شب که می شود؛
تا سحر هنگام که طلوع خورشید،غروب زندگی ات را درودی گوید،میان اسارت دستان نامهربان غم ،به چه می اندیشی ؟
عزیز من،می دانم آسودگی ،آرزوی دیرینه تو از این زندگی پر از ابهام است؛می دانم تو به دنبال جرعه ای آرامش ،تلخی قهوه های پی در پی شبانه را تاب آورده ای که مبادا شب،غم نگاهش را به باورهای رنگین و شادمانه ات نتاباند و دم دمکی از حال خوش ناپایدارت را به تاراج نبرد.
اما به من بگو ،میان تلخی ایام، در این شب هنگام غمین به چه میاندیشی؟؟!
که درخشش چشمانت خاموش است و به سوگ مکدر شده؟
که خنده دیگر لبان سرخت را زینت نمیدهد
که سکون است،که دلهره در این حوالی پرسه میزند،که تنهایی چیره شده بر بزم همیشگی ات،که تشویش میان غم چشمانت خانه ساخته؛
به من بگو،به چه می اندیشی ؟!
-مبینا
اون روزی که با وسواس علائم نگارشی رو با مداد قرمز می ذاشتی،فکر میکردی یه روزی اینجوری تو دنیای سیاهی و بی ذوقی،غرق بشی؟؟!
بگذار بنویسند....m4a
حجم:
4M
می دانی،
درد را از هر سو که بخوانی،درد نامیده می شود.
به قلم و
🎙_با نوای مبینا؛
انسان ؟ این موجود دوپا که هم جان بی گناهان میگیرد و هم جان می آفریند؟ هم ستم می کند و هم ستمها میکشد . هم دلش میگیرد و هم دلش میگشاید .هم به آسمان می رود و هم زمین می خورد. هم مهرآفرینی میکند و هم بی مهری.هم خودرایی میکند و هم رایزنی . هم آشوب میکند و هم مطالبه ی صلح. هم پر پرواز می بُرد و هم بال و پر میشود. هم هواخواه حیواناتِ خدا میشود و هم ماهیان در تُنگ اسیر میکند . هم هر لحظه آغاز میکند و هم خواستار پایان میشود . هم کوشش رفاه میکند و هم در برابر زندگی مقاومت . به راستی چیست این انسان.؟ از کجا آمده و به کجا خواهد رفت ؟ از سوی نیستی بسوی نیستی دیگر ؟ یا از سوی پروردگار بسوی حقیقت ؟ اگر مقصد زندگی اش حقیقت است چرا این چنین کورکورانه می اندیشد ؟ چرا این گونه به خود دروغ میگوید ؟ چرا چشم بر جهان می بندد و خود را در مقابل پدیدآورندهاش قرار می دهد؟ در اثبات چه میکوشد ؟ برای چه بیتابی میکند ؟ اصلاً ،چه بر سرش آمده ؟ چه بر سرش آمده که اینطور برتری اش بر مخلوقات خدا شرافت را از وجودش سلب کرده ؟ پس چه شد اشرفیتش بر سایر موجودات ؟ اینگونه شرف می ورزد ؟ با بی شرفی ؟ با حقیر ساختن روح و جان انسان ؟ ای کاش حوّا بود و می دید . ای کاش بود و می دید این روزها چه بر سر آدم های بی افسار روی زمین آمده . آدم هایی پست تر از آنچه در بلندای تصور میگنجد . آیا اگر بود و می دید , بازهم فریب مار خوش خط و خال را میخورد ؟ یا هرچه درخت سیب در آن باغ بود به دست خود میسوزاند؟ . حوّای قصه ی پر غصه ی آدم ، اگر از سرنوشت آدمیان آگاهی داشت ، هرگز به دام وسوسه نمی افتاد . ای کاش ..
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فعلا بیاید به همین کلیشه ها پناه ببریم
خواهیم دید چه می شود..
تهی ؛.m4a
حجم:
3.6M
عشق را ، شعر را، مکاشفه را
همه را از نداشتن دارم...
🎙_با نوای مبینا؛