{ اَبـْــرار }
روز بیستوهفتم جنگ رمضان
"همین یک سر را دارم آنهم فدای تو"
صبح ساعت یازده بیدار شدم. تا صبح دوبار بهطور جدی با مهدیار سر شیر بحثمان شد و نامبرده روی تشک نشست و ضمن جیغهایی ارث پدرش را از من طلب کرد. به هیچ زبانی هم متوجه نمیشد نیم ساعت اخیر را یکبند شیر خورده و باید حداقل نگران فک خودش باشد. این شده داستان چند شب اخیر ما و گمانم شیرم دیگر سیرش نمیکند.
به زور و ضرب مهدیار که میخواست بنشیند روی صندلی پلاستیکیاش و نمیتوانست بیدار شدم. یک لحظه در پایین کشیدن فتیلهی خواب یادم افتاد بعدازظهر مهمان دارم و کارهایم مانده. تا ساعت سه روی دور تند کار کردم. سرویسها و حمام را شستم، کاری که در زندگی مشترکمان شاید دو بار انجام داده بودم. اما یاد حرف دوستم افتادم که روز اول جنگ توصیه کرد به شستن سرویس برای خلاصی از فکروخیال. واقعا جواب بود.
مهمانم دوستی بود که از زمان دانشجویی هم را میشناختیم، درواقع آن زمان کراش بنده به حساب میآمد. اصفهان زندگی میکند و گاهی میآید قم منزل پدریاش. دوستم یک پسر چهاردهماهه دارد، یعنی دوماه کوچکتر از مهدیار. از دیروز به مهدیار وعدهی آمدن نینی را داده بودم و او ذوق کرده بود. البته گمانم در مواجههی حقیقی ذوقش کور شد. سهباری از دست نینی اشک ریخت، هم او یکمقدار شدیدالعمل بود و هم مهدیار زیادی مظلوم شده بود. اما شب که از مهدیار پرسیدم نینی کجاست اشاره به در کرد و خواست نینی بیاید.
امشب طلسم تجمع رفتنمان شکست و حسرت زیر باران در تجمع بودن به دلم نماند. مهدیار هم حسابی دلش تنگ شده بود. کمی که ایستادیم خسته شدم و رفتم آن طرف خیابان روی سکوهای جلوی یک گلفروشی نشستم. سرود ملی پخش کردند و قبلش مجری خواست موقع اهتزاز پرچم و پخش سرود همه احترام نظامی بگذارند. من تابهحال به این حرکت و فلسفهاش فکر نکرده بودم؛ اما امشب حس کردم معنیاش این است که با دست سرت را نشان میدهی و میگویی "همین یک سر را دارم آنهم فدای تو". بی هیچ خجالت از اول تا آخر سرود احترام نظامی گذاشتم و سرود را خواندم.
مهدیار را گذاشتیم روی زمین کمی راه برود تا خسته نشود. رفت سراغ گلدانهای گلفروشی که جلوی در گذاشته بود. مجتبی رفت تا جلوی خرابکاری را بگیرد. گلفروش روی پلهی جلوی مغازه نشسته بود و سیگار میکشید. چندبار به مجتبی گفت مهدیار را راحت بگذارد. دست آخر بلند شد، سیگارش را انداخت زمین و دولا شد روی یک سطل گل، از زیر آستین تیشرتش خالکوبیهایش بیرون زد وقتی داشت یک شاخه برای مهدیار جدا میکرد. اینروزها هرکس یکطور وطنداری میکند.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
{ اَبـْــرار }
روز بیستونهم جنگ رمضان
"دو دستی تو را چسبیدهایم و رهایت نمیکنیم عزیزدل"
صبح با صدای مهیب جنگنده بیدار شدم. انگار روی پشتبام را داشتند ایزوگام میکردند و مشعلش تا ته باز بود. گوشی را برداشتم و ١١۴ را گرفتم. ساعت بالای گوشی ١١:٠۴ دقیقه را نشان میداد. شمارهی اطلاعات اشغال بود. مهدیار حسگرهایی دارد که انگار به من وصل هستند و زود بیدار شد. صدای زنی از توی کوچه آمد که با سادهدلی پرسید "صدای چیه؟". نمیدانم چرا برای این سوال ساده بغضم گرفت. دوست داشتم به آن زن بگویم این صدای #جنگنده است، همانکه تا الان هزارها جان عزیزِ هموطنمان را گرفته. این صدای چیزی است که بچههای تهران با شنیدنش میپرند توی بغل مامانشان. بغضهایم را فرو دادم و بهجای گفتن این جملهها به آن زن، به مهدیار لبخند زدم.
برای مهدیار بعد از چند روز پنکیک درست کردم. عاشق پنکیک درست کردن است چون موادش را خودش هم میزند و تنها صبحانهای که خوب میخورد همین است. مهدیار توی صندلیاش در حال گاز زدن به پنکیک بود که زنگ زدم و ماماناینها را برای شام دعوت کردم. بعد پیام دادم به دوستم و یکروز قرار گذاشتیم بیاید خانهمان. ظهر هم زنگ زدم آن یکی دوستم و قرار شد آخرهفته بیایند خانهمان، دوشنبه هم برای شام پدرومادر مجتبی را دعوت کردهایم. خلاصه این هفته را که تحلیلگرها گفته بودند سختترین هفتهی جنگ خواهد بود و احتمالا بمبارانها بیشتر میشود، من با مهمانی پر کردم.
مهدیار حدود ساعت سه بعدازظهر خوابید و من کتاب گرفتم دستم. کتابچه است درواقع که چون خیلی دوستش دارم از قصد طولش میدهم. "مردی با آرزوهای دوربُرد" در مورد #شهید_حسن_طهرانیمقدم ، پدر موشکی ایران، است. مردی که محصول زحمتهایش را حالا ما برداشت میکنیم و بین عددهای پیشروندهی موجهای #وعده_صادق کیف میکنیم و غرور وجودمان را پر میکند. خیلی شگفتانگیز است. داشتم فکر میکردم حاج حسن میتوانست اینقدر بلندپرواز نباشد و به یک روتین فرماندهی بسنده میکرد، اما نکرد و حالا این روزها اثرش دنیا را تکان داده، این روزهایی که خودش نیست. من از ایشان فقط آن صدا را شنیدهام که موقع پرتاب موشک میگویند "خدایا میدانیم که قادر مطلق تویی" و به طرز عجیبی این صدا ملکوتی است و اولینبار که شنیدم بدون اینکه صاحبش را بشناسم دلم را لرزاند.
شام را از سر شب آماده کردم و برنج را که گذاشتم دم بکشد همگی آماده شدیم برای تجمع. امشب قصد کرده بودم مهدیار را ببرم سر میز نقاشی بچهها چون دیشب موقع برگشت با حسرت نگاهشان کرده بود. نشاندمش روی صندلی و یک برگه که رویش نقشهی ایران را کشیده بودند و قبلا بچهای رنگش کرده بود را گذاشتم جلویش و مداد را دادم دستش. یکی هم خودش برداشت و دو دستی شروع به خطخطی کرد. به نقشِ ایران و دستهای مهدیار که نگاه کردم از دلم گذشت "دو دستی تو را چسبیدهایم و رهایت نمیکنیم عزیزدل".
شنبه__٨فروردین١۴٠۵
پینوشت: موقع نوشتن از شهید طهرانی مقدم صدای انفجار دوری آمد. همه چیز این روزها در شگفتانگیزترین حالت خود قرار دارد.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
هدایت شده از روزهای مادرانه
روزی را که فهمیدم باردارم یادم هست. پایم روی زمین نبود. یک موجود زنده در شکمم بود، ولی من سبک شده بودم. از آزمایشگاهی در میدان تجریش (همانجایی که در جنگ ۱۲روزه با یک موشک رفت روی هوا) بیرون آمدم و زنگ زدم به همسرم: مامان شدم!
آدمهای توی خیابان زنی را میدیدند که صورتش برق میزند و خندهاش از این سر تا آن سر صورتش کشیده شده و به جای راه رفتن، بپر بپر میکند! پروانهها توی دلم بال میزدند و من خوشحالترین زن جهان بودم...
.
آه عزیز دلم! کدام اهریمنی تو را و پروانههای صورتی توی دلت را به زیر خاک کشید؟ شیرینترین روزهای عمرت به کدام گناه چنین خاکستری شد؟
چقدر سبک شدی مامانجان!
دیگر پایت روی زمین نیست!
بال زدی و رفتی بالای بالای بالا...
.
ألا لعنة الله علي القوم الظالمين
.
پ.ن. این برگه سونوگرافی و عروسک صورتی را امروز از زیر آوار بمباران درآوردند.
#روزهای_مادرانه
#روزهای_جنگ
روز سیام جنگ رمضان
"باران زودتر آمد یا جنگندهها زودتر گورشان را گم کردند؟"
صبح ساعت ده دقیقه به ده بیدار شدیم و طلسم ساعت یازده شکسته شد که البته من راضی نبودم و به شدت خوابم میآمد. بعد از صبحانه و بازی با مهدیار، سر ظهر دوباره خوابید. مشکل من همین است که با وجود کمبود خواب در طول روز سخت خوابم میبرد و معمولا زمانهایی که دوست دارم بخوابم مهدیار پرانرژی است. کتاب "مردی با آرزوهای دوربرد" را تمام کردم. خیلی اسم کتاب را دوست دارم و واقعا روی شخصیت اصلی نشسته. بعد هم نشستم چیزهایی برای برنامهی امسال نوشتم. دلم نیامد در مورد تعداد کتابهای هدف امسال عقبگرد داشته باشم. نوشتم چهلویک کتاب تا آخر سال.
کلی صبوری کردم تا مجتبی از سر کار بیاید. نزدیک غروب بود دیگر. آمده نیامده مهدیار را سپردم دستش و رفتم حمام. نرسیدم شام درست کنم، یک علت اصلی هم این است که همیشه نمیدانم چی درست کنم. از حمام که آمدم مهدیار شیر خورد و خوابید. خودم هم چرتکی زدم.
قرار شد برویم برای شام آش بخریم. در ذهنم بود اول میرویم آش میخوریم و بعد میرویم تجمع. اما دلم نیامد به تهدیگ تجمع برسم. وقتی رسیدیم میدان امام جمعیت جلوی بانک صادرات ایستاده بود برخلاف شبهای گذشته. نیروهای مارش نظامی را که دیدیم متوجه شدیم قرار است شهید بیاورند. یک خانمی از اقوامشان هم بود که خیلی بیتابی میکرد و مدام با ضجه چیزهایی میگفت. خالهزهرا عکس دو شهید را نشان داد و گفت "من چشمم نمیبینه ببین اون یکیام بچهست؟". تازه متوجه عکسها شدم، یک پسر چهارده ساله و یک دختر بیست ساله. سنشان را بعدا مداح گفت. از شهدای چند شب پیش پردیسان که شش خانه با خاک یکسان شده بود. خانهی این شهدا گویا درصد تخریب کمتری داشته چون پدر و مادر و یک خواهرشان زنده ماندند. به قول آن خانم که ضجه میزد چه ماندنی وقتی قرار است دستهگلهایشان بدون خداحافظی بروند زیر خاک.
مادر و پدر هنوز نمیدانند گلهایشان پرپر شده و شرایط جسمی مناسبی ندارند برای دانستن. بهشان گفتهاند بچهها در بیمارستان دیگری هستند که گویا تمام نگرانی مادر خانواده تنها و غریب ماندن بچهها در بیمارستان دیگر است.
تابوت شهدا را از چندقدمیام بردند روی سن و بلند بلند "یاحسین" میگفتند. اسم پسر معین بود و اسم دختر مائده. هر دو خوش قیافه و به معنی واقعی کلمه دستهگل. دختر موهایش را کج ریخته بود بیرون شال و گردنش هم پیدا بود. مات به چهرهاش نگاه میکردم تا وقتی که روضهخوان از پهلوی شکستهی حضرت زهرا گفت و بغضم ترکید.
آش گیرمان نیامد و ساندویچ همبرگر خریدیم. از مغازه تا خانه هر چند دقیقه یکبار بوی همبرگر زیر دماغ مهدیار خورد و هی گفت "به". وقتی رسیدیم با عجله از پلهها آمدم بالا و تند تند زیپ کاپشنش را باز کردم تا بچهم زودتر غذا بخورد. داشتم به مهدیار میگفتم الان بابا "بَه" را میآورد که صدای "هوهو" آمد و جملاتم مقطع و آرام شد. مجتبی که رسید بالا به چشمهای نگرانم نگاه کرد و با اشاره تایید کرد که جنگنده است. یکی نبود، چندتا بودند و نزدیک و سرگردان. احتمالا چرخ میزدند تا جاسوسشان یکطوری گرا بدهد. حدود هفت هشت دقیقه چرخیدند. ما توی اتاق نشسته بودیم و ذکر میگفتیم. برای اینکه مهدیار ازم جدا نشود پا روی قوانینم گذاشتم و خارج از نوبت شیرش دادم.
باران زودتر آمد یا جنگندهها زودتر گورشان را گم کردند، نمیدانم. اما گمانم باران کورشان کرد و به هدفشان که حتما مهم بود که اینهمه لشگرکشی کرده بودند، نرسیدند.
شنبه__٩فروردین١۴٠۵
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
هدایت شده از روایت قم
تشییع جنازه شهید غریب
بخش سوم
لبیک یا رقیه
زیر دو تابوت دختربچه را گرفتم. دختربچه که نگویم، فرشته بودند، زیبا با موهایی طلایی
لیمار و لیان
صداهایی با لهجه عربی در از بغض احساس فریاد میزد.
لبیک یا رقیه، لبیک رقیه
بغضم ترکید.
آخر این بچهها مگر چه گناهی داشتند
نامردها، از خدا بیخبرها
این روزها همهاش
عاشورا است
یکروز رقیه میبینیم.
ادامه دارد...
روز سیویکم جنگ رمضان
"یک بدیِ دوست داشتنی"
مهدیار بلند شد نشست به نق زدن برای شیر. همانطور که خواباندمش کنارم، سفیدی هوا را از پنجره دیدم. باورم نمیشد از دیشب تا روشن شدن هوا برای شیر بیدار نشده. عجیبتر اینکه حالا هم بدون شیر خوردن خوابش برد. من هم پتو را کشیدم تا روی شانه و مست خواب و خوشحالی شیر نخواستن مهدیار شدم. هنوز خوابم سنگین نشده بود که صدای محوی آمد. فکر نکردم ممکن است انفجار باشد یا چه، فقط به خوابی فکر کردم که مثل مادهی مخدر زیر پوستم خزیده بود. اما چندثانیه نگذشت که "بومب" همهجا را پر کرد و خانه لرزید. پتو را کنار زدم و به مجتبی که بیدار شده بود گفتم "زد". با سر تایید کرد و بازهم همهجا لرزید و صدا آمد، باز هم؛ باز هم؛ و باز هم. نمیدانم، نشمردم، اما زیاد بود. صدای محوِ سوت مانند موشک میآمد که منجر به انفجار میشد. هیچ دفعهای نبوده که با شنیدن صدای انفجار فکر نکنم بعدی میخورد روی خانهی ما و همیشه سعی کردم کمترین فاصله را با مهدیار و مجتبی داشته باشم.
ساعت حدود شش و بیست دقیقه بود که گوشی به دست دنبال خبر بودیم که کجا را زده. خدا خدا میکردم خسارت جانی نبوده باشد. انگار شهرک صنعتی شکوهیه بوده و همزمان پردیسان را هم زده بود. شکوهیه نزدیکمان است و پردیسان از جایی که ما هستیم دقیقا آنطرف شهر است. به دخترخالهام که پردیسان زندگی میکند پیام دادم و جویای احوالش شدم. و خوابم برد. ساعت ده که مهدیار بیدار شد پیام فاطمه آمده بود که دیشب بعد از صدای جنگندهها آمده بودند خانهی خاله خوابیده بودند.
بعد از صبحانه و کمی بازی مهدیار دوباره خوابش گرفت. من هم کتاب "باغ کیانوش" را دست گرفتم. تمام که بشود حتما باید فیلمش را ببینم. کتاب به لحاظ تصویرسازی فوقالعاده بود و جذبم کرد، نوبت بعدی خواب مهدیار هم بکوب خواندمش. غروب بود که مهدیار بیدار شد. برنج خیس کردم و به خورش که داشت جا میافتاد سر زدم. پدرومادر مجتبی از بم میرسیدند و مهمانمان بودند. خورش را نذر امام حسین(ع) کردم. از بعدازظهر دلشورهی عجیب و آزاردهندهای افتاده بود به جانم. نمیدانم چهم بود و فقط میدانستم اگر بروم تجمع بهتر میشوم.
مهمان داشتم، همهی کارها راستوریس نشده بود، و درد داشتم. سیاتیک است گمانم که چند روز خفیف حضور داشت و امروز شدید شد. دو خط باریک شبیه لیزر، همانقدر برّنده یکدفعه از انتهای کمر میزند توی ران و میرسد به انگشت شست پا. اما باز هم دلم نیامد نرویم. یک گاباپنتین انداختم بالا. پدرومادر مجتبی حدود ده میرسیدند. زیر برنج و خورش را تا ته کم کردم و آماده شدیم برای تجمع. یک بدی تجمعها این است که آنقدر شلوغ شده که دیگر روی سکوها جایی برای نشستن پیدا نمیشود. یک بدیِ دوست داشتنی البته. شبهای اول راحت روی سکوها مینشستم به استراحت. حالا اما به ردیف پیرزن و پیرمردها که نگاه میکنم خجالت میکشم دنبال جا بگردم.
خاله راحله را دیدم که چفیه به پیشانی بسته بود و پرچم میگرداند. میگفت شبها که میآید تجمع دلش قرص میشود. دیدم پس من تنها نیستم که همهی نگرانی و دلهرههایم را میآورم بین جمعیت حلشان میکنم و آرام میشوم.
دوشنبه__١٠فروردین١۴٠۵
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
روز سیودوم جنگ رمضان
"پاینده مانی و جاودان"
از صبح صدای چلیک چلیک باران میآمد. خواب توی هوای ابری و بارانی خیلی میچسبد، به شرطی که وسط جنگ نباشید و با صدای رعدوبرقها خوابِ حملهی جنگنده نبینید. واقعا صدای رعدوبرق و جنگنده شبیه هم است. فقط رعدوبرق قطع و وصلی دارد اما جنگنده مدام است و وقتی دور میشود کمکم محو میشود. اما من با وجود خوابهای آشفته باز هم خوابیدم، آنقدر که ساعت ده دقیقه به دوازده بیدار شدم. مهدیار هنوز هم خواب بود و خودم هم دوست داشتم باز هم بخوابم اما به کارهایم نمیرسیدم. ساعت سهونیم دوستم قرار بود بیاید خانهمان.
مجتبی گفته بود ظهر میآید کمکم و یکم بعد از بیدار شدنمان رسید. اگر نیامده بود هیچکار نمیتوانستم بکنم چون بدنم خالی کرده بود و کرخت شده بودم. همینطور که ظرفها را میشست اخبار را برایم میگفت. مشروح اخبار این است که ترامپ بدجور گیر کرده و هنوز جرئت حملهی زمینی را ندارد. بنظرم البته این حماقت هم از این شیطان بعید نیست که در آن صورت فقط ضایعتر میشود. مجتبی دیشب فیلم تظاهرات مردم آمریکا را نشانم داد که علیه ترامپ شعار میدادند. برایم عجیب بود که آدمهایی هستند در قلب آمریکا که حق را تشخیص میدهند و آزادهاند، آنوقت در ایران نمکبهحرامهایی هستند که تماما در برابر حق ایستادهاند و ژست آزادیخواهیشان حال آدم را به هم میزند.
دوستم آمد و میان همهی صحبتهایمان مبحث جنگ را خیلی دوست داشتم. امروز همهاش فکر میکردم من مگر دارم برای کشورم، عقیدهام و آرمانم چه میکنم. یک تجمع رفتن و یک روزنگار نوشتن که چیزی نیست. بین حرفهایمان بیشتر معتقد شدم که ما داریم کم کار میکنیم. خیلی دارم کم میگذارم و این بد است. بدترین که جبههی خودم را شناختهام و کار زیادی برای تقویتش نمیکنم.
امشب درد سیاتیک بهتر شده بود و راحتتر بودم در تجمع. دو دقیقه به نُه رسیدیم میدان امام. قرار بود همهجای کشور سر ساعت نه سرود ملی پخش کنند. چون فردا روز جمهوری اسلامی است. سرود که پخش شد همینطور که با مهدیار و مادرمجتبی از بین جمعیت خودمان را میرساندیم جلوتر، زیرلب زمزمه میکردم "شهیدان پیچیده در گوش زمان فریادتان...". و به گمانم واقعا شهدا چیزی جز #پاینده و #جاودان ماندنِ #جمهوری_اسلامی_ایران نمیخواستند.
سهشنبه__١١فروردین١۴٠۵
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱