eitaa logo
الرَّحـیل | میم کریـمے
149 دنبال‌کننده
87 عکس
24 ویدیو
0 فایل
࿐ .«الرَّحیلُ وَشِیکٌ؛ «کوچ کردن نزدیک است ࿐ ● حیرانِ نجــــفِ حضرت ابــــوتراب ﷺ ● روایتــــگرِ ریــــزه‌نقــــش‌های ایــن جــــهان؛ از چــــشــــم‌انــــدازی کــــوچــــک... ● شاگردِ راه؛ در مشقِ طلبگی، دبیری و رسانه. ارتباط با ادمین: @mhkmi110
مشاهده در ایتا
دانلود
الرَّحـیل | میم کریـمے
زنگِ خانه را چند بار پشت سر هم زدند؛ آن‌قدر تند تند زنگ می‌زدند که معلوم بود خبری آورده‌اند... چادر جنوبی‌اش را روی سر کشید. هنوز لباس‌هایش سیاه بود. با دلِ آشوب خودش را به در رساند. ـ جونُم عبِد... خیره! ـ سلام خاله... بچه‌ت پیدا کردیم... زن خشکش زد. ـ بچه‌م؟... بچه‌م که صد و اندی روز پیش خاک کردیم... رختِ سیامو نمی‌بینی؟ نه بچه‌مو، خودمو، آرزوهامو خاک کردم... مو شبیهِ او آدمام که بیاین سرکارُم بذارین؟ جوان سرش را پایین انداخت. ـ نه خاله... دردت به جونُم... نه فقط شما، همه‌ ای شهر عزادارن. نه فقط واس بچه‌ی تو؛ واس همه‌ی بچه‌های او مدرسه... یادُمون نمیره چی سرِ ذوقِ این شهر اومد... ما خو تو خونه‌ی خومون بچه‌ای نداشتیم، اما بعد او روز، اندازه‌ی همه‌ی او مدرسه، بی‌ بچه شدیم... زن با گوشه‌ی چادر، نم اشکِ چشم‌هاش رو گرفت... ـ پَ ای حرفا چیه؟... مو که غیرِ زهرا، بچه‌ای نداشتوم... کدوم بچه‌مو پیدا کردین؟ جوان بغضش ترکید. ـ خاله... همو زهراتو پیدا کردن... یِی تیکه از وجودش... انگار دوباره صدای انفجار توی شهر پیچید. زن دستش را گرفت به چارچوب در؛ پاهاش سست شد. جوان آرام گفت: ـ خاله... کاش هیچ‌وقت پیدا نمی‌شد... داغِ همه‌مونو تازه کردن... از امروز، انگار باید دوباره چل روز عزا بگیریم... باید دوباره براش ختم بگیریم... باید دوباره دخترتو به خاک بسپری...ای جنگ، انگاری هنوز دست از بازی با زهرا و بچه‌های او مدرسه برنداشته... زن بدون حرف در را بست و انگار چیزی جا گذاشته باشد دوباره در را باز کرد. عبد هنوز پشت در وایساده بود و به نقطه‌ای خیره شده بود... - جونوم خاله؟ + عبد بگو ببینم... از ماکانم چیزی پیدا کِردین؟ جوان سرش را پایین انداخت و آرام فقط سری تکان داد... زن از جوابی که گرفته بود، روی زمین کنار در نشست... ـ کاش ای خبر به گوشِ مادرِ ماکان نرسه... ✍م. کریمی ●|@abootorab7
حمله دشمن به مرز شلمچه؟ آن هم درست وقتی زائرهای اربعین دارن راهی سفر می‌شن؟! احتمالاً فکر کرده می‌تونه ترس بندازه تو دل مردم؛ اما کدوم مردم؟! همون مردمی که بیشتر از صد روزه «حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست» از زبونشون نیفتاده؟! ترس بندازه تو دلِ کسایی که «وَ یا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم» براشون فقط یه جمله نیست، سبک زندگیه؟! این دشمن یه چیزو نفهمیده؛ که ما ملّت شهادتیم، ملّتِ امام حسین(ع). با تهدید از این راه دست نمی‌کشیم. ●|@abootorab7
دنیا مدام در تلاش است که تو را متوجه این کند که مالکِ هیچ‌چیز نیستی... ✍م. کریمی ●|@abootorab7
پایداری در راه مقاومت، نصرت الهی را در پی دارد. - آیت‌الله خامنه‌ای ●|@abootorab7
اگر اربعین کربلا نمی‌ری و از رفتنِ خیلی‌ها دلت گرفته، رفتنِ یکی مثل منو به حساب خوب بودنم نذار... مَثَلِ من، مَثَلِ اون مریضیه که بدون نوبت می‌فرستنش پیش دکتر؛ نه چون عزیزتره، چون حالش از بقیه خراب‌تره. ✍م. کریمی ●|@abootorab7
خرید طلا و جاسوییچی تو ۱۳ صفر برای پولدار شدن؛ تنها سند معتبرش «قال بلاگر»ه! خرافه‌ای برای کاسبی از جیب و اعتقادات مردم!!! ●|@abootorab7
یاد‌داشت‌های اربعین ۱۴۰۵ | السابقون تازه به مرز خسروی رسیده بودیم. کنار یکی از موکب‌ها ایستادم تا بطری آب بردارم. همان‌جا چشمم به بنری افتاد که عکس شهدای مرزبان رویش نقش بسته بود؛ پیر و جوان، کنار هم. به چهره‌هایشان نگاه می‌کردم و ذهنم، می‌رفت سمت خانه‌هایشان. با خودم گفتم اگر تقدیر طور دیگری رقم خورده بود، شاید امسال آن‌ها هم از همین مرز عبور می‌کردند؛ کوله‌ای روی دوش، چفیه‌ای دور گردن، کنار همسر و بچه‌هایشان، مثل همین زائرهایی که از کنارم رد می‌شدند. خودشان که زودتر از همه‌ی ما به ارباب رسیدند؛ اما غصه‌ام برای آن‌هاست که عزیزشان را از دست دادند... از کنار بنر گذشتم، آب را برداشتم، سوار ون شدیم و راهی کاظمین و سامرا شدیم؛ اما از آن لحظه به بعد، هر خانواده‌ای که کنار هم می‌دیدم، یاد خانه‌ای می‌افتادم که یک نفر از جمعش کم شده بود. ●|@abootorab7
یادداشت‌های اربعین ۱۴۰۵ | باب‌الحوائج نمی‌دانم این چه عادتی‌ست که سال‌هاست با من مانده؛ اینکه دلم نمی‌خواهد کسی بداند راهی سفر زیارتی شده‌ام. نه اینکه بخواهم پنهانش کنم؛ نه. شاید دلم نمی‌خواهد جایی، گوشه‌ی دل کسی چیزی سنگین شود. که کسی با خودش بگوید: «چرا او طلبیده شد و من نه؟» این بار هم تا رسیدم مرز، تازه یادم افتاد باید خداحافظی کنم. یک ویدیو مسیج برای بچه‌ها گرفتم و فرستادم. شاید از ترس اینکه مبادا بی‌حلالیت رفته باشم. آدم است دیگر؛ نمی‌داند کدام رفتن، آخرین رفتن است. چند دقیقه نگذشته بود که پیام آمد: «دعا کن معجزه شه منم بیام...» نمی‌دانم چرا. نمی‌دانم این اطمینان از کجا آمد، نوشتم: «چشم. میشه و میای. اومدی خبرم کن.» راستش خودم هم نمی‌دانستم چرا این‌قدر محکم گفته بودم. رسیدیم سیّدمحمد؛ اولین زیارتگاه مسیر. شلوغ بود. صدای آدم‌ها با صلوات‌ها قاطی شده بود. جلو رفتم، سلام دادم، دستم را به ضریح رساندم و یک‌دفعه یاد همان پیام افتادم. یاد دلی که هنوز پشت مرزها مانده بود. گفتم: «آقازاده... می‌شه این رفیق من رو هم بطلبید؟» از حرم که بیرون می‌آمدیم، چشمم افتاد به کتیبه‌ای: «السلام علیک یا باب الحوائج» ایستادم. انگار کسی آرام دستم را گرفت و برگرداند. دوباره رفتم سمت ضریح. دوباره خواستم. گفتم: «شما بهتر از هر کسی می‌دونین توی دل اونا که جا موندن چی می‌گذره... نذارید حسرت به دل بمونن.» تازه رسیده بودیم نجف که پیامش آمد: «شاید باورت نشه... ولی معجزه شد و ما الان خانوادگی نجفیم.» چند لحظه فقط به صفحه‌ی گوشی نگاه کردم... تازه فهمیدم آن «میای» که نوشتم از کجا آمده بود. نه از دعای من؛ از آن شوقی که پشت چند کلمه پنهان شده بود. کسی که این‌طور دلش راهی شده باشد، مگر می‌شود جا بماند؟ ●|@abootorab7
یادداشت‌های اربعین ۱۴۰۵ | فرشِ خانه‌ی پدری هر سال، موقع برنامه‌ریزی سفر، یک بحث همیشگی داشتیم؛ اول برویم کاظمین و سامرا یا مستقیم نجف و شروع پیاده‌روی؟ اربعین بود، هوا گرم بود، راه طولانی بود و همه می‌گفتیم باید توانمان را برای پیاده‌روی نگه داریم. اما امسال، از همان اول، تکلیفم روشن بود. بقیه را هم قانع کردم. نمی‌دانم چرا تا امسال برایم جا نیفتاده بود که آدم تا عراق بیاید و پابوسیِ پدرِ امامِ حی و حاضرش نرود؛ انگار هر بار، سفرش چیزی کم دارد. سامرا از همیشه داغ‌تر بود. آفتاب بی‌امان روی گنبدها می‌ریخت و نفس کشیدن سخت شده بود، اما هرچه به حرم نزدیک‌تر می‌شدم، گرما بیشتر از یادم می‌رفت. زیارت‌نامه را خواندم، دستم را به ضریح رساندم، دو رکعت نماز خواندم و بعد گوشه‌ای روی فرش‌های حرم نشستم. طبق عادتی که همیشه دارم، کف دستم را روی فرش گذاشتم و آرام زیر لب گفتم: «من عرب نیستم؛ اما شنیده‌ام شما رسم دارید اگر کسی روی فرشِ خانه‌ی پدری‌تان بنشیند و چیزی از شما بخواهد، بعید است دستِ رد به سینه‌اش بزنید...» هنوز دستم روی فرش بود که لیلا صدایم زد: «بجنب دیگه دل بکَن دختر... دیر شد.» از جا بلند شدم. کف دستم را یک بار دیگر روی فرش کشیدم و راه افتادم. بعضی خواهش‌ها را باید روی فرشِ خانه‌ی پدر جا گذاشت؛ مطمئن بودم صاحبخانه، پیش از آن‌که از جا بلند شوم، شنیده بود. ●|@abootorab7
سلام بر اون امامی که مظلوم زندگی کرد و در کمالِ مظلومیت هم به شهادت رسید‌‌‌... امام حسن(ع) ●|@abootorab7
خوش به سعادتم میشد اگر حالا مشهد بودم و بعد از زیارتی کوتاه و نماز جماعت تو صحن گوهرشاد، میرفتم پای منبر سیدعلی صادقی و روضه‌ی امین قدیم.
حسن جان... حسابِ بی‌کسی‌ام را ببین شده تکمیل جزام هم که ندارم بگیری‌ام تحویل پر از تَرَک ترَک و اشتباه و تردیدم کسی ندیده مرا آمدم ببینیدم... ببین که یکسره دردم، بیا و مرهم باش ببین رفیق ندارم، رفیق من هم باش...