دلمون دلتنگِ اربعینومشایه، راهیانوهویزهوشلمچه، مشهدوگوهرشاد، چیذروامامزادهعلیاکبر، کربلاوحرمعموعباس، کاظمینوسامرا و خونهپدریموننجفه..
زیاد هم دلتنگیم.
هدایت شده از آیھ ؛
امنیت برقرار شده، جنگ تمام میشود، اینترنت پرسرعت میشود، ترم جدید کمی بعد شروع میشود؛ اما برای پدری که دختر سه سالهاش پرپر شد، مادری که از عزیزدلش جز خاکستری باقی نماند، همسری که نانآور خانهاش سر بریده شد؛ جنگ هیچوقت تمام نمیشود..
و قطعا روزهای ما اگر کتاب شود آدمهای زیادی را به گریه میاندازد.
هدایت شده از - سِدنا
- آنها میگویند خوشبهحالم است که به این میزان میخوابم، بیچارهها نمیدانند چه حال خرابی دارم که اینقدر میخوابم.
هدایت شده از آیھ ؛
سلام بر تو، به تعداد دفعاتی که به مادرت متوسل شدیم و گره از کارها باز شد، ماهِ امالبنین(س).. قمر بنیهاشم..
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
بعد از شهادت زهـرا، امشب علی اول بار است که پس از سالها بالاخره لبخند زده. طفل قنداقپیچ را به آغوش کشیده؛ در گوشش اذان زمزمه کرده؛ گلویش را بوییده و بازوهایش را بوسیده. زنان بنیکلاب شنیدهاند. آمدهاند به خوشباش. آمدهاند به دیدن طفل. به دستهای سپید مرمریناش که نقل گعدههای قبیله شده. زنان بنیکلاب برایش بازوبند آوردهاند. زنان بنیکلاب حسودند. از همان اول، چشم دیدن امالبنین را در بیت علی نداشتند. حالا او برای علی، شیرپسری زیبا و سیاهچشم آورده. ماه کامل انگار. درخشان. کشیده ابرو. سرخ گونه. زنان بنیکلاب پچپچ میکنند. امالبنین بیاهمیت، میخندد. رسم عرب است که دستهای نوزاد را حنا بگذارند. برای امان از گرمای بادیه. گذاشتهاند. دستهای پسرک سرخ سرخ است. سرخ حنا. دستهای پسرک خضاب شده. زنان بنیکلاب شورچشماند. پچپچه میکنند و به گوشه چشم نگاهش میکنند و زیرلب، وردهای تاریک میپراکنند. دیدی چه دستهای سرخی داشت. دیدی چه گلوی برفگونهای. بازوان علی بود گویی. چشمهای ابوطالب انگار. زنان بنیکلاب میروند. پسر میزایند. یک به یک. پشت به پشت. به بغض علی. به حسادت عباس. پسران قد کشیدند و مرد شدند. لشکری شدند. لشکر بزرگ قبیله. به عراق رفتند. آخرالامر مردی از همین بنی کلاب در عراق، راه آب به عباس بست. شمر نام. گفت که به گلویش آب نرسد. گفت که چشمان سیاهش تاریک شود. گفت که بازوهای مرمریناش را بیاورید که سالها فخر طایفه ماست. پسرک حالا کنار شط افتاد. پسران زنان بنیکلاب بالای سرش پچپچه میکنند. چه گلوی برفگونهای. چه دستان سرخ خضاب شدهای...
«مهدی مولایی»
https://eitaa.com/m_molaie110