eitaa logo
الرَّحـیل | میم کریـمے
149 دنبال‌کننده
87 عکس
24 ویدیو
0 فایل
࿐ .«الرَّحیلُ وَشِیکٌ؛ «کوچ کردن نزدیک است ࿐ ● حیرانِ نجــــفِ حضرت ابــــوتراب ﷺ ● روایتــــگرِ ریــــزه‌نقــــش‌های ایــن جــــهان؛ از چــــشــــم‌انــــدازی کــــوچــــک... ● شاگردِ راه؛ در مشقِ طلبگی، دبیری و رسانه. ارتباط با ادمین: @mhkmi110
مشاهده در ایتا
دانلود
بغل بگیر مرا... کوهِ گریه آوردم...
پسرِ ارشد فاطمه(س)؛ کاش من هم جزو همسایه‌های شما بودم، هر روز صف می‌کشیدم در خونتون که وقتی از خونه بیرون میاید یک نظر روی ماه‌تون رو ببینم...
او را علی نامیدند؛ تا ایران با حرمش از حیث وجود نجف محروم نماند....! السلام‌علیک‌یا‌علی‌ابن‌موسی‌الرضا(ع)
غمگینم، مثل اون خیمه‌ها و تکیه‌هایی که سال‌به‌سال فقط واسه محرم ارباب برپا میشن و امشب همه‌شون جمع شدن...
الرَّحـیل | میم کریـمے
مثل عَلَم‌ و کتل‌هایی که دوباره به انبار برمی‌گردن تا محرم بعد...
مثل پیرغلامی که نمی‌دونه تا محرم بعد عمرش قد میده نوکریِ ارباب رو کنه یا نه...
الرَّحـیل | میم کریـمے
سال‌هاست همین‌جام؛ میزبان آدم‌هایی‌ام که هر کدام قصه‌ای روی دل من گذاشته‌اند. مثلا آن مردی که دو سال پیش فقط شب هشتم دیدمش. آمد، زیر لب چیزهایی گفت، آرام گریه کرد و انگار جوابش را گرفته باشد؛ بلند شد و رفت، بی‌آنکه تا آخر مجلس بماند. دیگر هم ندیدمش. یا آن جوانی که همه فکر می‌کردند فقط خادم هیئت است. قبل از همه می‌آمد، چای می‌ریخت، پذیرایی می‌کرد، آخر مجلس استکان‌ها را جمع می‌کرد و بعد، یک گوشه بی‌صدا اشک می‌ریخت. فقط من می‌دانستم از خدا چه می‌خواهد... تا اینکه یک روز، همه فهمیدند؛ وقتی تابوتش را با همان پرچم «یا حسین» که حاج صادق از کربلا آورده بود، روبه‌روی منبر گذاشتند و حاج امین، روضه‌ی شهادتش را خواند. محمدعلی را می‌بینی؟ همان که حالا میان‌دار مجلس است؟ یادش رفته وقتی سیزده ساله بود، هر وقت کوچه باز می‌کردند به او می‌گفتند: «هنوز بچه‌ای، برو آخر صف.» اما چند دقیقه بعد، یواشکی خودش را بین سینه‌زن‌ها جا می‌داد. نگاهش کن... عجب مردی شده. برای من هم عزادارهای حسین(ع) یک جور دیگرند. سیاه‌پوش‌هایش بوی دیگری می‌دهند. اشک که می‌ریزند، انگار چیزی از دلشان را پیش من امانت می‌گذارند. هر سال، آخر صفر که می‌شود، دلم می‌گیرد. می‌دانم بساط این حسینیه جمع می‌شود و تا سال دیگر، از این شلوغی خبری نیست. البته روضه‌های هفتگی هم هست... اما محرم و صفر، چیز دیگری است. راستش... همه‌ی این خاطره‌ها را گفتم تا از ترسم فرار کنم. می‌ترسم یک روز تصمیم بگیرند عوضم کنند. مثلا حاج احمد فرش فروش دلش را به دریا بزند و همه‌ی فرش‌های حسینیه را عوض کند. مثل امسال که کربلایی اکبر همه اسباب آشپزخانه را نونوار کرد. می‌ترسم مرا لوله کنند و بگذارند گوشه‌ی انبار؛ جایی که دیگر خبری از اشک و روضه و «یا حسین» نباشد. همه‌ی این سال‌ها، هزاران نفر سرشان را روی نقش‌های سرخم گذاشته‌اند و زمزمه کرده‌اند: «وَالَّذینَ بَذَلوا مُهَجَهُم دونَ الحُسین...» هر بار که این جمله را می‌شنوم، دلم می‌لرزد... با خودم می‌گویم نکند من هم سهم کوچکی از این عبارت داشته باشم؟ آخر، بی‌بی مریم که تار و پودم را به هم می‌بافت، هر گره‌ای که می‌زد، اول سلامی به ارباب می‌داد، بعد نخ را از میان تارها رد می‌کرد. شاید برای همین است که گره‌به‌گره‌ام با نام حسین(ع) بسته شد و همه‌ی عمرم خاک پای عزادارانش بودم. کسی چه می‌داند... شاید سرخیِ من، فقط رنگ نخ‌هایم نباشد... این حرف‌ها را بی‌خیال، تو بگو فرشی خوش‌عاقبت‌تر از من هم سراغ داری؟ ✍م. کریمی ●|@abootorab7
جراح نیستم ولی هرچند وقت یه‌بار زخم‌هایی که رو قلب و روحمه رو باز میکنم، از اول براشون گریه میکنم و بعد دوباره میبندمشون.
به قول حام عسکری، خوشبختی مثل تلفن همراهه؛ همه باید داشته باشن که به آدم حال بده... تنهایی تلفن همراه داشته باشی با کی میخوای حرف بزنی؟
اربعین تو صف زیارت وایساده بودم، حال معنوی خاصی هم نداشتم، یهو صدای پشت‌سریم اومد که داشت حرف میزد: کاش امام حسین(ع) مارو حلال کنه... و من تا ساعتها با این جمله گریه کردم. آره آقا جون ببخش که ما خودمون رو به شما مربوط میدونیم... ببخش که ما رو به شما میشناسن... ببخش که از شما دَم میزنیم و شبیهتون نیستیم... ما رو ببخش دورت بگردم...
•| *بِنَفْسِی أَنْتَ مِنْ نَازِحٍ مَا نَزَحَ عَنَّا* |• جــانم به فــدای آن غایــبی که از مــا دور است، ولــی جــدا نیست... ●|@abootorab7