از همهی ما به ارباب رسیدند؛ اما غصهام برای آنهاست که عزیزشان را از دست دادند...
از کنار بنر گذشتم، آب را برداشتم، سوار ون شدیم و راهی کاظمین و سامرا شدیم؛ اما از آن لحظه به بعد، هر خانوادهای که کنار هم میدیدم، یاد خانهای میافتادم که یک نفر از جمعش کم شده بود.
●|@abootorab7