بگذار بنویسند....m4a
حجم:
4M
می دانی،
درد را از هر سو که بخوانی،درد نامیده می شود.
به قلم و
🎙_با نوای مبینا؛
انسان ؟ این موجود دوپا که هم جان بی گناهان میگیرد و هم جان می آفریند؟ هم ستم می کند و هم ستمها میکشد . هم دلش میگیرد و هم دلش میگشاید .هم به آسمان می رود و هم زمین می خورد. هم مهرآفرینی میکند و هم بی مهری.هم خودرایی میکند و هم رایزنی . هم آشوب میکند و هم مطالبه ی صلح. هم پر پرواز می بُرد و هم بال و پر میشود. هم هواخواه حیواناتِ خدا میشود و هم ماهیان در تُنگ اسیر میکند . هم هر لحظه آغاز میکند و هم خواستار پایان میشود . هم کوشش رفاه میکند و هم در برابر زندگی مقاومت . به راستی چیست این انسان.؟ از کجا آمده و به کجا خواهد رفت ؟ از سوی نیستی بسوی نیستی دیگر ؟ یا از سوی پروردگار بسوی حقیقت ؟ اگر مقصد زندگی اش حقیقت است چرا این چنین کورکورانه می اندیشد ؟ چرا این گونه به خود دروغ میگوید ؟ چرا چشم بر جهان می بندد و خود را در مقابل پدیدآورندهاش قرار می دهد؟ در اثبات چه میکوشد ؟ برای چه بیتابی میکند ؟ اصلاً ،چه بر سرش آمده ؟ چه بر سرش آمده که اینطور برتری اش بر مخلوقات خدا شرافت را از وجودش سلب کرده ؟ پس چه شد اشرفیتش بر سایر موجودات ؟ اینگونه شرف می ورزد ؟ با بی شرفی ؟ با حقیر ساختن روح و جان انسان ؟ ای کاش حوّا بود و می دید . ای کاش بود و می دید این روزها چه بر سر آدم های بی افسار روی زمین آمده . آدم هایی پست تر از آنچه در بلندای تصور میگنجد . آیا اگر بود و می دید , بازهم فریب مار خوش خط و خال را میخورد ؟ یا هرچه درخت سیب در آن باغ بود به دست خود میسوزاند؟ . حوّای قصه ی پر غصه ی آدم ، اگر از سرنوشت آدمیان آگاهی داشت ، هرگز به دام وسوسه نمی افتاد . ای کاش ..
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فعلا بیاید به همین کلیشه ها پناه ببریم
خواهیم دید چه می شود..
تهی ؛.m4a
حجم:
3.6M
عشق را ، شعر را، مکاشفه را
همه را از نداشتن دارم...
🎙_با نوای مبینا؛
لبخند روی لب هایش همچون پرنده ای نوبال ، پرکشید و رفت . دوباره در دخمه ی کوچک ذهنش تنها شده بود .زیرانداز پشمی آبی رنگی در کنار شومینه ی قدیمی انداخت و رویش نشست . دست برد به سمت دفترچه ی خاک گرفته ی خاطرات گوشه ی طاقچه و آنرا چنان لمس کرد که گویی تکه ای از وجودش را نوازش میکرد . کاغذ های کاهی ماتم زده ی دفترچه، مشتاقانه دعوتش میکرد که آن را ورق بزند ؛ اما میدانست ورق زدن همانا و غرق شدن در روزهای گذشته همان...
صدای جلز ولز آتش ، همچون مستمعی آشنا ، طلب قصه هایش را میکرد .او هم انگار دوست داشت که بگوید تمام ناگفته هایش را ،برای سرخی و زردی شعله ها . دوست داشت نفسی بگیرد و با او از بینفسی بگوید . از هرآنچه سخت و آسان بر او گذشته بود . گذشته بود ولی ردپای آهنینش هنوز بر دوشش سنگینی میکرد .از روزهایی که تمام میشد و اشکها و لبخندهایی که تمام نمیشد . از قِصه هایی که غُصه میشدند و غُصه هایی که از دل شادترین آدم های قِصه بیرون میزدند. نمی دانست چرا اما دوست داشت به صدای آرام آتش اعتماد کند . دوست داشت بگوید و آتش فقط بشنود و با سوختن جانش ،همراهی اش کند .چه همراهی جانانه ای!. پس دست برد و صفحه ی اول دفترچه زِوار دررفته را باز کرد : امروز ...
Aurora
لبخند روی لب هایش همچون پرنده ای نوبال ، پرکشید و رفت . دوباره در دخمه ی کوچک ذهنش تنها شده بود .زیر
خداروشکر نویسنده نشدیم
انواع وابسته ی وابسته را در جمله ی «دفترچه ی خاک گرفته ی خاطرات گوشه ی طاقچه » مشخص کنید !
/جهانش دیگر درخشش نداشت!در پشت تاریکی و ظلمت ، خود را به خواب زده بود و گهی خمیازه می کشید؛ دیگر حتی در اتاقک خاکستری نمناک و خاک گرفته ذهنش هم، به دنبال ردی از فروغ پر مهر آن بی مهر نمیگشت؛ خیلی وقت بود خود را پشت ابری پنهان کرده بود و گویی شرمسار بود.
خندید؛ خنده ای آراسته به درد در وجودش زبانه می کشید، دیگر حتی نمیخواست بماند و به خواسته دیگران خود را به در و دیوار بکوبد تا مبادا مانند آنها نباشد، خسته بود، آن حجم از غم در قلب کوچکش قطعا تاب نمی آورد؛ گویی میخواست سینه بدرد و ناگفته های گفتنی اش را با چند جمله عاشقانه نغمه سازد.
پرده بی رنگ و رویی که از سالها پیش روی دل ترک خورده اش کشیده بود ، خواستار رونمایی بود،رونمایی از آن همه ترک و وصله پینه،گویی نقاب تاریکی کماکم از چهره اش پایین می افتاد و در پشت آن حجم از سردی و وحشت،قلب کوچک و پراحساس خود را در آیینه چشمان دیگران به نمایش میگذاشت ؛ به خنده قاب شده در پس و پیش ذهنش نیشخندی زد، او دیگر آدم سابق نمی شد!»
-مبینا
قصه آدم بودن؟! چه قصه دردناکیه ولی
چه غصه ریشه داریه ولی
چه غم مادام و موندگاریه ولی...