eitaa logo
{ اَبـْــرار }
50 دنبال‌کننده
30 عکس
6 ویدیو
0 فایل
[ابـــرار یعنی نیــکـان] اما میتواند یک آرزو هم باشد. قرار است اینجا، بنویسم. 'سپیده' >> @Sunrise212
مشاهده در ایتا
دانلود
از صبح تا حالا تنها بودیم دیگه کلافه شدیم. خلاقیتم در بازی سازی ته کشید. خیلی خوابش میومد. برق هم رفته بود و بهترین گزینه یه خوابِ مریض جلوی باد پنکه شارژی بود. همه چی داشت خوب پیش می‌رفت تا اینکه نامبرده یک جوری به نقاشی روی تشکش نگاه کرد که انگار تا قبل از اون لحظه اصلا وجود نداشته:) @abrar212 °|🌱
امروز مهدیار را بردم بهشت معصومه. سر قبر آقا، مادرجون و بابابزرگ. بالای قبر مادرجون یک نهال خوش برگ و رنگی بود که یا من یادم نبود آنجا بوده یا اصلا نبوده. سایه‌ی تور مانندی انداخته بود به سنگ قبر داغ از آفتاب. نهال کنار یک درخت نسبتا تنومند کاج بود و پای کاج فواره‌ی کم‌جانی نور آفتاب را می‌شکست در قطراتش. یاد باغچه‌ی خانه‌ی مادرجون افتادم. یاد یاس و اناری که تازه تازه داشتند حیاط را خوش عطر و رنگ می‌کردند. روی قالی قرمزِ پهن شده در ایوان که می‌نشستی و منتظر کم‌رنگ شدن بخار چای می‌شدی، حال می‌آمدی از حجم سبز باغچه. اگر مادرجون با پشت انگشت‌ها می‌کشید روی گل‌های قالی که غبارشان را بگیرد و همین‌طور برایت تعریف می‌کرد از همه چیز و همه ‌کس، می‌شد شب برگردی و یکی از درست‌ترین و دوست ‌‌داشتنی‌ترین موقعیت‌های عمرت را بنویسی. من اما هیچ‌وقت در بودنش ننوشتم. امروز که صدای دوک دوک قطره‌های آب و گنجشک‌ها لابه‌لای "دلم برات تنگ شده"ام پیچید، حیفم آمد ننویسم. تصور کردم برای اولین بار است که مهدیار را برده‌ام خانه‌اش. برایمان فرش پهن کرده روی ایوان و سبد سیب را گذاشته کنار دستش. مهدیار را که می‌بیند می‌گوید "آی پسر بیا ببینم چقدر شبیه بابات شدی... ماشالا به جونت". بعد به من توصیه می‌کند گوشت کباب کنم و بدهم به نیش بکشد تا درد لثه‌هایش کم شود و قوت بگیرد برای در آوردن دندان. بگوید دردش را ده مرد نمی‌توانند تحمل کنند و گناه دارد بچه. من بگویم که شب‌ها بی‌خواب می‌شود و ناله می‌کند از درد گاهی. چشم‌هایش را جمع کند و سر کج کند و بزند پشت دستش و بگوید "آخخخخ بچه‌م". بعد اطمینان دهد که این یک کار آب روی آتش است. دعایی کند که اولش "الهی" باشد. امروز هم خواستم دعا کند. می‌دانم این‌بار خیلی نزدیک‌تر است به محل اجابت. می‌دانم نیاز به یادآوری نبود اصلا و خودش سراغ می‌گیرد از ما. شعر روی سنگ قبرها چیزی نیست که زنده‌ها در وصف عزیز سفرکرده‌شان نوشته باشند. این تعبیر که آن عزیز ما را خطاب قرار داده، درست‌تر است. عصرنشینی مادرجون که تمام شد امروز، موقع خداحافظی نگاهم به قاب قبرش افتاد: "...من از یادت نمی‌کاهم". @abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
{ اَبـْــرار }
"روزی که او آمد" از شب قبل یک عالمه باران باریده بود. روی چهارپایه‌ی تخت بیمارستان ایستادم و قبل از اینکه خودم را به زحمت روی تخت بکشانم، از پنجره بیرون را نگاه کردم. هوا هنوز ابری بود. صدای گنجشک‌هایی که روی کاج خیس نشسته بودند، حیاط بیمارستان را پر کرده بود. بوی نمِ خاک بین بوی خون و بتادین، در سرم پیچید. یاد شب قبل افتادم. همان لحظه که از درد نفسم گیر کرده بود زیر دنده‌های سینه. سرما شده بود هزار سوزن و فرو می‌رفت در استخوان‌هایم. درست همان لحظه، لحظه‌ی ادراک مهم‌ترین اتفاق زندگی‌ام بود. ماما بند ناف را بریده بود. گذاشته بودش روی سینه‌ام. از آن لحظه ارتباط ما جور دیگری شد. دیگر توی وجودم نبود که صورتش را فقط تصور کنم. شده بود عین واقعیت و بیرون از من حضور داشت. فراتر از تصاویر مبهم سونوگرافی و تکان‌های وقت و بی وقتش بود، صدا داشت. بی‌تابی جدا شدنش را می‌کرد. ترسیده بود حتما. سرم را از روی تخت بلند کردم تا بهتر ببینمش. مژه‌های خیسش چسبیده بود به گونه‌ها. این اولین جزء او بود که از نزدیک می‌دیدم و مثل عکس‌های در هم پیچیده و سیاه‌سفید سونوگرافی نبود. از ذهنم گذشت چه خوب که هیچ وقت نرفتم سونوی سه بعدی تا آن لحظه خودِ واقعی‌اش را ببینم. مثل یک جوجه‌ی باران زده خیس بود و زبانش می‌لرزید با گریه‌ها. حتما سردش بود و گرسنه. ترسیدم دستم بخورد به پوست نازک و قرمزش، بیشتر سردش شود. ماما گفت لمسش کنم. قلبم محکم می‌زد. نبض رسیده بود به چشم‌هایم. انگشت اشاره‌ی دست چپم را جا دادم توی مشتش. دست دیگرم را کشیدم به کرک‌های خونیِ سرش. گفتم "سلام پسرم... گریه نکن مامان". لب‌هایش را گذاشت روی هم و دیگر گریه نکرد. انگار که خوابش برده باشد، آرام شد. آنقدر آرام که وقتی بردندش زیر گرما تاب، نگران شدم و پرسیدم چرا گریه نمی‌کند. حتما مرغ آمین بالای سر پرستار بود وقتی که جواب داد "نترس بعدا انقدر گریه کنه که خسته‌ات کنه". دم را طولانی کردم تا جا باز شود برای بوی نم خاک. آهسته دراز کشیدم روی تخت. به مادرم گفتم مهدیار را بیاورد تا شیر بدهم. بارها تصورش کرده بودم. آن صبحی را که مهدیار آمده توی بغل‌مان و مطمئنیم از داشتنش. همه چیز همان بود، حتی باران شب قبل. زمان ایستاده بود و فقط ما بودیم در دنیا. انگار که آغوش من نقطه‌ی ثقل جهان باشد. بی هیچ تکانه. و امن. #٢۴آبان @abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
{ اَبـْــرار }
"یک بند انگشت" انگشت حلقه‌ی بابا، بند بالایی را ندارد. نه که از اول اینطور بوده باشد، نه. یکبار بعد از تمام شدن کارِ نصب جرثقیل کنترل را برمی‌دارد تا تستش کند. خودش هم روی جرثقیل بوده و همه‌ی حواسش به صدا و حرکت جرثقیل. خیالش که راحت می‌شود دکمه‌ی ایستادن جرثقیل را می‌زند. اما کنترل کار نمی‌کند. آهنِ غول‌پیکر می‌رسد به ته ریل. جایی که باید خاموش می‌شده. با شتاب می‌خورد به ایستگاه. بابا از آن بالا پرت می‌شود. لحظه‌ی آخر چنگ می‌زند به سیم بکسلی که آن اطراف آویزان بوده. سیم بکسل دور انگشتش گره می‌خورد. همین گره و اتصال کوچک، ضربِ سقوط از دوازده متر را می‌گیرد. اما بند انگشتش را قطع می‌کند. یک بند انگشت، در عوضِ نجات جانش. بعد از یکی دو ساعت کارگرهای آن مجموعه متوجه می‌شوند بابا روی جرثقیل نیست و او را خون‌آلود روی زمین پیدا می‌کنند. همین زمان باعث می‌شود سرانگشت بابا دیگر هیچ‌وقت، هیچ‌جایی را نتواند لمس کند. بابا تعریف می‌کند توی آمبولانس که کمی هوشیار می‌شود فقط فکر من و برادرم را می‌کند. می‌گوید "یه لحظه فهمیدم کارم تمومه، بغض کردم گفتم پس سپهر و سپیده چی؟... بعد دوباره از هوش رفتم". من آنوقت‌ها نوجوانی بودم با روحیه‌ی حساس. حتی از یادآوری این حادثه همه‌ی وجودم مور مور می‌شد. اوایل دلش را نداشتم به انگشت بابا نگاه کنم. اما کم‌کم به جای خالی بند انگشتش عادت کردم، خودش هم. حالا فکر می‌کنم با خیلی چیزها می‌شود این جای خالی را پر کرد. من در باور خودم با یک‌سری یادآوری پُرش کردم. یادآوری ماجراجویی‌های شجاعانه‌ی یک پدرِ حلال‌خور. @abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
{ اَبـْــرار }
پی‌نوشت: وی کارهای ماجراجویانه و خطرناک را دوست می‌دارد.
هدایت شده از خط روایت
ا﷽ روایتی از 🔻آنچه نمی‌سوزد سفره‌ی نهار را می‌اندازم. مهدیار خودش را می‌رساند به سفره و هی می‌گوید "بَه بَه". مجتبی گوشی به دست خانه را بالا و پایین می‌کند و لب بالایی‌اش را می‌جود. هر چند لحظه یک‌بار با حرصی که سعی دارد پنهانش کند یک "عجب" می‌گوید. زنگ زده است به امام جماعتی که دیشب مسجدشان را در مرودشت به آتش کشیده‌اند. از فعالیت‌هایشان می‌پرسد برای خبرگزاری‌ها. بعد از چند دقیقه سکوت از حاج‌آقای پشت تلفن می‌خواهد عکس بسته‌های ارزاقی که پخش می‌کرده‌اند را بفرستد. لقمه‌ را در دهان مهدیار می‌گذارم و پوزخند می‌زنم. در هیچ منطقی نمی‌گنجد یک عده با عنوان دفاع از وضع اقتصادی مردم، بریزند مسجدی را بسوزانند که اتفاقا کمک حال معیشت خیلی‌ها بوده. مجتبی با تعجب می‌پرسد "حاج‌آقا یعنی بسته‌های معیشتی رو هم سوزونده‌ن؟" سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد و می‌گوید "پس حتما عکس این رو هم بدید بهمون". چند بار تاکید می‌کند زودتر عکس‌ها را می‌خواهند. می‌گوید از نمازی که امروز در مسجد سوخته با حضور مردم خوانده‌اید هم حتما عکس بفرستید. یادآوری می‌کند شماره‌ای را هم بفرستند. خداحافظی می‌کند و می‌نشیند روی مبل. دست می‌کشد به ریش‌هایش و با پای راست ضرب می‌گیرد. می‌گوید "بنده‌ی خدا میگه هیچ کس هنوز یه تلفن نزده از اوضاع مسجد بپرسه... نه خبرنگاری نه مسئولی". خنده‌ی کجی می‌زند و می‌گوید "اینم از رسانه‌های ما تو این جنگ رسانه‌ای... بذار یه زنگ بزنم به فرمانده بسیج‌شون". شماره را می‌گیرد و می‌گذارد روی بلندگو. مهدیار از سر سفره بلند می‌شود و می‌رود پی بازی‌اش. آقایی با لهجه‌ای شیرین جواب می‌دهد. مجتبی می‌گوید اطلاعات از فعالیت‌هایشان و عکس می‌خواهد از پایگاه بسیج مسجد برای خبرگزاری‌ها. فرمانده بسیج می‌گوید" یه فضای خوبی طراحی کرده بودیم برای مراسم یادبود شهدا... جوونا می‌اومدن کار می‌کردن و حرف می‌زدیم". می‌گوید در این پایگاه اطلاعات پانزده‌هزار شهید استان فارس را حتی از دورترین روستاها جمع کرده‌ بودند. حالا در این حادثه بخشی‌اش از بین رفته. آخرش حرف عکس از پایگاه سوخته که به میان می‌آید می‌گوید "سقف اونجا رو تورِ استتار زده بودیم با یه نخ‌های نازکی... ازش پلاک و سربند آویزون بود... خیلی قشنگ شده بود". توی ذهنم تصویر پایگاه‌شان را می‌سازم و بغضم می‌گیرد. فرمانده ادامه می‌دهد "آتیش که می‌زنن کل سقف و این تور هم میسوزه... فقط چهارتا قرآن کوچیک که با همون نخ‌ها آویزون بوده سالم سالم مونده‌ن... نه سوختن و نه افتادن". راه نفسم باز می‌شود و اشک در چشم‌هایم می‌جوشد. 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat
هدایت شده از فارس پلاس
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 داستان سنگی که اشک همه را در آورد @Fars_plus
هدایت شده از بافتار
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خون‌بهای شرافت یک ملّت بریده‌ای خواندنی از نادر ابراهیمی از کتاب «با سرودخوان جنگ در خطهٔ نام‌وننگ» «لانه باز ساخته خواهد شد درخت باز کاشته خواهد شد شرف اما اگر برود در تاریخ‌ها می‌نویسند و وقتی نوشتند با مرکبی می‌نویسند که خیلی سخت پاک می‌شود: با مرکب تجزیه [...] با مرکبی از خون سرداران و سربه‌داران» 🔻رسانه بافتار 🆔 @baftar_resane