eitaa logo
Aurora
86 دنبال‌کننده
4 عکس
10 ویدیو
7 فایل
اینجا همه آدمک اند،چوبی اند. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_z7rvip&btn=مبینا کپی؟هرگز.
مشاهده در ایتا
دانلود
شب که می شود؛ تا سحر هنگام که طلوع خورشید،غروب زندگی ات را درودی گوید،میان اسارت دستان نامهربان غم ،به چه می اندیشی ؟ عزیز من،می دانم آسودگی ،آرزوی دیرینه تو از این زندگی پر از ابهام است؛می دانم تو به دنبال جرعه ای آرامش ،تلخی قهوه های پی در پی شبانه را تاب آورده ای که مبادا شب،غم نگاهش را به باورهای رنگین و شادمانه ات نتاباند و دم دمکی از حال خوش ناپایدارت را به تاراج نبرد. اما به من بگو ،میان تلخی ایام، در این شب هنگام غمین به چه می‌اندیشی؟؟! که درخشش چشمانت خاموش است و به سوگ مکدر شده؟ که خنده دیگر لبان سرخت را زینت نمی‌دهد که سکون است،که دلهره در این حوالی پرسه میزند،که تنهایی چیره شده بر بزم همیشگی ات،که تشویش میان غم چشمانت خانه ساخته؛ به من بگو،به چه می اندیشی ؟! -مبینا
اون روزی که با وسواس علائم نگارشی رو با مداد قرمز می ذاشتی،فکر میکردی یه روزی اینجوری تو دنیای سیاهی و بی ذوقی،غرق بشی؟؟!
بگذار بنویسند....m4a
حجم: 4M
می دانی، درد را از هر سو که بخوانی،درد نامیده می شود. به قلم و 🎙_با نوای مبینا؛
انسان ؟ این موجود دوپا که هم جان بی گناهان میگیرد و هم جان می آفریند؟ هم ستم می کند و هم ستم‌ها میکشد . هم دلش میگیرد و هم دلش میگشاید .هم به آسمان می رود و هم زمین می خورد. هم مهرآفرینی می‌کند و هم بی مهری.هم خودرایی می‌کند و هم رایزنی . هم آشوب می‌کند و هم مطالبه ی صلح. هم پر پرواز می بُرد و هم بال و پر میشود. هم هواخواه حیواناتِ خدا میشود و هم ماهیان در تُنگ اسیر می‌کند . هم هر لحظه آغاز میکند و هم خواستار پایان میشود . هم کوشش رفاه میکند و هم در برابر زندگی مقاومت . به راستی چیست این انسان.؟ از کجا آمده و به کجا خواهد رفت ؟ از سوی نیستی بسوی نیستی دیگر ؟ یا از سوی پروردگار بسوی حقیقت ؟ اگر مقصد زندگی اش حقیقت است چرا این چنین کورکورانه می اندیشد ؟ چرا این گونه به خود دروغ میگوید ؟ چرا چشم بر جهان می بندد و خود را در مقابل پدیدآورنده‌اش قرار می دهد؟ در اثبات چه میکوشد ؟ برای چه بی‌تابی میکند ؟ اصلاً ،چه بر سرش آمده ؟ چه بر سرش آمده که اینطور برتری اش بر مخلوقات خدا شرافت را از وجودش سلب کرده ؟ پس چه شد اشرفیتش بر سایر موجودات ؟ اینگونه شرف می ورزد ؟ با بی شرفی ؟ با حقیر ساختن روح و جان انسان ؟ ای کاش حوّا بود و می دید . ای کاش بود و می دید این روزها چه بر سر آدم های بی افسار روی زمین آمده . آدم هایی پست تر از آنچه در بلندای تصور میگنجد . آیا اگر بود و می دید , بازهم فریب مار خوش خط و خال را میخورد ؟ یا هرچه درخت سیب در آن باغ بود به دست خود میسوزاند؟ . حوّای قصه ی پر غصه ی آدم ، اگر از سرنوشت آدمیان آگاهی داشت ، هرگز به دام وسوسه نمی افتاد . ای کاش ..
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فعلا بیاید به همین کلیشه ها پناه ببریم خواهیم دید چه می شود..
تهی ؛.m4a
حجم: 3.6M
عشق را ، شعر را، مکاشفه را همه را از نداشتن دارم... 🎙_با نوای مبینا؛
لبخند روی لب هایش همچون پرنده ای نوبال ، پرکشید و رفت . دوباره در دخمه ی کوچک ذهنش تنها شده بود .زیرانداز پشمی آبی رنگی در کنار شومینه ی قدیمی انداخت و رویش نشست . دست برد به سمت دفترچه ی خاک گرفته ی خاطرات گوشه ی طاقچه و آنرا چنان لمس کرد که گویی تکه ای از وجودش را نوازش میکرد . کاغذ های کاهی ماتم زده ی دفترچه، مشتاقانه دعوتش میکرد که آن را ورق بزند ؛ اما می‌دانست ورق زدن همانا و غرق شدن در روزهای گذشته همان... صدای جلز ولز آتش ، همچون مستمعی آشنا ، طلب قصه هایش را میکرد .او هم انگار دوست داشت که بگوید تمام ناگفته هایش را ،برای سرخی و زردی شعله ها . دوست داشت نفسی بگیرد و با او از بی‌نفسی بگوید . از هرآنچه سخت و آسان بر او گذشته بود . گذشته بود ولی ردپای آهنینش هنوز بر دوشش سنگینی میکرد .از روزهایی که تمام می‌شد و اشک‌ها و لبخندهایی که تمام نمیشد . از قِصه هایی که غُصه میشدند و غُصه هایی که از دل شادترین آدم های قِصه بیرون میزدند. نمی دانست چرا اما دوست داشت به صدای آرام آتش اعتماد کند . دوست داشت بگوید و آتش فقط بشنود و با سوختن جانش ،همراهی اش کند .چه همراهی جانانه ای!. پس دست برد و صفحه ی اول دفترچه زِوار دررفته را باز کرد : امروز ...
Aurora
لبخند روی لب هایش همچون پرنده ای نوبال ، پرکشید و رفت . دوباره در دخمه ی کوچک ذهنش تنها شده بود .زیر
خداروشکر نویسنده نشدیم انواع وابسته ی وابسته را در جمله ی «دفترچه ی خاک گرفته ی خاطرات گوشه ی طاقچه » مشخص کنید !
کاش بلیط غار اصحاب کهف در صورت درخواست فعال میشد . همراه با یک سگ مهربان.
/جهانش دیگر درخشش نداشت!در پشت تاریکی و ظلمت ، خود را به خواب زده بود و گهی خمیازه می کشید؛ دیگر حتی در اتاقک خاکستری نمناک و خاک گرفته ذهنش هم، به دنبال ردی از فروغ پر مهر آن بی مهر نمی‌گشت؛ خیلی وقت بود خود را پشت ابری پنهان کرده بود و گویی شرمسار بود. خندید؛ خنده ای آراسته به درد در وجودش زبانه می کشید، دیگر حتی نمی‌خواست بماند و به خواسته دیگران خود را به در و دیوار بکوبد تا مبادا مانند آنها نباشد، خسته بود، آن حجم از غم در قلب کوچکش قطعا تاب نمی آورد؛ گویی می‌خواست سینه بدرد و ناگفته های گفتنی اش را با چند جمله عاشقانه نغمه سازد. پرده بی رنگ و رویی که از سالها پیش روی دل ترک خورده اش کشیده بود ، خواستار رونمایی بود،رونمایی از آن همه ترک و وصله پینه،گویی نقاب تاریکی کماکم از چهره اش پایین می افتاد و در پشت آن حجم از سردی و وحشت،قلب کوچک و پراحساس خود را در آیینه چشمان دیگران به نمایش می‌گذاشت ؛ به خنده قاب شده در پس و پیش ذهنش نیشخندی زد، او دیگر آدم سابق نمی شد!» -مبینا