یه دوستی داشتم، برام عزیز بود، خیلی عزیز.
ولی من براش عزیز نبودم، حتی ذرهای، چون هر کاری میتونست باهام کرد، جلوی خودم، پشت سرم، این طرف اون طرف و من دو سالی رو پشت سر گذاشتم که وحشتناک بودن و ازشون متنفرم و عاشقشونم و هرگز ازشون پشیمون نمیشم، چیزی که ازش پشیمونم دیدن اون آدم بود
دو سال تمام من هر کاری ازم براومد براش کردم ولی هیچی به هیچی، آخرش سر سوتفاهمی که درست هم نفهمیده بود بهم گفت من هرگز ارزشی در زندگیش نداشتم، خدا میدونه دروغ گفت یا راست، و راستش منم بهش نگفتم، نگفتم اشتباه میکنی و این سوتفاهمه، تا همون ثانیهی آخر قبل این پیام عزیزم بود ولی درست بعد این پیام من فهمیدم واقعا بهم آسیب زده، بیشتر از اونچه بتونم درستش کنم.
ولی من بهش نگفتم تا بره، چون تا آخرین لحظه جنگیده بودم
اون همهی خاطراتمون رو پاک کرد ولی من همهی عکسا رو نگه داشتم، اون دیگه برام عزیز نیست، هرگز هم نمیشه، کاش هرگز نیومده بود ولی حالا که اومده و رفته... حالا که اومده و رفته من خاطرات خوب و زیبای خودم رو نگه میدارم.
من تا ماهها بعدش و تا همین الان عزادار بودم، برای رفاقتی که گذاشتم، برای زنی که بودم، برای آدمی که عزیز میدونستمش و بهم پشت کرد.
و من واقعا نفرینش کردم، تا مدت بسیار زیادی، و واقعا بد هم نفرین کردم، و الان واقعا میدونم اشتباه کردم، نباید میکردم، نباید اونجوری نفرین میکردم، ولی هنوزم که بهش فکر میکنم عصبانیم میکنه، هنوزم آرزو میکنه هرگز وارد زندگیم نمیشد، و گاهی من رو میترسونه که چقدر میتونم بد باشم و چقدر میتونم بد فکر کنم و حتی دعا کنم، و این خیلی ترسناکه ولی در نهایت چیزی جز انسانیت نیست انگار، امیدوارم خدا ببخشه، ولی من باز هم هر بار برمیگردم عقب در درون خودم دلم نمیخواد ببخشمش حتی اگه بگم بخشیدم.
نمیخوام ولی بخشیدم. و به نظرم این اصلا بخشش به حساب نمیاد.
در بهاریم اما پاییز در تکتک خطوط انگشتانمان حک شده، شکوفهها فدای هوای خراب پاییز، ما با غم خو گرفتهایم، مست خراباتی را چه به بهار وصال؟ ما به فراق زندهایم...