{ اَبـْــرار }
هدایت شده از [ هُرنو ]
بعد از اینکه خبر آمدنتان رسید، فال گرفتم...
تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاج
سِزَد اگر همهٔ دلبران دَهَندَت باج
دو چشمِ شوخِ تو برهم زده خَطا و حَبَش
به چینِ زلفِ تو ماچین و هند داده خراج
بیاضِ رویِ تو روشن چو عارِضِ رُخِ روز
سوادِ زلفِ سیاهِ تو هست ظلمت داج
دهانِ شهدِ تو داده رواج آب خِضِر
لبِ چو قندِ تو بُرد از نباتِ مصر رواج
از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت
که از تو دردِ دل ای جان، نمیرسد به عِلاج
چرا همیشکنی جانِ من ز سنگدلی؟
دلِ ضعیف که باشد، به نازکی چو زُجاج
لبِ تو خضر و دهانِ تو آبِ حیوان است
قدِ تو سرو و میان موی و بَر، به هیئت عاج
فِتاد در دلِ حافظ هوایِ چون تو شَهی
کمینه ذرهٔ خاکِ درِ تو بودی کاج
پانوشت:
چه کسی فکر میکرد شب عاشورای حسینی پای محمد نوری و تورج نگهبان و محمد سریر به بیت رهبری باز شود؟
چه کسی فکر میکرد در این عزیزترین شب شیعه یک مرجع تقلید از مداح اهل بیت بخواهد که از "ایران" بخواند؟
اینجا ایران است... 🇮🇷
خدایا از عمر من کم کن و به عمر این مرد اضافه کن. ❤️
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
{ اَبـْــرار }
بیخواب شدهام.
پوشک مهدیار را عوض کردهام و احتمال نم دادن به صفر میل میکند. شیرش را خورده و یکبار دیگر بعد از این سه روزِ عذابآور ثابت کرده که خودش میتواند به طور نیمه مستقل به خواب برود. عکسی که از وقتی به دنیا آمده در پی شکارش بودم را در نور افکت گونهی اول صبح، از انگشتهای شکل قلب شدهمان گرفتهام. داستان کوتاه دیشب را تمام کردهام. اما بیخواب شدهام.
همیشه همینطور بودهام. بدخواب. سخت به خواب میرفتم و اگر میانههایش بیدار میشدم دوباره سخت میخوابیدم. به صدا و حرکات و دمایمحیط حساس. از آنهاییام که صدبار پتو را رویم میکشم و کنار میزنم و دست و پاهایم را به نوبت بیرون پتو میگذارم. تا دو سه بار بالشت را زیر و رو نکنم و ارتفاع مناسب را پیدا نکنم خوابم نمیبرد.
این همه تشریفات را هوسهای نیمه شب و اشتهای صبح مهدیار به هم زده. همهی حساسیت هایم را بی اعتبار کرده و گاهی در وضعی غریب خوابم میبرد. مثلا دست دراز کرده برای ضربه زدن به پشت مهدیار و چانه بر زمین. یا یک دست زیر بدن جامانده در کشیدگی ناشی از پیدا کردن پستانک مهدیار. یا حتی نشسته.
اما باز هم گاهی بیخوابی طوری سر و کلهاش پیدا میشود که انگار نه انگار من مادر شدهام.
#حالامنمیخوابماونبیدارمیشه:)
@abrar212 °|🌱
{ اَبـْــرار }
بیخواب شدهام. پوشک مهدیار را عوض کردهام و احتمال نم دادن به صفر میل میکند. شیرش را خورده و یکبا
اون قضیه خواب نیمه مستقل بود که اثباتش کرده بود
همین الان نقضش کرد🥲
از صبح تا حالا تنها بودیم دیگه کلافه شدیم. خلاقیتم در بازی سازی ته کشید. خیلی خوابش میومد. برق هم رفته بود و بهترین گزینه یه خوابِ مریض جلوی باد پنکه شارژی بود. همه چی داشت خوب پیش میرفت تا اینکه نامبرده یک جوری به نقاشی روی تشکش نگاه کرد که انگار تا قبل از اون لحظه اصلا وجود نداشته:)
#کیوت_بوی
@abrar212 °|🌱
امروز مهدیار را بردم بهشت معصومه. سر قبر آقا، مادرجون و بابابزرگ. بالای قبر مادرجون یک نهال خوش برگ و رنگی بود که یا من یادم نبود آنجا بوده یا اصلا نبوده. سایهی تور مانندی انداخته بود به سنگ قبر داغ از آفتاب. نهال کنار یک درخت نسبتا تنومند کاج بود و پای کاج فوارهی کمجانی نور آفتاب را میشکست در قطراتش. یاد باغچهی خانهی مادرجون افتادم. یاد یاس و اناری که تازه تازه داشتند حیاط را خوش عطر و رنگ میکردند. روی قالی قرمزِ پهن شده در ایوان که مینشستی و منتظر کمرنگ شدن بخار چای میشدی، حال میآمدی از حجم سبز باغچه. اگر مادرجون با پشت انگشتها میکشید روی گلهای قالی که غبارشان را بگیرد و همینطور برایت تعریف میکرد از همه چیز و همه کس، میشد شب برگردی و یکی از درستترین و دوست داشتنیترین موقعیتهای عمرت را بنویسی. من اما هیچوقت در بودنش ننوشتم.
امروز که صدای دوک دوک قطرههای آب و گنجشکها لابهلای "دلم برات تنگ شده"ام پیچید، حیفم آمد ننویسم. تصور کردم برای اولین بار است که مهدیار را بردهام خانهاش. برایمان فرش پهن کرده روی ایوان و سبد سیب را گذاشته کنار دستش. مهدیار را که میبیند میگوید "آی پسر بیا ببینم چقدر شبیه بابات شدی... ماشالا به جونت". بعد به من توصیه میکند گوشت کباب کنم و بدهم به نیش بکشد تا درد لثههایش کم شود و قوت بگیرد برای در آوردن دندان. بگوید دردش را ده مرد نمیتوانند تحمل کنند و گناه دارد بچه. من بگویم که شبها بیخواب میشود و ناله میکند از درد گاهی. چشمهایش را جمع کند و سر کج کند و بزند پشت دستش و بگوید "آخخخخ بچهم". بعد اطمینان دهد که این یک کار آب روی آتش است. دعایی کند که اولش "الهی" باشد.
امروز هم خواستم دعا کند. میدانم اینبار خیلی نزدیکتر است به محل اجابت. میدانم نیاز به یادآوری نبود اصلا و خودش سراغ میگیرد از ما.
شعر روی سنگ قبرها چیزی نیست که زندهها در وصف عزیز سفرکردهشان نوشته باشند. این تعبیر که آن عزیز ما را خطاب قرار داده، درستتر است.
عصرنشینی مادرجون که تمام شد امروز، موقع خداحافظی نگاهم به قاب قبرش افتاد: "...من از یادت نمیکاهم".
#صبر_خدا_اما_زیاد_است
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
{ اَبـْــرار }
"روزی که او آمد"
از شب قبل یک عالمه باران باریده بود. روی چهارپایهی تخت بیمارستان ایستادم و قبل از اینکه خودم را به زحمت روی تخت بکشانم، از پنجره بیرون را نگاه کردم. هوا هنوز ابری بود. صدای گنجشکهایی که روی کاج خیس نشسته بودند، حیاط بیمارستان را پر کرده بود. بوی نمِ خاک بین بوی خون و بتادین، در سرم پیچید.
یاد شب قبل افتادم. همان لحظه که از درد نفسم گیر کرده بود زیر دندههای سینه. سرما شده بود هزار سوزن و فرو میرفت در استخوانهایم. درست همان لحظه، لحظهی ادراک مهمترین اتفاق زندگیام بود.
ماما بند ناف را بریده بود. گذاشته بودش روی سینهام. از آن لحظه ارتباط ما جور دیگری شد. دیگر توی وجودم نبود که صورتش را فقط تصور کنم. شده بود عین واقعیت و بیرون از من حضور داشت. فراتر از تصاویر مبهم سونوگرافی و تکانهای وقت و بی وقتش بود، صدا داشت. بیتابی جدا شدنش را میکرد. ترسیده بود حتما.
سرم را از روی تخت بلند کردم تا بهتر ببینمش. مژههای خیسش چسبیده بود به گونهها. این اولین جزء او بود که از نزدیک میدیدم و مثل عکسهای در هم پیچیده و سیاهسفید سونوگرافی نبود. از ذهنم گذشت چه خوب که هیچ وقت نرفتم سونوی سه بعدی تا آن لحظه خودِ واقعیاش را ببینم.
مثل یک جوجهی باران زده خیس بود و زبانش میلرزید با گریهها. حتما سردش بود و گرسنه. ترسیدم دستم بخورد به پوست نازک و قرمزش، بیشتر سردش شود. ماما گفت لمسش کنم. قلبم محکم میزد. نبض رسیده بود به چشمهایم. انگشت اشارهی دست چپم را جا دادم توی مشتش. دست دیگرم را کشیدم به کرکهای خونیِ سرش. گفتم "سلام پسرم... گریه نکن مامان".
لبهایش را گذاشت روی هم و دیگر گریه نکرد. انگار که خوابش برده باشد، آرام شد. آنقدر آرام که وقتی بردندش زیر گرما تاب، نگران شدم و پرسیدم چرا گریه نمیکند.
حتما مرغ آمین بالای سر پرستار بود وقتی که جواب داد "نترس بعدا انقدر گریه کنه که خستهات کنه".
دم را طولانی کردم تا جا باز شود برای بوی نم خاک. آهسته دراز کشیدم روی تخت. به مادرم گفتم مهدیار را بیاورد تا شیر بدهم. بارها تصورش کرده بودم. آن صبحی را که مهدیار آمده توی بغلمان و مطمئنیم از داشتنش. همه چیز همان بود، حتی باران شب قبل. زمان ایستاده بود و فقط ما بودیم در دنیا. انگار که آغوش من نقطهی ثقل جهان باشد. بی هیچ تکانه. و امن.
#٢۴آبان
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
{ اَبـْــرار }
"یک بند انگشت"
انگشت حلقهی بابا، بند بالایی را ندارد. نه که از اول اینطور بوده باشد، نه. یکبار بعد از تمام شدن کارِ نصب جرثقیل کنترل را برمیدارد تا تستش کند. خودش هم روی جرثقیل بوده و همهی حواسش به صدا و حرکت جرثقیل. خیالش که راحت میشود دکمهی ایستادن جرثقیل را میزند. اما کنترل کار نمیکند. آهنِ غولپیکر میرسد به ته ریل. جایی که باید خاموش میشده. با شتاب میخورد به ایستگاه. بابا از آن بالا پرت میشود. لحظهی آخر چنگ میزند به سیم بکسلی که آن اطراف آویزان بوده. سیم بکسل دور انگشتش گره میخورد. همین گره و اتصال کوچک، ضربِ سقوط از دوازده متر را میگیرد. اما بند انگشتش را قطع میکند. یک بند انگشت، در عوضِ نجات جانش. بعد از یکی دو ساعت کارگرهای آن مجموعه متوجه میشوند بابا روی جرثقیل نیست و او را خونآلود روی زمین پیدا میکنند. همین زمان باعث میشود سرانگشت بابا دیگر هیچوقت، هیچجایی را نتواند لمس کند.
بابا تعریف میکند توی آمبولانس که کمی هوشیار میشود فقط فکر من و برادرم را میکند. میگوید "یه لحظه فهمیدم کارم تمومه، بغض کردم گفتم پس سپهر و سپیده چی؟... بعد دوباره از هوش رفتم".
من آنوقتها نوجوانی بودم با روحیهی حساس. حتی از یادآوری این حادثه همهی وجودم مور مور میشد. اوایل دلش را نداشتم به انگشت بابا نگاه کنم.
اما کمکم به جای خالی بند انگشتش عادت کردم، خودش هم. حالا فکر میکنم با خیلی چیزها میشود این جای خالی را پر کرد. من در باور خودم با یکسری یادآوری پُرش کردم. یادآوری ماجراجوییهای شجاعانهی یک پدرِ حلالخور.
#روز_پدر
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱